در میانِ لرزشِ قدمها بر لبهی پل، زنی در مرزِ میانِ تردید و سقوط، با خاطرهی خیانت به زمین و هیاهویِ زیرِ پای خود، با خود در کلنجار است.
روی لبهی پل هوایی ایستادهام؛ جایی که انگار مرزِ باریکِ بودن و نبودن است. هنوز هم آن وسواسِ احمقانه دست از سرم برنمیدارد که نکند همین حالا، درست زیرِ پاهای من، شکافی در آهن و بتن دهان باز کند و مرا مستقیماً به آغوشِ سنگیِ آسفالت و چرخهای بیرحمِ ماشینها پرتاب کند. سرد نیست، اما سوزِ عجیبی تا عمقِ استخوانم نفوذ کرده است. چشم میدوزم به رودخانهی فلزیِ زیر پایم که با شتاب در جریان است. یادم میآید اولین باری که اینجا بودم، زانوهایم چنان میلرزید که گویی آسمان قرار است روی سرم آوار شود. آن روزها فکر میکردم زمین هم از آن عهدشکنی که در حقش کردم، دلگیر است و میخواهد با نیرویِ گرانش، مرا به کامِ مرگ بکشاند. آنوقتها هنوز چادرِ مادرم پناهگاهِ امنِ لرزشهایم بود.
به سمتِ افقِ غبارآلودِ تهران خیره میشوم؛ شهری که در دودی غلیظ، خود را گم کرده است. گوشی را به گوش میچسبانم؛ صدای بوقهای ممتدِ بیجواب، تنها همنشینِ تنهاییِ مادرم است. او هنوز هم گیج است؛ نمیداند این صدایِ الکترونیکی متعلق به چیست و احتمالاً وقتی تلفن زنگ میزند، به جای پاسخ دادن، با پریشانی درِ یخچال را باز و بسته میکند، شاید به خیالِ اینکه منبعِ این هیاهو قطع شود. تماس را قطع میکنم.
تا باز شدنِ آزمایشگاه هنوز ربعساعتی باقی است. وقتم را با پرسه در فضایِ مجازی و سایتهای همسریابی پر میکنم. درخواستِ جدیدی روی صفحهام ظاهر میشود: «محمد، ۴۲ ساله، مربی بدنسازی، لیسانس تربیتبدنی، ساکن تهران.» ردش میکنم. نه اینکه به او حسادتی داشته باشم، نه؛ فقط از اینکه پیشبینی کنم قرار است چقدر از من فاصله داشته باشد، خستهام. ورزشکارها، با آن بطریهای آب و کفشهای کوهنوردیِ زمختشان، همیشه میخواهند صبحِ زود قرار بگذارند؛ آدمهایی که از دیدنِ زنی که اصرار دارد حتی در بحرانیترین شرایط هم پاشنهبلند بپوشد، حالشان دگرگون میشود. من نه اهلِ پیادهرویهای تندم، نه دوچرخهسوارم و نه علاقهای به فتحِ قلهها دارم؛ من همان زنی هستم که هر لحظه هوسِ خوراکیهای پرکالری میکند.
نفر بعدی، معلمی ۴۷ ساله؛ اهلِ گل و گیاه و شبشعر. او دقیقاً همسیاقِ «فرهنگ» است. حتی علایقش هم بویِ کهنگیِ آن روزها را میدهد. نه، حوصلهاش را ندارم. من یک عمر زیرِ سقف با این مدل روشنفکرهایِ اتوکشیده زندگی کردهام؛ همانهایی که دورهمیهایشان با بحثهای ادبی و ادعاهای دهانپرکن شروع میشود و آخرش مثل یک «تخممرغ شانسی»، موجودی ظریف و شاعرپیشه از دلِ آن بیرون میآید که کلِ زندگیِ آدم را روی هوا میبرد.
من برای این ادعایم شاهد دارم. سه تا از دوستانِ فرهنگ، دقیقاً به همین بیماری دچار شدند. یکی هنوز دارد با دردِ خیانت میسوزد، آن یکی در همان بدوِ ماجرا عطایِ زندگی را به لقایش بخشید تا جا برای تازهوارد باز شود، و سومی هم آنقدر پوستِ طرف را کند که با مهریهی سنگین، راهیِ دادگاه شد. من هم نفرِ چهارمِ این لیستِ نانوشته هستم. هرچند که آن زنِ تازهوارد، خیلی بعد از طلاقِ ما پیدایش شد و نمیتوانم مستقیماً در دستهبندیِ آنها جای بگیرم، اما اگر قرار باشد با ارغوان بنشینم و گپ بزنم، حتماً به او خواهم گفت که این عشقهایِ آتشین، یکشبه از آسمان نازل نمیشوند؛ حتماً در همان روزهایی که ما همخانه بودیم، بذرش در خفا پاشیده شده بود.
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید
فرم تماس با ما
[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.