شاداب، دانشجوی ترم سوم مهندسی عمران دانشگاه تهران، در خانوادهای با شرایط مالی سخت زندگی میکند و برای کمک به مادرش مجبور است دنبال کار نیمهوقت بگردد. دوستش تبسم او را برای منشیگری در یک شرکت تبلیغاتی معرفی میکند؛ شرکتی که صاحبش مردی به نام دیاکو است. اما ماجرا برای شاداب فقط یک شغل ساده نیست، چون او از همان روزهای اول دانشگاه، بیآنکه شناخته شود، دل به دیاکو باخته بود.
دانلود رمان اسطوره
- بدون دیدگاه
- 223 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : پگاه
- دسته : عاشقانه , ایرانی
- کشور : ایران
- صفحات : 1819
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان اسطوره
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾
🎲 اینم رمان های اتفاقی یهویی ▾
🚀 اوف اینم رمان های جدیدمون ▾
- قسمتی از رمان
دانلود رمان اسطوره
زیر باران ایستاده بودم؛ بارانی که انگار قصد آشتی نداشت و بیوقفه بر سرم میکوبید. چشم دوخته بودم به ردیف ماشینهای رنگی که بیتفاوت از کنارم میگذشتند، با سرنشینهایی که در دنیای امن خودشان غرق بودند. انگشتانم را جایی گیر داده بودم تا نیفتم؛ حس میکردم اگر رها شوم، چیزی درونم برای همیشه خرد خواهد شد.
صدای بوقها در گوشم میپیچید؛ نه، فقط صدا نبود… زخمی بود که لایهلایه روی روحم کشیده میشد. پیشانیام را به همان تکیهگاه نامعلوم چسباندم. آب از موهایم سرازیر میشد، از روی صورتم میلغزید و بیآنکه بدانم کجا تمام میشود، پایین میرفت.
همهمه بیشتر شد. دهانم مزه تلخ گرفت. چشمهایم میسوخت و گلویم خشکتر از قبل شده بود. همان لحظه بود که ماشین مشکی توقف کرد. مشکی بود… یا شاید من فقط سیاهی میدیدم. سعی کردم نگاهش کنم، سعی کردم بپذیرم، شاید اگر خوب میدیدمش باورم میشد. خواستم تصویرش را برای همیشه در ذهنم نگه دارم، اما توانش را نداشتم.
در که باز شد، دیگر تاب نیاوردم. چرخیدم و پشتم را به تکیهگاه چسباندم. فکم میلرزید؛ نمیدانستم از گریه است یا سرمای خیسیِ لباسها در هوای فروردین. دستهایم را دور خودم حلقه کردم و چشم بستم. چشم بستم به زشتیها، به بیرحمیها، به تمام این جهان.
انگار به انتهای مسیر رسیده بودم. همان نقطهای که همیشه فکر میکنی هنوز خیلی دور است. همان لحظهای که هیچکس دلش نمیخواهد قبول کند وجود دارد. سوت پایان درست همینجا زده شد؛ جایی که من ایستاده بودم.
چون امروز، اسطورهام فرو ریخت. مرد من، قهرمان من… دیگر نبود.
شاداب:
تبسم آرام دستم را فشرد و گفت:
– طوری حرف میزنی انگار از حالوروزت خبر ندارم. تو بیشتر از من به این کار نیاز داری. تعارف که نداریم. بالاخره برای من هم کاری پیدا میشود.
سرم را پایین انداختم.
– مسئله فقط تو نیستی. میدانی که نمیتوانم آنجا کار کنم.
با کلافگی آهی کشید و بازویم را محکمتر گرفت.
– با این همه بدهی و قسط، هنوز به این چیزها فکر میکنی؟ شاداب، چرا نمیفهمی؟ مادرت دیگر توان این فشار را ندارد. اگر خدای نکرده زیر این بار کم بیاورد، چه کار میکنی؟
دلشوره مثل موجی سرد در دلم پیچید.
– میدانم سخت است. میدانم آن محیط اذیتت میکند. اما راه دیگری داری؟ هنوز دانشجویی، مدرکت کامل نشده، سابقه کارت هم که هیچ. همین منشیگری را هم از سر آشنایی بهت پیشنهاد دادهاند.
نفس عمیقی کشیدم. صدایش نرمتر شد.
– نیمهوقته. هم درست را میخوانی، هم کمکی به خانه میکنی. به مادرت فکر کن، به شادی… به خودت که یک سال است آرزوی یک جفت کفش ساده را داری.
لبهایم لرزید.
– تو از دردی که توی سینهام هست خبر نداری… هیچکس نمیداند.
دستم از میان انگشتانش لغزید. ناامیدی در صدایش سنگینی میکرد.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
