دانلود رمان ازدواج اجباری

درباره زنی مطلقه که به همراه دخترش در خونه باباش زندگی میکنه و پدرش به مردی پولدار بدهکار تا اینکه یک روز طلبکارش پیشنهادی میده و …

دانلود رمان ازدواج اجباری

رایگان

دانلود رمان ازدواج اجباری

رایگان

رمان های رایگان

نازنین، دخترِ نرم‌دلِ این حکایت، دل به پسرعمویش سپرده و نامزدی‌شان ریشه در عشقی دارد ...

درباره دختری ناخواسته به نام نفیسا از یک خانواده اصیل میباشد که پدر و مادرش ...

درباره پسری به اسم بهراد است که متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه و ...

اروند، فوتبالیست مشهور و محبوبی که همه او را «مونتیگو» می‌شناسند، دل‌باخته‌ی دخترعمویش نیلوفر می‌شود. ...

درباره دختری به نام فرنوش که پسری به نام بهزاد عاشقش میشه غافل از اینکه ...

درباره پسری به نام امیر که یه مرد واقعی و پهلوونه که بعد از سالها ...

درباره دختری زیبا و جذاب که این خوشگلی او باعث شده بود که از خودش ...

یک داستان واقعی درباره دختری به نام راز است که شب خواستگاری می فهمید کهخواستگارش ...

درباره دو دانشجو به نام سودا و رادمان است که سودا عاشق رادمان میشه ولی ...

داستانی واقعی از دختری عاشق که در سال ۱۳۶۰ در روستایی از توابع بروجن اتفاق ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانواده‌ای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...

دانلود رمان ازدواج اجباری

ادامه ...

من تازه از مدرسه تعطیل شده بودم و تو راه به خانه بودم. سر کوچه، با دیدن یک خودروی BMW سفید رنگ که در حیاط یک ویلا پارک شده بود، تعجب کردم. تو این محله، هیچکس از این نوع خودروها را نداشت و به همین دلیل با دیدن آن بسیار تعجب کردم. وارد خانه شدم و دیدم که دو جفت کفش مردانه در راهرو گذاشته شده بود. در را باز کردم و وارد خانه شدم. پذیرایی و اتاق نشیمن به هم پیوسته بودند و برای رفتن به اتاق‌ها باید از آنجا رد می‌شد. با کنجکاوی به سمت اتاق ها رفتم و دو پسر جوانی را که روی زمین نشسته بودند دیدم. بسیار تعجب کردم و با شک به آنها نگاه کردم. سپس سلام کردم و آنها نیز با شک پاسخ دادند. سریع وارد اتاقم شدم و در را بستم. فرزند کوچکم، باران، با لباس های مهدش و خوابیده بود. او را آرام آرام بوسیدم و لباس هایش را عوض کردم تا او بیدار نشود. سپس لباس های خودم را عوض کردم و به آشپزخانه رفتم. باید از جلوی آن دو مرد عبور می‌کردم، این بار پدرم هم در آن‌جا نشسته بود. با مهربانی به او سلام کردم و او نیز با مهربانی پاسخ داد. سپس به آشپزخانه رفتم و به پدرم “بابا؟” گفتم.

می‌خوای بیای چند دقیقه؟ -آره، آماده‌ام. -می‌خوای بمونی؟ -خیر، بابا، فقط یکم خون خوردم. -حقوقم رو با ماها دارین. دو هفته از مهلت گرفتن پول گذشته. -باید چیکار کنین؟ -نمی‌دونم. می‌خواین چیزی بخورین؟ -نه، مرسی. -پس شما برین من میارم. بابا سرم رو تکان داد و رفت. -برای مهمونام آب پرتغالی و شیرینی آوردم. وقتی به اشپزخونه رفتم، یک مردی که فکر می‌کرد اومده لباس بخره، به من نگاه کرد و از نظرش خوشم نیومد. با اخم صورتم رو بهش برگردوندم و بعد از تعارف رفتم تو اتاقم. ما دوتاتا اتاق خواب داشتیم، من و باران تو یک اتاق و باقی خانواده تو اتاق دیگه. وقتی باران به دنیا اومد، مامانم طاقت نیاورد و ما رو ترک کرد. نگاهی به عکس‌ها که روی میز مطالعه‌ام بود، به عکس خودم و باران افتاد، قیافه‌ام جذاب بود، با موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های خاکستری.

کلیه ای صورتی رنگ پوستم نه بسیار سپید وجود داشت نه
خیلی سبزچهره اگر چه باران کاملا تصویر من شد او دختری با چشای
زمخت تیره با پوستی سپید می باشد و موهایی زرین که
همشون فر می باشد خیال نشستی با اتو همشو و فر کوچک کردی همیشهعاشق موهاش بودم از بس رفته بودم تو انالیز
خودم یادم رفت ساعت از دو پیش اروم باران و ناخفته کردم
-ابجی خوشگله ی من ناخفته نمیشه ؟ تکونی به شخص
انصاف و مکرراً چشاش و باغ -باران خانوم پاشو پشای نازتو باز کن
از بامداد تا فعلاً دلم واست یه ذر گشته خانومی
باران -خوابم میاد ابجی -بلند شو دراز شو ببینم -یکم دیگه
بخوابم -نخیرم نمیشه ابتدا میخوایم تاب توان رمق قوت ها بخوریم اگه
نیای میدم غذاتو بهراد بخورهها فوری از جاش دراز شد و فرمود

 

نه نه خودم میام خندیدمو دستشو گرفنمو بلندش
نمود -بریم دست و صورتتو بشوریم اومدیم از اتاق برون ای والد
اینا به چه دلیل نمیرن واسه خودشون باران و بردمدستشویی و دست و
صورتشو شستم فرستادمش خارج و خودمم ابی به صورتم زدم
تا من اومدم خارج اونام طولانی
گشتن دم در واستاده بودم تاباهاشون بدرود کنم اون انسان قد
بلنده که با نگاش داشت من و میخورد موعد
تودیع همچین زل زد بهم و با یه تبسم چندشی ازم
خدانگهداری نمود که تنها تونستم با تنافر نگاش کنم با بستگی
گردیدن در رحبه به خودم اومدم تیز رفتم تو اشپزخونه غذای
دوشین و گرم کردم سفره رو عریض کردم پدر و باران و
ندا کردم با همدیگه سر سفره نشسته بودیم که درخت سرو مخ ی
بهراد وبهرامم نمایان شد دوتا دادش دیوونه من که اگه
یه تاریخ تو خونه نبودم خونه کاملا صفیر و ضریر شد بهراد 22 سالش
گشت و بهراد 22 سالش هردوتاشونم معماری

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.