دانلود رمان رسوب احساس

برخی آدم‌ها نه با رفتن، بلکه با ماندن در سایه‌ی مبهمِ میانِ عشق و غریبی، آرام‌آرام چنان در روح رسوب می‌کنند که مرزِ میانِ بودن و نبودن را در زندگی‌ات از میان می‌برند.

 

دانلود رمان رسوب احساس

رایگان

دانلود رمان رسوب احساس

رایگان

رمان های رایگان

نازنین، دخترِ نرم‌دلِ این حکایت، دل به پسرعمویش سپرده و نامزدی‌شان ریشه در عشقی دارد ...

درباره دختری به نام یلدا است که با عمه اش زندگی میکند و به دلیل ...

درباره دختری به نام دلربا که عاشق یه خون آشام میشه و …

...

درباره نونا یه دختر خجالتی و آروم که مادرش و عموش خیلی مراقبشن تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره سرنوشت عاشقانه دختری است که زندگی معمولی دارد ولی به طور ناگهانی در یک ...

«در میان تلاطم شایعات و حسادت‌ها، گندم و آیین، دو پزشک جوان، در آستانه‌ی پیوندی ...

من آرام هستم؛ یک دختر نوزده‌ساله، درست مثل خودت و بقیه مردم. دختری پر از ...

درباره دختری مهربان ، جذاب ، با غرور و لجباز به نام سایه است که ...

درباره یه دختر که به خاطر مشکلاتی که براش پیش میاد مجبور میشه به خونه ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانواده‌ای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...

دانلود رمان رسوب احساس

ادامه ...

این قصه‌ای درباره‌ی عشق‌های پرشور و آتشینِ رمان‌های عامه‌پسند نیست؛ از آن‌ دست احساساتی که با یک نگاه متولد می‌شوند و با یک جمله به پایان می‌رسند. اگر در جستجویِ ضرب‌آهنگِ تندِ رویدادها، اعترافاتِ پرهیاهو یا گره‌گشایی‌های شاد هستید، این کلمات فقط کامتان را تلخ می‌کنند.

اما اگر شما هم کسی را داشته‌اید که در خلوتِ قلبتان خانه‌ای ساخته و بعد، به جای ماندن، ترجیح داده‌اید عقب‌نشینی کنید تا حرمتِ حضورش حفظ شود؛ اگر به بهایِ نادیده گرفتنِ خویش، دیگری را تماشا کرده‌اید، این سطور برای شماست. این روایت برای تمام کسانی است که عمری را در سکوتِ عاشقانه‌ سوختند و عاقبت دریافتند برخی صداها، وقتی یک‌بار در روحِ آدم طنین‌انداز شوند، تا ابد از گوشِ جان پاک نخواهند شد.

فصل اول: تعلیق در گذرگاهِ عمر

می‌گویند وقتی از مرزِ سی‌سالگی عبور می‌کنی، ناگهان پرده‌ها کنار می‌رود و متوجه می‌شوی چقدر از خودت را در مسیر جا گذاشته‌ای. ناگهان نقطه‌ای که در آن ایستاده‌ای با رؤیایی که در سر داشتی، فاصله‌ای عمیق می‌گیرد؛ حفره‌ای که هیچ‌چیز نمی‌تواند پرش کند.

من هم مستثنی نبودم، با این تفاوت که سی‌وسه سالگی برای من، نه یک فصلِ نو، که آینه‌ای‌ مات و غبارگرفته شد؛ آینه‌ای که هر بامداد، چهره‌ام را نشان می‌دهد و در پس‌زمینه‌اش، شبحِ آن‌چیزی را که هرگز نداشتم، به رخم می‌کشد.

اکنون بر همان صندلیِ قدیمی نشسته‌ام که پایه‌ی لنگش، سال‌هاست بهانه‌ای برای رنجشِ من است؛ لقیِ صبوری که هیچ‌وقت حوصله نکرده‌ام تعمیرش کنم. نورِ بی‌رمق و زردِ چراغ‌مطالعه‌ام، که یادگارِ روزگارِ بیست‌سالگی است، روی صفحه‌ی سفیدِ روبرو، رقصِ خسته‌ای دارد. این کاغذِ خالی، با نگاهی خیره، گویی بازخواست‌کننده می‌پرسد: «بالاخره زمانش نرسیده؟»

مدت‌ها بود که جز خواندن، قلم به دست نگرفته بودم. نوشتن، همیشه بذرِ چیزی را در من زنده می‌کرد که با چنگ و دندان سعی در دفن کردنش داشتم. اما امشب، سکوتِ کشدارِ خانه چنان سنگین است که می‌دانم اگر این سنگِ یازده‌ساله را از سینه‌ام بیرون نریزم، زیر بارِ وزنش خرد می‌شوم.

نمی‌دانم چرا امشب؟ چرا بعد از این همه سال سرکوب و انزوا؟ شاید وقتی خستگیِ پاک کردنِ ردپای یک خاطره به اوج می‌رسد، آدم چاره‌ای جز تسلیم شدن و مواجهه با آن ندارد؛ چاره‌ای جز به زبان آوردنِ نامی که گفتنش بندِ نفسم را می‌برد.

نامش «اِما» بود.

سه حرفِ کوچک، که در گلوی من همیشه مثل یک گره‌ی کور باقی مانده است.

اگر دنبالِ قهرمانی هستید که با نبوغش ورقِ تقدیر را برگرداند، این صفحات را همین‌جا ورق بزنید. من قهرمانِ هیچ‌چیزی نیستم. نه قصه ام چنان شگفت‌انگیز است که تحسین‌برانگیز باشد، و نه چنان در هم شکسته که دل‌سوزی برانگیزد. من تنها یک مردِ معمولی‌ام؛ مردی که عاشق شد و ندانست که راهِ دل، همیشه به مقصدِ آغوش ختم نمی‌شود.

امشب قرار نیست سرگذشتِ گذشته را بازخوانی کنم. فقط می‌خواهم مرزِ آغازِ این مسیر را ترسیم کنم:

از مردی که بر صندلیِ لرزانش نشسته؛

با نوری زرد و رنگ‌پریده؛

در سی‌وسه سالگی؛

و ایستاده بر لبه‌ی زمانی که یازده سال است سعی کرده‌ام آن را پنهان کنم.

آن سال‌ها، زندگی‌ام هیچ رخدادِ غریب یا تماشایی نداشت. برای ناظرِ بیرونی، من همان پسرِ بیست‌ودو ساله‌ی معمولی بودم که روزها میانِ فضایِ خشکِ انتشارات، کلاس‌های درس و چهاردیواریِ مجردی‌اش پرسه می‌زد؛ شب‌ها با سیستمِ فرسوده‌اش درگیر بود و آخرِ هفته‌ها، برای فرار از مواجهه با جهان، خود را در پیله‌ی خستگی‌اش محبوس می‌کرد.

نه رؤیایی داشتم که فریادش بزنم، نه هدفی که مسیرم را روشن کند. زیستنِ من، اتاقی بی‌دریچه بود؛ نه ظلمتی در آن بود که بترسم و نه روشنایی‌ای که گرم شوم. فقط سکونِ محض. اگر در آن دوران کسی می‌پرسید: «آیا چیزی هست که بخواهی تغییرش دهی؟»، احتمالا با لبخندی از سرِ اجبار می‌گفتم: «نه، همه‌چیز بر مدارِ عادی است.»

اما آیا واقعاً این‌طور بود؟ چیزی کم بود. نه آن‌قدر ملموس که نامی بر آن بنهم و نه آن‌قدر حقیر که نادیده‌اش بگیرم. گویی بخشی از وجودم در خوابی سنگین فرو رفته بود… یا شاید هم، از همان ابتدا اصلاً وجود نداشت.

روزها به تکرارِ خسته‌کننده‌ی قهوه‌های نیم‌خورده و بیداری‌های بی‌انگیزه گذشت…

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.