دانلود رمان الیا

— کامران زود باش دیگه!
— باشه بابا، یه لحظه صبر کن.
— معلوم هست داری چه‌کار می‌کنی؟
— بابا زیپ این شلوار لعنتی بالا نمیاد!
— کشتیمون بابا… دیر شد!

همین را گفتم و سوئیچ را برداشتم و به سمت ماشین رفتم. پشت فرمان نشستم و چشم به در دوختم تا ببینم جناب شاه‌داماد بالاخره کی قصد تشریف‌فرمایی دارند!

دانلود رمان الیا

رایگان

دانلود رمان الیا

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام فریا است که مردی به نام نامی شهیاد عاشق او است ...

دست‌های خسته‌ی آوا، زنی تنها و سی‌ساله که تا به حال تنها به تنهایی به ...

درباره دختری است که در کودکی پدر و مادرش رو از دست داده و در ...

درباره دختری دلربا به نام دیانا که رئیسش شهاب پارسا عاشق اون میشه و …

...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام رویا و پسری به نام علی است که …

...

درباره رابطه عاشقانه یک دختر و پسری است که شخصیت پسر قصه ما بر خلاف ...

درباره یه دختر شمالی که دانشجوی یه دانشگاه تو شیراز و با معلم هندسه ش ...

درباره دختری سختی کشیده از خانواده ای طلاق که حال بهترین وکیل دادگستری شده و ...

درباره رابطه عاشقانه رها و سورن که اتفاقاتی باعث میشه تا …

...

دختر تنهایی حاج محراب توتونچی که پس از مرگ پدر، سرپرست قانونی‌اش عمویش شد. مالک ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان الیا

ادامه ...

ماشین را درست مقابل در قهوه‌ای‌رنگ کافه پارک کردم. همان‌طور که کامران داشت کمربند ایمنی‌اش را باز می‌کرد، رو به او کردم و گفتم:
– کامران، جلوی الیا آبروریزی راه نندازی‌ها!
کامران زد زیر خنده و با شیطنت گفت:
– تو کلاً هیکلت جوریه که آبروی آدمو می‌بره!
– کامران، جفت‌پا می‌ام تو صورتت‌ها…
– باشه بابا، غلط کردم!
هر دو خندیدیم و از ماشین پیاده شدیم. دستی به ظاهر و لباس‌هایم کشیدم و نگاهی به کامران انداختم. طبق معمول تیپ اسپرت زده بود و مثل همیشه جذاب به نظر می‌رسید؛ یک شلوار کتان کرم‌رنگ، تیشرت هم‌رنگ آن و یک کت قهوه‌ای که تضاد رنگی قشنگی ایجاد کرده بود. در مقابل، من درست نقطهٔ برعکس او بودم؛ همیشه پوشش رسمی را ترجیح می‌دادم. شلوار پارچه‌ای مشکی، پیراهن آبی آسمانی، کراوات مشکی و یک کت مشکی پوشیده بودم. ترکیب رنگ‌های لباس من هم قشنگ شده بود. به هر حال، قرار بود بیشتر بچه‌های دانشگاه و حتی استادها حضور داشته باشند، برای همین باید حسابی مرتب می‌آمدم؛ به‌خصوص که الیا هم بود و اصلاً دلم نمی‌خواست جلوی او بدتیپ به چشم بیایم. بالاخره اولین قدم برای جلب توجه، همین ظاهر است دیگر!
(بگذارید خودم را معرفی کنم: من آرمین کوشا هستم، بیست‌وپنج ساله و ساکن تهران. از نظر ظاهری، اندامی معمولی دارم، قدم حدود ۱۸۵ سانتی‌متر است، چشم‌هایم مشکی و پوستم گندمی است.)

ناگهان صدایی رشتهٔ افکارم را پاره کرد:
– قصد ندارید تشریف بیارید داخل، جناب اوباما؟
– می‌گم… تیپم خوبه دیگه، نه؟
– از بد هم بدتره!
– نظر تو اصلاً برام مهم نیست آقا کامران!
– می‌دوووونم!
– زهرمار! بسه دیگه، جلوی مهمان‌ها آبروداری کن.

وارد کافه شدیم. سرم را چرخاندم تا میز بچه‌ها را پیدا کنم که ناگهان دستی به نشانهٔ اشاره بالا رفت و توجه من و کامران را جلب کرد. چشم‌هایم را کمی ریز کردم و از دور نگاهش کردم؛ دختری با اندام پر، مانتوی مشکی تا بالای زانو، شلوار آبی و شال هم‌رنگ آن. کمی نزدیک‌تر که شدم، دیدم بله، خودش است؛ الیا! با دیدنش بی‌اختیار لبخندی روی لب‌هایم نشست. وای خدا، امشب چقدر امشب جذاب شده بود! موهای بلند و مشکی‌اش را روی شانه‌هایش ریخته بود و جلوی موها را با یک تل نقره‌ای بالا زده بود. اما چهره‌اش… دختری با پوست سفید و چشم‌های عسلی که سایهٔ تیره با هاله‌هایی از رنگ آبی، درشتی و گیرایی چشم‌هایش را چند برابر کرده بود. بینی معمولی داشت و سرخی رژ لب‌های کوچکش، هوش از سرم می‌برد.

– سلام بروبچ!
– اِااا بچه‌ها، کامران اومد!
دخترها که انگار برایش پرمی‌کشیدند، با جیغ و داد پریدند و بغلش کردند. خدا را شکر که هنوز نیاز نرسیده بود؛ وگرنه اگر اینجا بود، کامران را زنده به گور می‌کرد! کامران هم انگار خبر داشت او نیست، چون خیلی ریلکس رفتار می‌کرد.
– به به! چه خانم‌های خوشگلی! شما هم‌کلاسی‌های منید؟ پس چرا من تا حالا ندیده‌بودمتون؟
دخترها که منظور شوخی کامران را فهمیدند، افتادند به جانش و تا جایی که می‌خورد زدندش!
– صبر کنید! صبر کنید! اول ثابت کنید همون خواهرهای هم‌کلاسی من هستید!
همه با تعجب نگاهش می‌کردند و منتظر ادامهٔ حرفش بودند.
– خب، من اسم تک‌تک بچه‌های کلاس رو می‌برم، شما دستتون رو بگیرید بالا. هرکدوم که مطمئن شدم خودشه، بهش اجازه می‌دم پنج دقیقه تو بغلم آروم بگیره!

دوباره صدای جیغ و خندهٔ دخترها بالا رفت. کامران بی‌توجه به حرف‌هایشان ادامه داد:
– سمیه رضایی؟ الهام فروزان‌فر؟ الناز سعیدی؟ فاطمه صالحی…؟
دخترها حرص می‌خوردند و کافه از خندهٔ پسرها روی هوا بود.
رفتم و روی صندلی کنار الیا نشستم. تنها کسی که در آن جمع شلوغ، آرام نشسته بود و ملایم می‌خندید، الیا بود و من دقیقاً شیفتهٔ همین وقار و سنگینی‌اش شده بودم. محو تماشایش بودم که صدایی حواسم را پرت کرد و نگاهم را از الیا گرفت:
– وای… استاد رادمنش و استاد یقینی هم که اینجان!
این‌بار نوبت ما بود که به حال و روز کامران بخندیم. بدبخت از خجالت سرخ شده بود؛ به او نگفته بودم استادها هم دعوتند! ناگهان دوباره با دستپاچگی گفت:
– ای وای! الیا هم که اینجاست! مگر قرار نبود با نیاز بیای؟
الیا با تعجب گفت:
– کی؟ من؟ من کی چنین قراری گذاشتم؟
کامران رفت کنار الیا و آرام دم گوشش گفت (البته چون من کنار الیا نشسته بودم، صدایش را شنیدم):
– تو رو خدا به نیاز چیزی نگو! به خدا اینا مثل خواهرهام می‌مونن، دیدی که خودشون پریدند بغلم!
این‌بار همه سکوت کرده بودند و صدای خندهٔ بلند الیا بلند شد. میان خنده‌هایش گفت:
– باشه بابا، اصلاً به من چه!
– دمت گرم!
کامران لبخند دندان‌نمایی زد و با صدای بلند گفت…

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.