دانلود رمان مسیر زندگی

سونا دختری جوان، زیبا و پر از استعداد است که به همراه مادرش، آی‌سان، روزگار سختی را از نظر مالی سپری می‌کند. سال‌ها پیش، پدر خانواده آن‌ها را به حال خود رها کرد و حالا این مادر و دختر باید با کوهی از بدهی‌های به‌جامانده از او دست‌وپنجه نرم کنند. سونا در حال حاضر دانشجوی مقطع دکترای باستان‌شناسی است و برای گذران زندگی و تأمین مخارجشان، به کار سفالگری روی آورده است.

دانلود رمان مسیر زندگی

رایگان

دانلود رمان مسیر زندگی

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام ویولت است که اصالتا ایرانی و مسیحی است که اخیرا از ...

درباره دختری به نام یگانه میباشد که پدر و مادرش را از دست داده و ...

در کوران آتش کینه‌توزی، روایتی از عشقی سوزان جان می‌گیرد. این قصه پر فراز و ...

درباره همراز که خواهری داشته که به خاطر خیانت شوهر خواهرش میمیره و و حالا ...

درباره حافظ که که کینه ای قدیمی از مهری دارد . او خود را عاشق ...

درباره دختری به نام نیلای که نخبه‌ای جهانی است و بسیاری از جاسوس‌های آمریکایی در ...

درباره حاجی پولداریه که به رحمت خدا رفته و پای ارث و میراث زیادی درمیونه ...

هاتف، مردی با گذشته‌ای تاریک و پرونده‌ای پر از جرم، خشن و بی‌رحم است. او ...

ساره دختری است درست مانند تمام دختران این دیار؛ دختری معصوم که با تمام وجود ...

بهار راد، دختر ۲۱ ساله‌ای که در رشته معماری مشغول به تحصیل است، به‌دلیل اتفاقی ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان مسیر زندگی

ادامه ...

— تو دختر منیر خانمی؟

دختر با ترس تکانی خورد، چشمانش را گشود و از درختی که به آن تکیه داده بود، فاصله گرفت. مرد قدبلند و جوانی روبرویش ایستاده بود و با نگاهی جدی براندازش می‌کرد. دختر او را نمی‌شناخت. در واقع، او حتی صاحب‌خانه را هم ندیده بود؛ فقط می‌دانست سن و سالی از او گذشته و قطعاً این مرد جوان، همان کسی نبود که مادرش به اصرار و اجبار او را به دیدنش فرستاده بود. همهمه و پرسش‌های بی‌پایان افرادی که داخل خانه بودند و تمایلی به رویارویی با آن‌ها نداشت، او را به آرامش باغ کشانده بود؛ اما حالا با سوال این مرد، نگران شد که مبادا بدون اجازه وارد حیاط شده است.

— دخترِ آی‌سان هستم!

نامی را که شنیده بود تصحیح کرد؛ احساس کرد در این موقعیت باید اسم مادرش را به زبان بیاورد.

مرد جوان اخمی کرد. چند دقیقه‌ای می‌شد که این دختر موطلایی را زیر نظر داشت که به تنه درخت تکیه زده بود. از دورتر، بسیار کم‌سن‌تر به نظر می‌رسید، اما همین که با سوال او راست ایستاد و با چشم‌های زمردینش به او خیره شد، فهمید که سنش بیشتر از حدس اولیه‌اش است. اگر پیش از این چشمان او را دیده بود، هرگز چنین سوالی نمی‌کرد؛ چرا که این دختر ذره‌ای به منیر خانم شباهت نداشت.

— اینجا چیکار می‌کنی؟ کی بهت اجازه داده بیای تو؟

دختر واقعاً جوابش را نمی‌دانست. زنی دم در به استقبالش آمده بود و او فرض کرده بود همان زن راهنمایی‌اش کرده؛ اما به محض ورود به سالن و دیدن چهره‌های آشنایی که علاقه‌ای به دیدنشان نداشت، به این حیاط پناه آورده بود که از لحظه ورود، زیبایی‌اش او را شیفته خود کرده بود.

— نمی‌دونم.

مرد جوان خسته و کلافه بود. روز خوبی را پشت سر گذاشته و از صبح چیزی جز قهوه و سیگار مصرف نکرده بود. برایش مهم نبود این دختر چقدر زیباست؛ در آن لحظه اصلاً حوصله حل کردن جدول و معما نداشت.

با لحنی گزنده و تلخ پرسید: «یعنی دخترِ آی‌سان عادت داره بدون دعوت سرش رو بندازه پایین، وارد خانه غریبه‌ها بشه و توی باغی که نمی‌دونه مال کیه پرسه بزنه؟»

برخلاف لحن تند مرد، دختر با صدایی ملایم و شمرده جواب داد: «بدون اجازه نیومدم.»

در همین لحظه صدای منیر خانم آمد: «آقا امیرارسلان، امروز زود تشریف آوردین!»

امیرارسلان پشت دستش را روی چانه‌اش کشید و در حالی که دست دیگرش را برای بیرون آوردن پاکت سیگار به جیبش می‌برد، رو به منیر گفت: «هر وقت من دیر میام، باید درِ این خونه به روی هر غریبه‌ای باز باشه؟»

منیر با احترام گفت: «ایشان مهمانِ آقا بزرگ هستند.»

با شنیدن این حرف، حدس‌هایی در ذهنش شکل گرفت و ابروهایش ناخودآگاه بالا رفت…

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.