داستان یخبندان با حضور یک دانشجوی جوان پزشکی آغاز میشود؛ راوی بینامی که زندگی آرامش ناگهان با درخواست استادش دگرگون میشود. استاد، جراح خوشنام و سختگیر، او را به مأموریتی غیرمعمول میفرستد:
سفر به روستای سرد و منزوی وِنگ در دل کوههای آلپ.
هدف این سفر زیر نظر گرفتن مردی است که هیچ شباهتی به برادرش ندارد؛
اشتراوخ، نقاشی گوشهگیر و عجیبخلق که بیشتر وقتش را در انزوا و دنیای مبهم ذهنی خود میگذراند.
این مأموریت ساده، کمکم به دریچهای برای ورود راوی به جهان یخزده، پیچیده و تاریک ذهن اشتراوخ تبدیل میشود.
در ادامه، رمان با گفتوگوهای طولانی و نفسگیر میان راوی و این نقاش منزوی پیش میرود؛
بحثهایی گسترده درباره هنر و آفرینش، زندگی و نیستی، پرسشهای فلسفی و حتی باورهای مذهبی و اجتماعی.
هر گفتگو لایهای جدید از شخصیت اشتراوخ را آشکار میکند و راوی را بیشتر در سرمای اندیشههای او فرو میبرد.
