در گردابِ عشقی یکسویه که ماهین را از پناهگاهِ امنِ کودکی به مسلخِ بیاعتناییِ کاوه کشانده بود، یک تصمیمِ جنونآمیز و ناگهانی در آستانهٔ ازدواجِ کاوه با رویا، پیوندِ دیرینهٔ آنها را به دستِ تقدیری تاریک و پیشبینیناپذیر سپرد.
درباره شوکا یه دختر سانتی مانتال و شیطون که سر راه هیدارا حاجی جوون قصه ...
درباره مردی ۷۰ ساله به نام زرنگار است که ۴ فرزند دارد که دختر دومش ...
درباره تابش احمدی ، وکیل موفق و سرشناسی که یه شب یه غریبه به خونش ...
درباره دختری است بعد از سالها به ایران برگشته و پس از دیدن محل زندگی ...
یک اتفاق پیشافتاده و نسیمی نا آرام، مرز میان دو حریم خصوصی را میشکند و ...
درباره دختری که روزگار به اون بد کرده و از همه خسته شده و دل ...
درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطهای میشود که به ...
«باده، با روحی به لطافتِ وزشِ نسیمی در پسکوچههای بیقرار، در حصارِ غرورِ یخی و ...
درباره گذشته مجهول دختری به نام گیسو موحد که به خاطر همون گذشتش خیلی تغییر ...
من آرام هستم؛ یک دختر نوزدهساله، درست مثل خودت و بقیه مردم. دختری پر از ...
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
پیراهنِ سفیدِ مردانهاش را به صورتم میفشارم؛ رایحهای که حالا تنها هویتِ باقیمانده از روزهایِ رفته است. زمان در این دخمهٔ نمور که عمهاش به تبعیدگاهم بدل کرده، معنایش را از دست داده؛ بیست روز یا شاید یک ماه؟ چه فرقی میکند؟ او صریح بود؛ بیرحمانه به من فهمانده بود که تنها مهرهای در بازیِ رسیدن به اهدافِ او هستم.
دستم را آرام روی شکمم میگذارم؛ تنها نقطهٔ روشن در این تاریکیِ مطلق. همین که این تپشِ پنهان درونم نفس میکشد، تمامِ رنجهایم را به حاشیه میراند. فقر، خوردنِ پسماندههایِ دیگران و تحقیر شدن در این زیرزمینِ تاریک، در برابرِ حضوری که در بطنم شکل میگیرد، ناچیز است. او با من نامردی نکرد؛ پیش از آنکه قفسم را ببندد، اتمامِ حجت کرده بود که قلبش را به دیگری باخته است. اما من؟ من در تلهٔ همان مهربانیهایِ گذرا افتادم؛ در تلهٔ خندهها و هدیههایی که برایم سرابِ عشق ساختند.
بیبی گفته بود اگر این پیوند را قانونی نکند، نفرینش خواهد کرد؛ و نفرینِ بیبی، همیشه مثلِ صاعقه به هدف میخورد. کاش به جایِ نفرینِ او، برایِ این جنینِ بیگناه دعا کرده بود. روی زمینِ سنگی و یخزده نشستهام؛ تنها راهِ باقیمانده برایِ زنده ماندنِ این مسافرِ کوچک، التماس کردن است. با پاهایی که از سستی میلرزند، خودم را به درِ فلزیِ سرد میرسانم. مشتهایم ناتوانتر از آن است که فریادِ سکوتِ این خانه را بشکند.
_ «خاله؟ کسی آنجاست؟ میشود در را باز کنید؟»
سکوت؛ تنها پاسخِ دیوارهایِ سرد است. به سمتِ صندوقچهٔ کوچکم میخزم؛ تنها پناهگاهِ خاطراتم. تکهای از کلوچهای که روزها پیش قایم کرده بودم را برمیدارم. گلویم از خشکیِ بیپایان، لقمه را پس میزند. پتویِ مندرس را روی زمین میاندازم و رمانِ رویا را باز میکنم؛ کتابی که تنها پیوندِ من با دنیایِ بیرون است. رویا، دوستِ دورانِ کودکیام که مخفیانه آدرسم را پیدا کرد و این تنها دلخوشی را به دستم رساند.
غرق در صفحاتی میشوم که سرنوشتِ شومِ قهرمانش، درست مثلِ آینه، بازتابِ زندگیِ خودم است؛ دختری که در گردابِ عشقِ مردی اسیر شده که هرگز متعلق به او نخواهد بود. اگر بفهمند که من، مادرِ فرزندِ او هستم، چه بر سرم میآورند؟ یک ماه است که این راز را مثلِ زخمی در پنهانترین لایهٔ جانم دفن کردهام. هر فرمانی که خاله میدهد، بیچون و چرا اجرا میکنم، فقط به این امید که شک نکنند و به جانِ این نطفه نیفتند.
دلپیچهای ناگهانی، دردی عمیق در استخوانهایم میاندازد. از جا میپرم؛ دوباره به در میکوبم. این بار، نه برایِ آزادیِ خودم، که برایِ ادامهٔ زندگیِ کسی که تنها امیدِ من به فردایِ نامعلوم است.
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.