دانلود رمان لانه واز

در زبان کردی، پرنده‌ای را که راه آشیانه‌اش را گم کرده «لانه واز» می‌نامند؛ چرا که این مرغِ سرگردان، بی‌کاشانه و بی‌نام‌ونشان است و حال‌وهوایی لبریز از غربت دارد.

دانلود رمان لانه واز

ویژه
۱۵۰,۰۰۰ تومان۲۹,۹۰۰ تومان۸۰٪ تخفیف

دانلود رمان لانه واز

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام نیهانه که میخواد پسر داییش رو عاشق خودش کنه که …

...

درباره دختری به نام آهو با اینکه لجباز و یکدنده است ولی قلب مهربونی داره ...

درباره دختری به نام شرار است که از چیزی که بدش میاد سرش میاد ، ...

درباره زنی مطلقه که به همراه دخترش در خونه باباش زندگی میکنه و پدرش به ...

درباره رابطه عاشقانه ملی و یه پسر بچه مثبت است که …

...

درباره دختر و پسری به نام های سامان و سمیرا میباشد که برای منافع شخصی ...

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

دختر تنهایی حاج محراب توتونچی که پس از مرگ پدر، سرپرست قانونی‌اش عمویش شد. مالک ...

درباره زندگی عاشقانه زنی روستایی به نام ماه چهره که در برابر ناملایمات زندگی سر ...

درباره دختری به نام یغما است که برادرش در یک درگیری با مزاحمش مرتکب قتل ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

در زبان کردی، پرنده‌ای را که راه آشیانه‌اش را گم کرده «لانه واز» می‌نامند؛ چرا ...

داستان «جاوید در من» روایتگر روزهای آرام دختری است که اداره یک کافه کتاب کوچک ...

طناز برای این‌که دل مادر و پدرش را نَشکند و همچنین از آن کسی که ...

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان ...

داستان درباره‌ی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینه‌های زندگی را ...

دانلود رمان لانه واز

ادامه ...

چند لحظه بعد مردی که کت و شلوار بر تن داشت، به آرامی به سمت من رفت. لبخندی ملایم بر لب داشت و سرش را با اندکی تاسف تکان داد، سپس به پشت چرخ‌دستی رفت تا پارچه را روی آهن بزرگی که در انتهای مغازه قرار داشت، بگذارد. او گفت: «باشه، ولی این کار زودتر حل نمی‌شود. حداقل تا آخر روز می‌خواهم تمام شود. اگر واقلاً کاری در بیرون از شهر داری، ماشین را برایم ببر تا کارهایم پیش برود.»

مردی که از مشتریان ثابت‌نشین خسته به نظر می‌رسید، اما مهربان بود؛ ابتدا کمی تعارف کرد و سپس درباره پروژه جدیدش که شامل یک پژو پارس سورمه‌ای رنگ می‌شد، توضیح داد. پس از تشکر فراوان، از گاراژ بیرون رفت تا به کارهایش برسد. سپس سرش را بلند کرد و به ساعت مربعی که روی دیوار نصب شده بود، نگاه کرد. چرا هنوز نمی‌آید؟ امروز طولانی و خسته‌کننده بود؛ یکی از شاگردانش کار در گاراژ را کنار گذاشته و برای خود مغازه‌ای جداگانه ساخته بود که در همان محل قرار داشت. او به سمت اتاقکی که با پارچه برزنتی ساخته شده بود رفت تا لباس‌هایش را عوض کند، و در همان لحظه صدای سالم شخصی به گوشش رسید.

از اتاقک بیرون آمد و به پسری که مقابلش ایستاده بود، نگاه کرد. «سالم، درست است؟» او پرسید. پسری که لبخندی خسته اما دلگرم‌کننده داشت، دستش را به سمت امیر کشید. «بله، خودم هم همین‌طوری. از طرف آقای مجتهد هستم. معذرت می‌خوام که مزاحمتون شدم.» امیر با خنده‌ای ملایم و دست سنی را فشرد و گفت: «نگران نباش، پسر؛ خوش‌آمدی.»

سنی لبخندی ساکت زد و آرام گفت: «متشکرم. ببخشید اگر باعث مشکل شدم. من دانشجو هستم، درست است؟» او سرش را کمی پایین آورد و گفت: «آره. هنوز در حال تحصیل‌ام، ولی تصمیم دارم کارم را تمام کنم. با این اوضاع، نمی‌توانم کار رشته‌ام را ادامه دهم؛ فقط می‌خواهم یک شغل ثابت داشته باشم.»

امیر به سمت یک یخچال کوچک در گوشه گاراژ رفت و دو بطری نوشابه سرد آورد. یکی را با دم‌پوش گاز باز کرد و به سنی داد. سنی مردی بلند قامت و چهارشانه بود؛ موهای کوتاهی به شکل زیبا بر سر داشته و چهره‌اش خوش‌چهره و رنگ‌پریده بود. لب‌های پرنورش را دوست داشت و نگاه سبز و آبیش چشمانش پر از هوش بود. امیر پرسید: «رشته‌ات چه بود؟» سنی پاسخ داد: «معماریم… فقط ساعت‌های دانشگاه برایم مشکل نیست.»

سنی به سمت آهن‌پایه رفت و لبه آن را برای باز کردن بطری استفاده کرد. امیر گفت: «نگران نباش، من اینجا هستم تا کمکت کنم.» سنی نوشابه‌اش را نوشید و به امیر نگاه کرد. «ساعت‌های دانشگاه برایت می‌نویسم، فقط تو هم توی این ساعت‌ها حضور داشته باش.»

امیر بطری را در یک سطل آب‌سفید گذاشت و گفت: «خودت می‌آیی.» سنی خسته به نظر می‌رسید؛ چهره‌اش کمی کشیده بود، اما نگاهش هنوز جذاب و مردانه بود. رنگ چشمانش ترکیبی از عسل و سبز بود؛ موهای به‌هم‌ریخته‌اش روی شانه‌اش پخش شده بود. قد او بلند و اندامی ورزیده داشت. او به سادگی ولی با جذابیتی خاص ظاهر می‌شد. امیر گفت: «خب، از فردا مزاحمت می‌شوم، آقای امیر.»

سنی پرسید: «چند سال داری؟» او گفت: «سی ساله‌ام. هنوز فکر می‌کنم که چه کاری انجام دهم و چطور زندگی‌ام را پیش ببرم.» سنی به او نگاه کرد و گفت: «همین‌طور خوبه، امیدوارم زودتر به جایی برسم.»

سپس گفت: «حله، فردا ساعت هشت منتظرتم.» پس از خداحافظی، سنی لباس‌هایش را عوض کرد و از گاراژ بیرون رفت. او درب کرکره‌ای را باز کرد، کتاب بزرگ را به انتهای راه کشید و چون ماشین نداشت، مجبور شد تاکسی بگیرد. در همین لحظه تصمیم گرفت که از بحث‌های بی‌پایان دوری کند و خواست آرامش خانه‌اش را حفظ کند. خانه برای او منبعی از گرما و آرامش بود؛ اما برای امیر جنگی بود که در آن تنها قربانیان بی‌گناهی داشت.

سنی به سمت خیابان رفت؛ ناگهان صدای سر و صدا از کوچه‌ای نزدیک به گوش رسید. او با تعجب برگشت و به سمت آن صدا حرکت کرد. صدا واضح‌تر شد و سنی توانست صدای سالم را تشخیص دهد. او به خود گفت: «کافی است، دست از سر من بردار.»

سنی به مردی که اطرافش جمع شده بود نگاه کرد؛ مردی بلند و قوی، اما قدش کمی کوتاه‌تر از سنی بود. مرد دستش را دور گردن سنی حلقه کرد و با صدای بلند فریاد زد: «فکر می‌کردی همه چیز راحت می‌شود؟!»

امیر از دور به صحنه نگاه می‌کرد. آیا این دو با هم رابطه‌ای داشتند؟ آیا نشانه‌ای از عشق یا دوستی در میان بود؟ نگاه دقیق او به حرکات مرد نشان می‌داد که دست او در حال لمس باسن سنی بود.

سنی به مرد پاسخ داد: «چه روزهایی گذشت که رابطه‌مان فقط سوءتفاهم بود؟ می‌خواهی همه‌چیز تمام شود؟» چهره سنی در تاریکی فرو رفت؛ اما صدای تمسخرش به گوش امیر رسید. امیر گفت: «دستت را نگذار که بخورد. من نمی‌خواهم کاری که برای تو انجام دادم را دوباره تکرار کنم. اگر بتوانی ثابت کنی رابطه‌ات با اشکان فقط دوستی بوده، شاید بتوانیم ادامه بدهیم. در غیر این صورت، تمام‌اش می‌کنم!»

سنی خسته و سرگشته به سمت امیر نگاه کرد؛ اما امیر به‌سودی از گفت‌وگوهایشان دور شد و نگاهش را به سمت جایی دیگر معطوف کرد. در این لحظه، همه چیز در سکوتی سنگین فرو رفت.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

در زبان کردی، پرنده‌ای را که راه آشیانه‌اش را گم کرده «لانه واز» می‌نامند؛ چرا ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.