داستان در مورد دختری ۲۰ ساله به اسم فرشته است که میخواهند به پیرمردی شوهرش بدن که او آن مرد را نمیخواهد . شب قبل از عقدش دوستش به او کمک میکند که از خانه فرار کند و …
دانلود رمان فرشته من
- بدون دیدگاه
- 892 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : فرشته تات شهدوست
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 325
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان فرشته من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان فرشته من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره پسر جوانی به نام مرصاد که عاشق دختری به نام باران است اما برادرش ...
درباره دختری به نام مینو هست که به طور اتفاقی با یه خالکوبی روبرو میشه ...
رمانی زیبا درباره زنان و چگونگی دوست داشتن اونها و باید و نباید رابطه که ...
رمان بامداد خمار روایتگر سرگذشت دختری جوان به نام محبوبه است که در فضایی سنتی ...
کیا شایسته، تنها پسر خاندان شایسته، روزی با شنیدن فریاد زنی از باغ متروکهای در ...
خوابها و کابوسها مثل پنجههایی تیز، مدام ذهن تاریک و پریشانم را خراش میدهند. پرسشها ...
درباره رابطه عاشقانه دختری به نام رویا و پسری به نام علی است که …
...درباره فردی که از دست یه هیولا ، گیر یه قاتل میوفته و بدی داستان ...
درباره زندگی معین و ماهدخت که از ازدواج سنتی خود رضایت ندارن و مشکلات زیادی ...
درباره دختری است بعد از سالها به ایران برگشته و پس از دیدن محل زندگی ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از ردههای بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان فرشته من
امیدوارم بهاران سهم قلبت
خوشههای یاس خندان سهم قلبت
آن یگانه خالقِ هستی که عالم را بنا کرد
تا ابد یارت و پشتیبانِ دردت
فصل اول
نورِ سمجِ خورشید که از لای پردههای اتاق روی صورتم افتاده بود، بالاخره مجبورم کرد پلکهایم را باز کنم. چند بار چشمهایم را بهم فشردم و دوباره باز کردم تا به روشناییِ اتاق عادت کنم. نیمخیز شدم و نگاهِ خوابآلودم را به عقربههای ساعت روی میز دوختم.
نفسم در سینه حبس شد… چشمهایم از فرطِ تعجب گرد شدند. ساعت ده صبح بود؟! محال بود! دوباره پلکهایم را مالیدم، شاید توهم زده بودم؛ اما نه، عقربهها سرسختانه عدد ۱۰ را نشان میدادند. چرا شراره بیدارم نکرده بود؟ او که همیشه مثل یک مأمورِ وظیفهشناس، کلهی سحر بالای سرم میآمد و ساعت هفت بیدارباشِ اجباری را میزد، حالا چه شده بود که اجازه داده بود تا این ساعت بخوابم؟
از تخت بیرون خزیدم، بدون اینکه حتی زحمتی به خودم بدهم و شانهای به موهایِ پریشانم بکشم، با همان کشِ سادهای که روی میزِ توالت افتاده بود، موهایم را پشتِ سر جمع کردم و از اتاق بیرون آمدم.
خانه در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود؛ همان سکوتِ سرد و بیروحی که بعد از رفتنِ مامان، مثلِ خوره به جانِ دیوارهایِ خانه افتاده بود. وقتی مامان بود، این چهاردیواری نفس میکشید، روح داشت، اما از وقتی که سرطان او را از ما گرفت، انگار خانهمان هم با او زیرِ خاک دفن شده بود.
آهی عمیق از سینه بیرون فرستادم و سمتِ دستشویی رفتم تا آبی به صورتم بزنم. هنوز از سرویس بهداشتی بیرون نیامده بودم که صدای چرخشِ کلید در قفل و باز شدنِ دربِ ورودی بلند شد. شراره با چند پلاستیکِ بزرگِ خرید وارد شد. با چهرهای که سعی میکردم هیچ حسی در آن نباشد، نگاهی به او انداختم و با اکراه، زیرِ لب سلامی دادم که او هم با بیمیلیِ تمام پاسخ داد و بلافاصله به سمت آشپزخانه رفت.
شراره؛ نامادریای که واژهی نامادری برایش کم بود. در بدجنسی، لنگه نداشت. از همان روزِ اولی که پایش را به خانهی ما گذاشت، آرامش را از زندگیام پراند. همیشه دلم میخواست رابطهمان بر پایهی دوستی باشد، اما او با دیواری که بینمان کشیده بود، مدام از من فاصله میگرفت.
دائماً از کوچکترین کارهایم ایراد میگرفت و بدتر از همه، عادتِ دیرینهاش چقلی کردن پیشِ پدرم بود. برای هر کارِ کرده و ناکردهام، گزارشِ روزانه تهیه میکرد. او مرا مثلِ یک کلفت در خانه به کار میگرفت؛ برنامهی روزانهام از هفتِ صبح تا دوازدهِ ظهر با دستوراتِ او تنظیم شده بود، و اگر بعد از ناهار یک ساعت استراحت میکردم، باید کلی شکرگزار میبودم.
از این سبکِ زندگی متنفر بودم، اما چه میتوانستم بکنم؟ زبانِ تند و تیزِ او آنقدر پیشِ پدرم بدگویی میکرد که میترسیدم باورش نسبت به من تغییر کند و همان تهماندهی رابطهمان هم نابود شود. به همین خاطر، با تمامِ غُرغرهایِ درونیام، تن به خواستههایش میدادم.
سه سال بود که همسرِ پدرم شده بود؛ درست پنج سال بعد از پروازِ ابدیِ مادرم. پانزده ساله بودم که مادرم تنهایم گذاشت و در هفده سالگی، این زنِ مکار واردِ زندگیمان شد. تحصیلاتم در همان دیپلم باقی ماند. رویایِ کنکور و رشتهی کامپیوتر را داشتم، اما خب… فقط یک رویا باقی ماند. دو دلیل داشتم؛ بعد از مرگِ مادرم آنقدر گوشهگیر و افسرده شدم که درس و مدرسه را رها کردم و یک سال عقب افتادم. وقتی هم که دوباره جان گرفتم، سر و کلهی شراره پیدا شد و شد سوهانِ روحم. همیشه با تحقیر میگفت: «درس و دانشگاه به چه دردت میخوره؟ دختر باید کدبانو باشه، باید آشپزی یاد بگیره که وقتی رفتی خونهی بخت، پیشِ شوهرت کم نیاری!»
هه… زنیکه خودش در هفته دو بار آرایشگاه بود و چهار بار در سال به سفرهایِ خارجی میرفت، آنوقت من باید مثلِ کوزت برایش کار میکردم تا به قولِ خودش از من یک زنِ نمونه بسازد. کدبانو؟ یا شاید هم یک خدمتکارِ رایگان؟
ده سال از پدرم کوچکتر بود. پدرم یک کارخانهی بزرگِ لوازمِ آرایشی-بهداشتی داشت و وضعیتِ مالیمان عالی بود. پدرم عاشقانه مادرم را میپرستید، اما حالا میدیدم که چطور با لقبهایِ «عزیزم» و «شراره جان»، به این زنِ غریبه ابرازِ علاقه میکند.
وقتی به خودم آمدم، دیدم هنوز با حوله در دست، غرق در خاطراتِ تلخِ گذشتهام. شانهای بالا انداختم و آهِ کلافهای کشیدم؛ فکر کردن به اینها فقط زجرکشترم میکرد. صدایِ خشخشِ پلاستیکها از آشپزخانه میآمد. نقابِ همیشگیِ بیتفاوتی را بر چهره زدم و به سمتِ آشپزخانه قدم برداشتم. شراره مشغولِ بیرون آوردنِ خریدهایش بود.
ذهنم درگیر شد: چرا این همه خرید؟ مگر قرار بود مهمانی بدهد؟
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه





