شاداب، دانشجوی ترم سوم مهندسی عمران دانشگاه تهران، در خانوادهای با شرایط مالی سخت زندگی میکند و برای کمک به مادرش مجبور است دنبال کار نیمهوقت بگردد. دوستش تبسم او را برای منشیگری در یک شرکت تبلیغاتی معرفی میکند؛ شرکتی که صاحبش مردی به نام دیاکو است. اما ماجرا برای شاداب فقط یک شغل ساده نیست، چون او از همان روزهای اول دانشگاه، بیآنکه شناخته شود، دل به دیاکو باخته بود.
دانلود رمان اسطوره
- بدون دیدگاه
- 655 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : پگاه
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 1819
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان اسطوره
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان اسطوره
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره عشق و جذابیت یک شاگرد دختره که معلمش سعی در بدست آوردنش داره که ...
درباره یه دختر مذهبی دانشجو است که اتفاقاتی برایش میوفتد که مسیر زندگیش را تغییر ...
درباره ی دختری ست که طی اتفاقاتی باردار شده و قرار است نوه ی رییس ...
درباره سارا دختری که از کودکی عاشق پسر عمه اش پرهام بوده و احساس میکند ...
درباره لیا دختری که یه شب میزنه به دل شهر و ماجراجویی میکنه تا اینکه ...
درباره خترین تنها و مستقل به نام نگارین جوان شیر است که به تنهایی بار ...
درباره دختری زیبا و جذاب که پسری عاشق او می شود ولی نمیتواند مستقیم با ...
رمان اسمارتیز نوشتهی نازنین محمدحسینی، داستانی اجتماعیعاشقانه با تمی تلخ و واقعگرایانه است که روایتگر ...
درباره دختری به نام نیلای که نخبهای جهانی است و بسیاری از جاسوسهای آمریکایی در ...
«در میان تلاطم شایعات و حسادتها، گندم و آیین، دو پزشک جوان، در آستانهی پیوندی ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشناییاش با پسری به نام پیام، از ...
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان اسطوره
زیر باران ایستاده بودم؛ بارانی که انگار قصد آشتی نداشت و بیوقفه بر سرم میکوبید. چشم دوخته بودم به ردیف ماشینهای رنگی که بیتفاوت از کنارم میگذشتند، با سرنشینهایی که در دنیای امن خودشان غرق بودند. انگشتانم را جایی گیر داده بودم تا نیفتم؛ حس میکردم اگر رها شوم، چیزی درونم برای همیشه خرد خواهد شد.
صدای بوقها در گوشم میپیچید؛ نه، فقط صدا نبود… زخمی بود که لایهلایه روی روحم کشیده میشد. پیشانیام را به همان تکیهگاه نامعلوم چسباندم. آب از موهایم سرازیر میشد، از روی صورتم میلغزید و بیآنکه بدانم کجا تمام میشود، پایین میرفت.
همهمه بیشتر شد. دهانم مزه تلخ گرفت. چشمهایم میسوخت و گلویم خشکتر از قبل شده بود. همان لحظه بود که ماشین مشکی توقف کرد. مشکی بود… یا شاید من فقط سیاهی میدیدم. سعی کردم نگاهش کنم، سعی کردم بپذیرم، شاید اگر خوب میدیدمش باورم میشد. خواستم تصویرش را برای همیشه در ذهنم نگه دارم، اما توانش را نداشتم.
در که باز شد، دیگر تاب نیاوردم. چرخیدم و پشتم را به تکیهگاه چسباندم. فکم میلرزید؛ نمیدانستم از گریه است یا سرمای خیسیِ لباسها در هوای فروردین. دستهایم را دور خودم حلقه کردم و چشم بستم. چشم بستم به زشتیها، به بیرحمیها، به تمام این جهان.
انگار به انتهای مسیر رسیده بودم. همان نقطهای که همیشه فکر میکنی هنوز خیلی دور است. همان لحظهای که هیچکس دلش نمیخواهد قبول کند وجود دارد. سوت پایان درست همینجا زده شد؛ جایی که من ایستاده بودم.
چون امروز، اسطورهام فرو ریخت. مرد من، قهرمان من… دیگر نبود.
شاداب:
تبسم آرام دستم را فشرد و گفت:
– طوری حرف میزنی انگار از حالوروزت خبر ندارم. تو بیشتر از من به این کار نیاز داری. تعارف که نداریم. بالاخره برای من هم کاری پیدا میشود.
سرم را پایین انداختم.
– مسئله فقط تو نیستی. میدانی که نمیتوانم آنجا کار کنم.
با کلافگی آهی کشید و بازویم را محکمتر گرفت.
– با این همه بدهی و قسط، هنوز به این چیزها فکر میکنی؟ شاداب، چرا نمیفهمی؟ مادرت دیگر توان این فشار را ندارد. اگر خدای نکرده زیر این بار کم بیاورد، چه کار میکنی؟
دلشوره مثل موجی سرد در دلم پیچید.
– میدانم سخت است. میدانم آن محیط اذیتت میکند. اما راه دیگری داری؟ هنوز دانشجویی، مدرکت کامل نشده، سابقه کارت هم که هیچ. همین منشیگری را هم از سر آشنایی بهت پیشنهاد دادهاند.
نفس عمیقی کشیدم. صدایش نرمتر شد.
– نیمهوقته. هم درست را میخوانی، هم کمکی به خانه میکنی. به مادرت فکر کن، به شادی… به خودت که یک سال است آرزوی یک جفت کفش ساده را داری.
لبهایم لرزید.
– تو از دردی که توی سینهام هست خبر نداری… هیچکس نمیداند.
دستم از میان انگشتانش لغزید. ناامیدی در صدایش سنگینی میکرد.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






