ساره دختری است درست مانند تمام دختران این دیار؛ دختری معصوم که با تمام وجود به عشقش دل بسته بود. در آن سوی داستان، آرژین قرار دارد؛ مردی که گرفتار عشقی ممنوع و دردناک شده است. او هرگز نمیخواست رویای عاشقانه معشوقش و برادر خود را ویران کند، اما جبر روزگار راه دیگری پیش پایش نگذاشت. بدین ترتیب، ساره در کمال بیگناهی، محکوم شد به پیوند با مردی که همواره او را همچون برادر میدید. حالا تقدیر، سرنوشت این دو را به هم گره زده است؛ مردی که شیفته و دلباختهی اوست، و دختری که دل در گروِ دیگری دارد…
دانلود رمان ناخواسته هایی به رنگ اجبار
- بدون دیدگاه
- 99 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : آرزو توکلی
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 271
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان ناخواسته هایی به رنگ اجبار
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان ناخواسته هایی به رنگ اجبار
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …
...درباره پسری به نام هامان که به دور از چشم همه با سوما دختر حاج ...
درباره دختری به نام نازلی با زندگی تلخی که داشته به یک مرد به نام ...
این روایت، قصهی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...
درباره رابطه عاشقانه یک دختر و پسری است که شخصیت پسر قصه ما بر خلاف ...
درباره زنی مطلقه که به همراه دخترش در خونه باباش زندگی میکنه و پدرش به ...
درباره دختری به نام یغما است که برادرش در یک درگیری با مزاحمش مرتکب قتل ...
درباره دختری به نام همراز که بطور تصادفی و اشتباه وارد زندگی پسری میشه و ...
درباره پسری عبوس و جدی ای که مدیر هتل های بین المللی که اتفاقی یک ...
درباره آیناز دختر شیطون قصه که همه خواستگارهاش رو جواب میکنه تا اینکه به اجبار ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان ناخواسته هایی به رنگ اجبار
دختری بیگناه که سرنوشت، او را به همسری مردی درآورد که سالها همچون برادرش بود…
تقدیری که دو دلداده را به هم گره زد؛ در حالی که یکی مجنون او بود و او در حسرت دیگری…
«لب به سخن باز کن!
زمزمههایت را میپرستم…
بگو…
تنها بگو…
مرا در میان بازوانت بفشار
و در گوشم از ماندن بگو…
از همان دوستتدارمهایی که هوش از سرم میبرند.»
مقدمه:
زمانهایی هست که میان منطق عقل و احساس دل جنگ درمیگیرد؛ اما حقیقت این است که خواستِ عقل و قلب چندان هم تعیینکننده نیست، چرا که روزگار طبق خواسته ما نمیچرخد. این ما هستیم که برای موفقیت باید گامهایمان را با نوای زندگیمان هماهنگ کنیم. اما در این میان، گاهی آهنگی برایت نواخته میشود که انتخابت نبوده؛ بیآنکه بخواهی باید پایکوبی کنی، بیآنکه شاد باشی باید لبخند بزنی… و اینگونه است که در گرداب ناخواستههایی به رنگ اجبار گرفتار میشوی!
***
آرژین: نام پسرانه کردی، به معنای آتش، گرمای بخشنده زندگی و شعلهور.
ساره: نام دخترانه، به معنی بانوی بزرگوار و سرور من.
کاوان: نام پسرانه کردی، به معنای صخره سخت و کوه استوار، منسوب به کاوه.
هلیا: نام دخترانه با ریشه یونانی، به معنی درخشش خورشید.
پرهام: نام اصیل پارسی پسرانه، به معنای فرشته نیکی و دلیل استوار.
آوین: نام دخترانه کردی، به معنای زلال و پاک همچون آب.
چشم از تصویر بیرمق و محزون زنی که در آینه زل زده بود برداشتم و دکمه نهایی مانتوام را بستم. شال را سرسری روی موهایم انداختم و بدون توجه به عطرهای گرانقیمتِ چیدهشده روی کنسول نیلیرنگ، کیفم را برداشتم. روزگاری نهچندان دور، غرق در آرایشهای غلیظ و عطرهای تند بودم، اما حالا فقط دلم میخواست هرچه سریعتر از این اتاق دلگیر که پردههای تیرهاش راهِ تابش خورشید را بسته بودند، بیرون بزنم.
صفحه تلفنم روشن و خاموش شد؛ بیشک هلیا بود که باز هم قصد داشت بابت دیرکردنم شکواییه بسازد! نگاهی کوتاه به حال و روزم انداختم و از اتاق خارج شدم.
با چرخیدن دستگیره در اتاق، صدای او از انتهای راهروی منتهی به آشپزخانه پیچید؛ صدایی که طوفانی از یادآوریهای تلخ را به همراه داشت:
ـ بیدار شدی؟ صبحت بخیر!
طبق معمول، پاسخی ندادم. با اینکه معدهام از گرسنگی میسوخت، به خاطر حضورش در آشپزخانه بیاعتنا به سمت در خروجی رفتم. دو سال تمام است که روزگارم همینگونه میگذرد؛ رفتوآمدهایی در سکوت مطلق. دو سال است چشم در چشمش ندوختهام، اما مگر میشود سرچشمه کابوسهای زندگی را فراموش کرد؟ دو سال است کلامی با او نگفتهام، ولی مگر التماسهای بیجوابمانده از خاطر میرود؟
آهی عمیق از ته دل کشیدم و ماشینم را پارک کردم. وارد بیمارستان شدم، پاسخ سلام پرستار را با تکان دادن سر دادم و مستقیم به سمت اتاقم رفتم. مانتوام را درآوردم، روپوش سفید پزشکی را پوشیدم و پشت میز نشستم. بلافاصله اولین بیمار وارد شد.
ساعات کاری چنان پرتنش گذشت که متوجه گذشت زمان نشدم. درست در لحظهای که داشتم خدا را بابت روزِ آرام و بدون زاریِ بیماران شکر میکردم، آخرین مراجعهکننده وارد شد؛ دختری که تنها سه روز به مراسم عروسیاش باقی مانده بود و بر اثر فشار عصبی شدید، یک طرف بدنش دچار فلج شده بود. صدای نالهها و گریههایش فضای اتاق را پر کرده بود. خویشتنداری کردم و حرفی نزدم، در حالی که او با اشک التماس میکرد نجاتی برایش بیابم.
در نهایت، کار آخرین بیمار هم تمام شد. از روی صندلی برخاستم و روپوشم را دوباره با همان مانتوی خاکستری تعویض کردم. نگاهی به دیوارهای اتاق انداختم که اخیراً با کاغذدیواریهای بنفش پاستیلی و طرحهای درهمتنیده پوشانده شده بود. پوفی کشیدم و خواستم از اتاق خارج شوم که…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






