دانلود رمان حامی

داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …

دانلود رمان حامی

رایگان

دانلود رمان حامی

رایگان

رمان های رایگان

سایه‌ی فقر بر زندگی خانواده‌ی هیلدا، او را به سمت تصمیمی تلخ سوق می‌دهد. در ...

درباره تیام، دانش‌آموز سال سوم دبیرستان که دختری با ظاهر معمولی اما باطنی پرشور و ...

شخصیت اصلی داستان دختری به نام نازلی کسروی میباشد که بعد از درگذشت مادر بزرگش ...

امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار می‌شود، ...

درباره یه دختر شیطونه که یه دفعه گرفتار یه عشق میشه و …

...

رمان عشق نامشروع داستان زنی به نام لیلا را روایت می‌کند که پس از یک ...

درباره دختری زخم خورده از خانواده احتشام که حال قصد گرفتن انتقام دارد و …

...

درباره اتفاقات رابطه عاشقانه حورا و قباد است که …

...

درباره دختری به نام نیهانه که میخواد پسر داییش رو عاشق خودش کنه که …

...

داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …

...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباه دختری قد و مغرور است که برای خونخواهی مادرش وارد یک شرکتی میشود ولی ...

درباره ماجرای عاشقی دختر دانشجو و استاد جوان و زیبارو میباشد که …

...

درباره دختری به نام گیسو است که با پسری به نام بردیا نامزد کرده ولی ...

در گردابِ عشقی یک‌سویه که ماهین را از پناهگاهِ امنِ کودکی به مسلخِ بی‌اعتناییِ کاوه ...

درباره رابطه عاشقانه یک استاد و دانشجو به نام آبتین و تبسم است که تبسم ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان حامی

ادامه ...

حامی

#پارت_اول

#حامی

مقدمه

باید از چترها دل کند و زیر باران راه افتاد.

باید فکرها و خاطره‌ها را هم با باران برد.

باید شانه‌به‌شانه‌ی مردم شهر، زیر باران قدم زد.

دوست را باید زیر باران همراه خود کرد.

عشق را باید در باران جست‌وجو کرد.

زیر باران باید زندگی کرد؛

خندید، نوشت، حرف زد، و حتی نیلوفری کاشت.

زندگی، تر شدنِ پی‌درپی است.

زندگی، شنا کردن در حوضچه‌ی «اکنون» است.

باید لباس‌های کهنه را از تن بیرون آورد؛

آب، درست چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده است…

روی صندلی‌های فلزی و سرد فرودگاه نشسته بود و نمی‌دانست مقصدش کجاست.

چمدان کوچکش را کنار کوله‌پشتی‌اش از زمین برداشت و با قدم‌هایی آرام اما سنگین، از فرودگاه بیرون آمد.

حتی پول ایرانی هم نداشت که بخواهد سوار تاکسی‌های مخصوص فرودگاه شود.

برای همین، به رانندگانی که منتظر مسافر بودند، بی‌اعتنایی کرد و پیاده راه افتاد.

می‌دانست این مسیر برای قدم‌زدن مناسب نیست، اما با دست خالی دیگر چه انتخابی داشت؟

اصلاً اگر سوار ماشین هم می‌شد، قرار بود کجا برود؟

هوای پاییزی تهران سردتر از آن چیزی بود که تصور می‌کرد.

او تنها یک مانتوی مشکی کوتاه به تن داشت؛ همان مانتویی که سال‌ها پیش خریده بود و حالا دوباره تنش بود، و همین سرمای هوا را برایش چند برابر می‌کرد.

سرش پایین بود و آهسته راه می‌رفت که ناگهان صدای بوقی بلند، او را از فکر بیرون کشید.

سر بلند کرد و به ماشین نگاه انداخت.

یک تاکسی زرد بود.

راننده شیشه را پایین داد و با صدایی که از گرمی و صمیمیت تهی نبود، گفت:

ـ خانم، سوار شین. اینجا جای خوبی نیست.

دخترک نگاهی به اطراف انداخت.

راننده راست می‌گفت؛ آن سمت خیابان خلوت‌تر از آن بود که دل آدم قرص شود.

فقط چند ماشین با شتاب از کنارش می‌گذشتند.

نزدیک رفت و کمی خم شد تا راننده را بهتر ببیند.

ـ پولم دلاریه… می‌تونین برسونینم؟

مرد جوان چند ثانیه به او نگاه کرد و بعد گفت:

ـ مشکلی نیست، سوار شین.

دختر دیگر راهی نداشت.

درِ عقب را باز کرد، چمدان و کیفش را روی صندلی گذاشت و خودش هم آرام نشست.

ماشین به راه افتاد.

او از پشت شیشه، خیابان‌های خلوت را نگاه می‌کرد که راننده پرسید:

ـ آدرس بدین.

دختر نیم‌نگاهی به صورت مرد انداخت و گفت:

ـ جلوی یه پارک نگه دارین، ممنون می‌شم.

راننده دنده را عوض کرد و گفت:

ـ از ظاهرتون معلومه مسافری.

دختر سرش را برگرداند و بعد پایین انداخت، به انگشت‌های دستش خیره شد.

مرد که جوابی نشنید، لحظه‌ای نگاهش را به عقب برگرداند.

وقتی دید دختر سرش پایین است، سریع نگاهش را به جاده دوخت و گفت:

ـ خانم، نگران پول نباشین. پولتون رو قبول می‌کنم. فقط آدرس خونتون رو بدین، برسونمتون.

دختر بی‌صدا اشک می‌ریخت.

چطور می‌توانست با آن همه شرمندگی برگردد خانه‌ی پدری‌اش؟

مرد جوان وقتی صدای گریه‌ی آرامش را شنید، کلافه شد.

ماشین را کنار کشید، دستمالی از جعبه‌ی جلو بیرون آورد و برگشت سمت عقب.

دستمال را به طرف او گرفت و گفت:

ـ خواهر من، چند ساعت دیگه نصفه‌شب می‌شه. درست نیست توی خیابون بمونین.

آدرس بدین، برسونمتون.

دختر سرش را بالا آورد، دستمال را از او گرفت و اشک‌هایش را پاک کرد.

با صدایی که از گریه گرفته بود، گفت:

ـ نمی‌تونم… برم خونه.

مرد لبش را کج کرد و با لحنی که هم عصبی بود و هم نگران، گفت:

ـ خب الان من باید چیکار کنم؟

دختر با عجله گفت:

ـ من فقط گفته بودم منو برسونین به یه پارک.

مرد اخم‌هایش را در هم کشید و با لحن تندی گفت:

ـ تو می‌گی بدو، بعد می‌گی برم؟

من می‌گم آدرس بده، من ببرمت.

دختر از عصبانیت او ترسید و کمی خودش را جمع کرد.

ـ خب… من… جایی ندارم برم.

مرد چند لحظه ساکت ماند و بعد پرسید:

ـ یعنی تو این شهر بزرگ، هیچ‌کسو نداری؟

دخترک در دلش خواست بگوید که چرا، اتفاقاً فامیل‌های زیادی دارد؛ فامیل‌هایی سرشناس که اسمشان در تهران برای خیلی‌ها آشناست.

اما درست همان لحظه، صدای قار و قور شکمش حرفش را برید و سکوت داخل ماشین را شکست.

از خجالت، لبش را گاز گرفت.

اخم مرد عمیق‌تر شد.

خم شد، داشبورد را باز کرد و کیسه‌ای پلاستیکی بیرون آورد؛

داخلش دو ساندویچ کتلت بود که مادرش برایش آماده کرده بود.

کیسه را به سمت دختر گرفت و گفت:

ـ تمیزه… دست‌پخت ننمه.

چشمان دختر برای لحظه‌ای برق زد.

دو روز بود که فقط آب خورده بود و حالا این غذا برایش مثل نجات بود.

با اینکه خجالت می‌کشید، پلاستیک را از دست مرد گرفت، یکی از ساندویچ‌ها را بیرون آورد و با عجله اولین گاز را زد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.