دانلود رمان دختری به نام مروارید

داستان درباره مروارید سپهری است؛ سروان ۲۲ ساله و پلیس جوانی که والدین و خانواده‌ی عمویش را در کودکی توسط یک باند جنایتکار از دست داده است. او تحت آموزش‌های سخت عمویش (سرهنگ سپهری) بزرگ شده تا به یک افسر زبده تبدیل شود. اکنون مروارید با استفاده از هویت‌های جعلی و نفوذ به باندهای خلافکار، در تلاش است تا ردِ رهبر جدید همان باند را پیدا کرده و انتقام خون خانواده‌اش را بگیرد و …

دانلود رمان دختری به نام مروارید

رایگان

دانلود رمان دختری به نام مروارید

رایگان

رمان های رایگان

درباره مهیا دختر یک جانباز جنگ که قدم در مسیری اشتباه میگذارد اما آشنایی او ...

درباره دختریه که به اجبار به دانشگاه خارج از کشور فرستاده شده و در روز ...

درباره دختری به نام جلوه که تنها نوه از یک خاندان سرشناس است . جلوه ...

درباره رمانی تلخ با پایانی قشنگ , دختر سیزده ساله ای که زندگی کرد , ...

داستانی عاشقانه درباره دختری به نام مهناز از خانواده ای بازاری و همسایه اش به ...

درباره دختری به نام همراز که بطور تصادفی و اشتباه وارد زندگی پسری میشه و ...

درباره دختری به نام بهار است که عاشق بازیگری به نام امیرعلی است است و ...

تقابل دو جسم ، گلی و رهام ، در برابر طوفان تقدیر و تلاش برای ...

درباره اتفاقات رابطه عاشقانه حورا و قباد است که …

...

درباره رابطه عاشقانه سارینا و سامیار که …

...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره یه خواهر دو قلو به نام عزل و دیانا است که دیانا خیلی شجاع ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام رویا و پسری به نام علی است که …

...

درباره اربابی که عاشق دختر یک رعیت میشه اما دختر بخاطر قرض های پدرش با ...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

درباره دختری به نام توتیا که تصمیمی اشتباه میگیره و همین موضوع باعث میشه تا ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان دختری به نام مروارید

ادامه ...

ناگهان یادم افتاد که خانه خالی است؛ هیس… سکوت مطلق. کیفم را روی مبل رها کردم و بدنم را به دست مبل سپردم. خستگیِ کارهای امروز انگار تمام استخوان‌هایم را منجمد کرده بود. زیر لب غر زدم: «آخه چرا من؟ چرا همیشه این مأموریت‌های لعنتی سهم من می‌شه؟»

من «مروارید سپهری» هستم؛ سروانی ۲۲ ساله. شاید برای خیلی‌ها این درجه در این سن عجیب باشد، اما زندگی من از چهار سالگی روی ریل دیگری افتاد. پدر و مادرم، که هر دو پلیس بودند، در یک کمینِ بی‌رحمانه در جاده شمال به شهادت رسیدند. باندی که پدرم سال‌ها روی پرونده‌شان کار می‌کرد، وقتی دیدند او به اطلاعات خطرناکی دست یافته، نقشه حذفش را کشیدند. عمو امیرعلی، تنها کسی که برایم باقی مانده بود، بعد از اینکه همسر و فرزندش را هم در یک حادثه ساختگی توسط همان باند از دست داد، تمام زندگی‌اش را وقفِ بزرگ کردن من و انتقام کرد.

او مرا با مشت و لگد و کلاس‌های رزمی بزرگ کرد؛ انگار داشت از من یک سلاح زنده می‌ساخت. هوش و استعدادی که داشتم باعث شد جهشی درس بخوانم و در هجده سالگی وارد دانشگاه افسری شوم. حالا تنها هدفم گرفتن انتقام همان باند مخوف است که بعد از سال‌ها، حالا زیر نظر پسرِ رئیسِ اصلیِ سابق‌شان اداره می‌شود.

دوباره یادِ مأموریتِ جدیدم افتادم و کلافگی‌ام دوبرابر شد. قرار است به عنوان دانشجو وارد دانشگاه شوم تا باند توزیع مواد مخدری را که در محیط علمی ریشه دوانده شناسایی کنم. دانشگاه! جایی که باید دورِ خودم را با آدم‌هایی که فقط به فکرِ حاشیه هستند پر کنم.

صدای زنگ در، رشته افکارم را پاره کرد. هنوز با لباس‌های مأموریت بودم. با عجله به سمت آیفون رفتم. چهره مهربان عمو امیرعلی پشت در بود.

— سلام بابا جان!

لبخند زد و گفت: «سلام به دخترِ قهرمانم.»

با خنده وارد شد. همیشه با دیدن او خستگی‌هایم پر می‌کشید. سریع لباس‌هایم را عوض کردم و کنارش روی مبل نشستم. بحث اصلی شروع شد؛ همان مأموریت نفوذی.

عمو گفت: «مروارید، طبق نقشه، باید مدارک انتقالیت از اصفهان به دانشگاه تهران آماده باشه. اما یک نفر هم هست که در این عملیات بهت کمک می‌کنه؛ کسی که خیلی حرفه‌ای‌تر از توست؛ سرگرد آرمین کامیاب.»

ابروهایم را در هم کشیدم: «سرگرد؟ یعنی درجه‌اش از من بالاتره؟»

عمو چشمکی زد: «سعی کن به هیچ‌کس اعتماد نکنی. برای هویت جدیدت، لنز قهوه‌ای می‌ذاری. اسلحه همیشه همراهت باشه و گردنبندت که ردیاب روش نصبه رو تحت هیچ شرایطی در نمیاری.»

نگاهی به لنزها که روی میز بود انداختم و با تعجب پرسیدم: «لنز؟ چرا باید چشم‌های خودم رو قایم کنم؟»

عمو امیرعلی با همان لحن آرام و قاطعش گفت: «کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه مروارید. برو بخواب که فردا روزِ پرکاریه.»

سرم را به نشانه احترام تکان دادم: «چشم بابا، شب‌بخیر.»

در اتاقم که پناهگاهِ امن و خلوتم بود، برای لحظاتی به گذشته فکر کردم. عمو از کودکی مرا با زبانی فراتر از سنم بزرگ کرده بود؛ انگلیسی، فرانسه، آلمانی، ایتالیایی… یادگیری‌شان جانم را گرفته بود، اما حالا همان‌ها اسلحه‌های خاموشِ من بودند. حتی پیانو و ویولن هم یاد گرفتم؛ شاید برای اینکه روحم در میان آن‌همه تمرینات سخت نظامی، کمی موسیقی بشناسد. قبل از خواب، فاتحه‌ای برای پدر و مادرم خواندم و بالاخره به خواب رفتم.

صدایِ ممتدِ ساعت گوشی، با بی‌رحمی سکوت اتاق را شکست. هشت صبح! کلاس ساعت نه شروع می‌شد. با یادآوریِ روزی که پیش‌رو داشتم، آهی کشیدم. از محیطِ دانشگاه متنفر بودم، اما این مأموریت حکمِ یک وظیفه را داشت.

سریع آماده شدم. مقابل آینه ایستادم. با دقت لنزهای قهوه‌ای‌رنگ را در چشم‌هایم جای دادم. رنگِ اصلی چشم‌هایم ترکیبی از سبز و آبی و طوسی بود که انگار هر لحظه تغییر می‌کرد، اما لنزها باید مرا به یک دانشجویِ معمولی تبدیل می‌کردند. تنها یک برقِ لب روی لب‌های سرخم زدم. واقعیت این بود که حتی با وجودِ بیبی‌فیس بودن، چهره‌ام توجه‌ها را جلب می‌کرد. موهایِ بلند و قهوه‌ایِ روشنم با آن رگه‌های طلایی و فر‌هایِ درشت، مثل یک کلافِ سردرگم تا کمرم می‌رسید. اگر دستِ خودم بود خیلی وقت پیش کوتاهشان کرده بودم، اما عمو عاشق این موها بود.

سراغ انتخابِ لباس رفتم؛ هیجان‌انگیزترین بخشِ ماجرا. یک شلوارِ مشکیِ جذب با یک مانتوی سورمه‌ایِ خوش‌دوخت که فرمِ بدنم را حرفه‌ای نشان می‌داد پوشیدم. مقنعه‌ی مشکی و کتانی‌هایِ آدیداسِ سورمه‌ای هم تکمیل‌کننده‌ی ظاهرم بود. حالا دیگر یک «دانشجویِ معمولی» بودم که در نگاهِ عموم، خیلی جوان‌تر از ۲۲ سال به نظر می‌رسید.

سوارِ کمریِ سفیدم شدم. کسی نمی‌دانست این ظاهرِ معصومانه، پشتِ فرمان ماشین، چه راننده‌ی قهار و افسرِ کارکشته‌ای را پنهان کرده است.

با سرعتِ سرسام‌آوری در ات

 

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.