ماشین را درست مقابل در قهوهایرنگ کافه پارک کردم. همانطور که کامران داشت کمربند ایمنیاش را باز میکرد، رو به او کردم و گفتم:
– کامران، جلوی الیا آبروریزی راه نندازیها!
کامران زد زیر خنده و با شیطنت گفت:
– تو کلاً هیکلت جوریه که آبروی آدمو میبره!
– کامران، جفتپا میام تو صورتتها…
– باشه بابا، غلط کردم!
هر دو خندیدیم و از ماشین پیاده شدیم. دستی به ظاهر و لباسهایم کشیدم و نگاهی به کامران انداختم. طبق معمول تیپ اسپرت زده بود و مثل همیشه جذاب به نظر میرسید؛ یک شلوار کتان کرمرنگ، تیشرت همرنگ آن و یک کت قهوهای که تضاد رنگی قشنگی ایجاد کرده بود. در مقابل، من درست نقطهٔ برعکس او بودم؛ همیشه پوشش رسمی را ترجیح میدادم. شلوار پارچهای مشکی، پیراهن آبی آسمانی، کراوات مشکی و یک کت مشکی پوشیده بودم. ترکیب رنگهای لباس من هم قشنگ شده بود. به هر حال، قرار بود بیشتر بچههای دانشگاه و حتی استادها حضور داشته باشند، برای همین باید حسابی مرتب میآمدم؛ بهخصوص که الیا هم بود و اصلاً دلم نمیخواست جلوی او بدتیپ به چشم بیایم. بالاخره اولین قدم برای جلب توجه، همین ظاهر است دیگر!
(بگذارید خودم را معرفی کنم: من آرمین کوشا هستم، بیستوپنج ساله و ساکن تهران. از نظر ظاهری، اندامی معمولی دارم، قدم حدود ۱۸۵ سانتیمتر است، چشمهایم مشکی و پوستم گندمی است.)
ناگهان صدایی رشتهٔ افکارم را پاره کرد:
– قصد ندارید تشریف بیارید داخل، جناب اوباما؟
– میگم… تیپم خوبه دیگه، نه؟
– از بد هم بدتره!
– نظر تو اصلاً برام مهم نیست آقا کامران!
– میدوووونم!
– زهرمار! بسه دیگه، جلوی مهمانها آبروداری کن.
وارد کافه شدیم. سرم را چرخاندم تا میز بچهها را پیدا کنم که ناگهان دستی به نشانهٔ اشاره بالا رفت و توجه من و کامران را جلب کرد. چشمهایم را کمی ریز کردم و از دور نگاهش کردم؛ دختری با اندام پر، مانتوی مشکی تا بالای زانو، شلوار آبی و شال همرنگ آن. کمی نزدیکتر که شدم، دیدم بله، خودش است؛ الیا! با دیدنش بیاختیار لبخندی روی لبهایم نشست. وای خدا، امشب چقدر امشب جذاب شده بود! موهای بلند و مشکیاش را روی شانههایش ریخته بود و جلوی موها را با یک تل نقرهای بالا زده بود. اما چهرهاش… دختری با پوست سفید و چشمهای عسلی که سایهٔ تیره با هالههایی از رنگ آبی، درشتی و گیرایی چشمهایش را چند برابر کرده بود. بینی معمولی داشت و سرخی رژ لبهای کوچکش، هوش از سرم میبرد.
– سلام بروبچ!
– اِااا بچهها، کامران اومد!
دخترها که انگار برایش پرمیکشیدند، با جیغ و داد پریدند و بغلش کردند. خدا را شکر که هنوز نیاز نرسیده بود؛ وگرنه اگر اینجا بود، کامران را زنده به گور میکرد! کامران هم انگار خبر داشت او نیست، چون خیلی ریلکس رفتار میکرد.
– به به! چه خانمهای خوشگلی! شما همکلاسیهای منید؟ پس چرا من تا حالا ندیدهبودمتون؟
دخترها که منظور شوخی کامران را فهمیدند، افتادند به جانش و تا جایی که میخورد زدندش!
– صبر کنید! صبر کنید! اول ثابت کنید همون خواهرهای همکلاسی من هستید!
همه با تعجب نگاهش میکردند و منتظر ادامهٔ حرفش بودند.
– خب، من اسم تکتک بچههای کلاس رو میبرم، شما دستتون رو بگیرید بالا. هرکدوم که مطمئن شدم خودشه، بهش اجازه میدم پنج دقیقه تو بغلم آروم بگیره!
دوباره صدای جیغ و خندهٔ دخترها بالا رفت. کامران بیتوجه به حرفهایشان ادامه داد:
– سمیه رضایی؟ الهام فروزانفر؟ الناز سعیدی؟ فاطمه صالحی…؟
دخترها حرص میخوردند و کافه از خندهٔ پسرها روی هوا بود.
رفتم و روی صندلی کنار الیا نشستم. تنها کسی که در آن جمع شلوغ، آرام نشسته بود و ملایم میخندید، الیا بود و من دقیقاً شیفتهٔ همین وقار و سنگینیاش شده بودم. محو تماشایش بودم که صدایی حواسم را پرت کرد و نگاهم را از الیا گرفت:
– وای… استاد رادمنش و استاد یقینی هم که اینجان!
اینبار نوبت ما بود که به حال و روز کامران بخندیم. بدبخت از خجالت سرخ شده بود؛ به او نگفته بودم استادها هم دعوتند! ناگهان دوباره با دستپاچگی گفت:
– ای وای! الیا هم که اینجاست! مگر قرار نبود با نیاز بیای؟
الیا با تعجب گفت:
– کی؟ من؟ من کی چنین قراری گذاشتم؟
کامران رفت کنار الیا و آرام دم گوشش گفت (البته چون من کنار الیا نشسته بودم، صدایش را شنیدم):
– تو رو خدا به نیاز چیزی نگو! به خدا اینا مثل خواهرهام میمونن، دیدی که خودشون پریدند بغلم!
اینبار همه سکوت کرده بودند و صدای خندهٔ بلند الیا بلند شد. میان خندههایش گفت:
– باشه بابا، اصلاً به من چه!
– دمت گرم!
کامران لبخند دنداننمایی زد و با صدای بلند گفت…