مدیسون دختری پرانرژی و خوشروحیه است که در نیویورک زندگی میکند و در زمینهی طراحی لباس عروس فعالیت دارد. او در کنار شغل موردعلاقهاش، رابطهای آرام با مردی دارد که پزشک اطفال است. همهچیز در زندگی مدیسون طبق روال عادی پیش میرود تا اینکه چیس بلک، عشق سابق و میلیونر مرموزی که همیشه با لباسهای مشکی دیده میشود، دوباره وارد زندگیاش میشود. بازگشت چیس، اتفاقات تازهای را رقم میزند و آرامش زندگی مدیسون را با چالشهایی غیرمنتظره روبهرو میکند.
دانلود رمان شیطان سیاه میپوشد
- بدون دیدگاه
- 58 بازدید
دانلود رمان شیطان سیاه میپوشد
150.000 تومان
29.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان شیطان سیاه میپوشد
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
یک اتفاق پیشافتاده و نسیمی نا آرام، مرز میان دو حریم خصوصی را میشکند و ...
همانزمان که خانوادهٔ اصیل و سنتی میرزا آقاخان پناهی، بهخاطر شهرت و محبوبیت فرزند مداح ...
درباره دختری به نام ترنج که تو یه خونه باغ تو بن بست ۱۷ زندگی ...
من برای زندگیام سرنوشت را آنچنان که از هیچچیزی از زندگی نمیدانستند، به من تحمیل ...
درباره دختری که کل عمرش خودش رو شبیه به پسر ها کرده تا اینکه یه ...
درباره دختری همیشه تنها و مهربون که شرایط زندگیش جوری بوده که همیشه غرورش له ...
درباره ی دختریه که همیشه بادیگارد همراهشه بخاطر کار پدرش ولی اون دوست نداره و ...
درباره دختری که به اجبار با مردی مغرور ازدواج میکنه که اون مرد حسی به ...
درباره دختر جوونی به نام عاطفه که نوزده سالشه و عاشق یه خواننده است که ...
درباره دختری به نام آیناز که نه پولداره و نه قیافه ی خیلی خوبی داره ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان شیطان سیاه میپوشد
بهتازگی برای بررسی یک مشکل پزشکی به دکتر مراجعه کردم و خبر خوشی دریافت کردم؛ حالا احساس میکنم که وضعیتام بهتر شده. در همین حین، وقتی از آپارتمانم به سمت راهپلهها میرفتم، ناگهان چشمم به یک مرد با ژاکت بنفش و زرد رنگ افتاد؛ او با چهرهای بزرگ و چشمانی درخشان، بهگونهای که گویی از دل تاریکی میآید، به من خیره شد.
او در حالی که با صدای آرامی میگفت: «من اینجا برای تو آمدهام؛ اگر بخواهی میتوانم به تو کمک کنم»، بهسرعت به سمت من رفت و دستش را دراز کرد. من که هنوز از شگفتی بهجا نمانده بودم، با اضطراب بهسختی میگفتم: «چرا اینکار را میکنی؟» او با لبخندی سرد جواب داد: «چون من شیطان سیاهپوشم؛ نقش من همین است.»
چشمانش، که همچون شعلههای آبی در شب میدرخشیدند، بهنظر میرسید در تاریکی میرقصند. اطرافش پر از نورهای رنگینکمانی بود که بههمین سادگی نور خورشید تابستانی را بهچشم میآمدند. صداهای ناآرامی از خیابان میآمدند؛ اما او همچنان در آن نور و سایهها ایستاده بود.
من که از همه این صحنهها حیرتزده شدم، حس کردم که گویی جهان تمام شده و فقط این مرد سیاهپوش در برابر چشمانم ایستاده است. او دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «اگر میخواهی از اینجا فرار کنی، باید با من همراه شوی.» من که دیگر جایی برای فرار نداشتم، سرانجام پذیرفتم.
در حین راه رفتن بهسوی درب خروجی، صدای قدمهایش بر پلهها طنینانداز شد؛ هر گامی که مینهاد، صدایش همچون یک نغمهٔ تاریک میآمد. ناگهان، در گوشم زمزمهای شنیدم: «تو میتوانی این دردها را تحمل کنی؛ فقط باید بهدست خودت ایمان داشته باشی.»
ما از آپارتمان به سمت بالکن رفتیم؛ در آنجا، هوای سردی وزید و من حس کردم که تمام دردهایام در این لحظه میپذیرند. او گفت: «این لباس سیاه فقط یک پوسته است؛ درون من چیزی دیگر است.»
در حالی که سعی میکردم این حقیقت را درک کنم، صدای یک کودک در پشت سرم شنیده شد که میگفت: «ناراحت نشو، همهچیز میشود خوب شد». من سعی کردم به او نگاه کنم، ولی او تبدیل به سایهای تاریک شد که فقط میتوانست در ذهنم بماند.
در همان لحظه، دکتر که پیش از این در اتاق معاینه منتظرم بود، وارد شد و گفت: «شما نباید بهسراغ این آدم بروید؛ او فقط یک خیال است که تو را بهدست میگیرد.» من سرم را بهسختی تکان دادم؛ اما مرد سیاهپوش همچنان لبخند میزد و گفت: «نگران نباش؛ من فقط میخواهم تو را از این درد نجات دهم.»
سرانجام، وقتی که بهنزدیک در خروجی رسیدیم، نور خورشید بهدستکم از پنجرههای بالکن میتابید؛ من بهیکباره احساس کردم که شاید بتوانم دوباره زندگی کنم. مرد سیاهپوش بهسرعت ناپدید شد و من تنها ماندم، اما حس کردم که بخشی از او هنوز در درونم زنده است؛ همان حس که مرا بهسختی میکشاند تا دوباره بهدستآوردن آرامش ادامه دهم.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






