قصهی دختری است که قلبش او را به سمتی میکشاند که نباید. او عاشق امیر میشود؛ عشقی که آغازگرِ مجموعهای از حوادث و کشمکشهای عمیق خانوادگی است و مخاطب را با تبعاتِ انتخابی که از کنترل او خارج است، روبرو میکند.
دانلود رمان شاید حوا معشوقه شیطان باشد
- بدون دیدگاه
- 674 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : نازنین امیدیان
- دسته : عاشقانه , ایرانی , بزرگسال , ویژه
- کشور : ایران
- صفحات : 1183
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان شاید حوا معشوقه شیطان باشد
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان شاید حوا معشوقه شیطان باشد
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
«داستانِ یاسی که با لرزشهای روح و خطاهای گذشته، میانِ عشقِ پاکِ دکتر رضا و ...
درباره دختری به نام دیاره که با دختر خالش زندگی میکنه و در یک شیرینی ...
روجا که از تنشها و بگومگوهای مداوم پدر و مادرش به تنگ آمده، برای فاصله ...
درباره دختری که از پسری به نام امیر علی خوشش میاد و حالا در هیاهوی ...
درباره ی دختریه که همیشه بادیگارد همراهشه بخاطر کار پدرش ولی اون دوست نداره و ...
داستانی واقعی از دختری عاشق که در سال ۱۳۶۰ در روستایی از توابع بروجن اتفاق ...
درباره دختری به نام آنید که اصالتا شمالی است و در کرج درس میخونه , ...
درباره دختری کم سن و سال که تو یک امارت اربابی کار پیدا میکنه اما ...
درباره یه پسر دانشجوی نابغه و شیطون به نام ساتیار است که از هم دانشگاهیش ...
درباره دختری که به اجبار با مردی مغرور ازدواج میکنه که اون مرد حسی به ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از ردههای بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان شاید حوا معشوقه شیطان باشد
عرق، مسیرش را از میان موهای آشفته و گرهخوردهی پشت سرم پیدا کرده بود و با خساست روی ستون فقراتم میخزید تا در نهایت روی کمر شلوار لی یخیرنگم جذب شود. سنگینیِ نفسهایم، کلافگیام را بیشتر میکرد. با همان برگههایی که در دست داشتم، هوای گرم را به صورتم میراندم و شالی که از روی شانهام سر خورده بود را با بیحوصلگی به جای اصلیاش برگرداندم.
قدمهایم را تندتر کردم، اما انگشت کوچک پایم در میان لایهی زبر کتانیهای آلاستارم فریادش به آسمان بلند شد. بطری آب معدنی که حالا سبک و خالی شده بود را به اولین سطل زبالهی سر راهم حواله کردم. شاهین هنوز در گوشم داد و بیداد میکرد؛ هندزفری را از گوشم بیرون کشیدم و رهایش کردم تا روی سینهام تاب بخورد. کنار خیابان ایستادم و برای اولین پرایدی که از دور میآمد، دست بلند کردم.
راننده با ترمز ناگهانیاش کنار پایم متوقف شد. سوار شدم و در را بستم. در حالی که صدای موسیقی را کم میکردم، نگاهی به گوشیام انداختم. پیام مامان گلی خودنمایی میکرد: «وقتی میآیی، یک شیر هم بخر.» با لبخندی که ناخودآگاه روی لبم نشست، تایپ کردم: «چشم مامان گلی.»
دمِ کوچه پیاده شدم. بعد از حساب کردن کرایه، مستقیم به سمت مغازهی همیشگی رفتم. آقای سید با همان لبخند همیشگیاش پیشدستی کرد: «بهبه، سلام دختر جان! خانواده خوبن؟» پاسخ دادم: «سلام آقا سید، ممنون، همگی خوبن. شیر دارید؟» او با قدمهای آرام و لنگلنگانش به سمت یخچال رفت، بطری شیر را برداشت و روی پیشخوان شیشهای گذاشت. وقتی پرسید «چیز دیگری لازم نداری؟» چشمم به چیپس سرکهای داخل قفسه افتاد. نتوانستم در برابر وسوسهاش مقاومت کنم. کارت را روی دستگاه کشیدم و رمز را به زبان آوردم. با گرفتن نایلون خرید، خداحافظی کردم و به سمت خانه راه افتادم.
خانه با همان حیاط پردرخت و حوض خالی و خاکگرفتهاش انتظارم را میکشید. پلهها را یکییکی بالا رفتم. باز شدن در چوبی و بزرگ خانه، با بازیِ نور خورشید از میان شیشههای رنگی روی سنگفرشهای سالن همراه بود. کفشهایم را از پا درآوردم و خنکیِ سنگهای مرمر را به جان خریدم. شالم را از سرم باز کردم و با همان گرهِ هندزفریِ آویزان، پرسیدم: «مامان گلی؟ کجایی؟»
صدایش از انتهای راهرو و داخل آشپزخانه آمد. از پذیرایی گذشتم و به چارچوب ورودی آشپزخانه تکیه دادم. نایلون شیر را نشانش دادم و گفتم: «مامی، خریدها رو گرفتم.» اخمی به ابروهایش نشست و گفت: «علیک سلام!» خندیدم و گفتم: «سلام به روی ماهت!»
به محض اینکه درِ قابلمه روی گاز را باز کردم، بوی لوبیاپلو فضای آشپزخانه را پر کرد. با ناامیدی روی صندلی ولو شدم: «نه… دوباره لوبیا پلو؟» او در حالی که شربت خنکی برایم ریخته بود، با خنده گفت: «قدرنشناس! بهترین غذای دنیاست.» لیوان را یکنفس سر کشیدم. نگاهش به برگههای دستم افتاد و با نگرانی پرسید: «خبری از آدرسها نشد؟» شانه بالا انداختم و بحث را عوض کردم: «دیگه جونی برام نمونده. میرم بالا کمی استراحت کنم، ناهار هم نمیخورم.»
بدون اینکه منتظر پاسخ بمانم، چیپس و برگهها را برداشتم، از آشپزخانه بیرون زدم، از پلههای بلند طبقه دوم گذشتم و خودم را به خلوتِ اتاقخوابم رساندم.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






