عزیزانم، رمان واقعیست؛ شخصیتها هنوز زندهاند.
در همان لحظه که ذهنم پراکنده بود، نمیتوانستم تمرکز کنم. نگاهم به داخل خیره شد و ذرهذره احساس کردم که درونم میلرزد! تمام بدنم از اضطراب لرزید و تحمل آن سخت شد.
در تنهاییام نجوا کردم: «من اینجا هستم، برای خودم».
ناز، که از دلش به من عشق میورزد، دستم را گرفت و گفت: «بگذار این شبها برایمان بمانند».
امروز را همانگونه که هست بپذیر؛ هرچه که باشد، به خود جرات بده. امروز را با دشمنانمان به خوشی سپری کنیم؛ حتما میتوانیم این مسیر را ادامه دهیم.
احساسی که درونم میسوزید، بهمانند سوزنهای سردی بود که در چشمهایم میجوشید.
اگر قرار بود امروز، اینچنین باشد، من به خودم قول میدهم که دیگر نگذارم دلخوشیام بهسختی بمیرد.
در دفترخانه عقد و ازدواج، شمارهای را دیدم که چشمم به تابلو میچسبید. تمام توانم را بکار بردم تا فشار را کم کنم؛ دستام میلرزید اما ادامه دادم.
راه رفتن برایم سخت شد، اما بهدنبال خودم میدویدم؛ پایهایم میلرزیدند، اما هنوز مرگی که میخواستم نرسیده بود.
در گوشهای از دلم، صدایی آرام و ملایم میگفت: «مرگ، آرامش میآورد». چشمانم را بستیم و بهنرمی به پایان فکر کردیم.
آرزوی من این بود که به دیگران بسپارم؛ آنها آرزوهای خود را داشتهاند و من بهسختی به آنها مینگرم.
چشمهایم به طوفانی سپرده شده بود؛ آرزوهایم پیشرو بودند و من از زندگیام متنفر بودم، هرچند تمام وجودم بهدنبال معنی بود.
ساعات میگذشت، چندین بار پلک میزدم تا در نهایت درک کنم که نگاهم به آینده میرسد.
ساعت مقرر برای قرار، ساعت ۱۱ بود؛ من در حال جدایی از گذشتهام بودم که ناگهان افکارم بهسوی امید میچرخید.
از روز اول بارها و بارها گفته بودم که زندگیام اینگونه نیست؛ اما همچنان در جستجوی راهی برای رسیدن به آرامش بودم.
آتش خشمم شعلهور شد؛ احساس کردم که درونم سوزانده میشود، اما باز هم به یاد قلبم میافتم که باید پیش بروم.