«بالاخره بعد از این کنکور لعنتی قبول شده بودم. با ذوق جلوی آینه ایستادم و با اشاره به خودم گفتم:
— شروع شد! از این به بعد نوبت دانشگاه و شکار پسرهای خوشتیپشه!
با شوق یک چرخ کوچیک زدم و زیر لب آهنگگونه تکرار کردم:
— حالا یه قر اینوری، یه قر اونوری…
درِ اتاق ناگهان باز شد و ساناز سرش را داخل آورد.
— پروا، باز چه خبرته؟! دهنتو ببند، این بچه رو تازه خوابوندم!
با لبخند به سمتش خم شدم و آرام گفتم:
— الهی قربونت برم، بیدار شد؟
اخم کرد و جواب داد:
— آره خاله مهربونِ بچه! از کی تا حالا باید من بخوابونمش؟ بیا حداقل یه املت درست کن، وقتهایی که میام اینجا از بس آشپزیت سنگینه دچار سوءهاضمه میشم!
لبم را جمع کردم و گفتم:
— اگه بذاری یکم خوشحال باشم که بد نیست. داشتم برای قبولیم جشن میگرفتم.
ساناز پوزخند زد:
— خب حالا انگار تو دانشگاه یه لشکر پسر خوشقیافه منتظرتن! این خیالها رو از سرت بیرون کن، بیشترشون نهتنها خفن نیستن، که از بس بیفایدهان آدم حرصش میگیره!
با یک حرکت، از کنار در کنار زدم و بیرون رفتم. سمت بهار رفتم که هنوز در خواب عمیق بود. صورت تپلش را آرام بوسیدم و زمزمه کردم:
دانلود رمان همسر استاد
— خاله فدات بشه، گل من…
ساناز روی مبل لم داد و پرسید:
— باباش تا کی گذاشته این بچه رو پیش تو؟
روی مبل نشستم و آهی کشیدم.
— ساناز، دلم برای این بچه کبابه… مادرش که چهل روزه از دنیا رفته، پدرش هم خودش رو توی خونه حبس کرده.
ساناز با ناراحتی گفت:
— طفلک هنوز با نبود زنش کنار نیومده.
موهای خرماییِ بهار را نوازش کردم و با صدایی گرفته گفتم:
— خواهرم جوونمرگ شد… از دنیا فقط همون یه خواهر رو داشتم. خدا از باعث و بانیش نگذره…
اشک از گوشه چشمم لغزید. ساناز سریع گفت:
دانلود رمان همسر استاد
— تروخدا باز گریه نکن، پروا. خدا رحمتش کنه. تازه از صبح که فهمیدی قبول شدی، یککم سرحالتر بودی.
با اخم نگاهش کردم:
— معلومه! ذوقش فقط به خاطر دانشگاه و پسرای اونجاست.
ساناز خندید:
— الهی بترکی، حالا انگار چند تا پسر شاخ و شونهدار رو برای تو کنار گذاشتن!
چشمانم پر از اشک شد و با بغض گفتم:
— اگه از اینم شانس نیارم، خودمو از غصه میترکونم. دو سال درس خوندم، خودمو تو خونه حبس کردم، مهمونی نرفتم، بیرون نرفتم… بعد خواهرم از دنیا رفت و این بچه رو هم گذاشتم روی دست خودم. خب من هم گناه دارم که دیگه تنها نمونم و کپک نزنم!
ساناز که کلافه شده بود گفت:
— خب پاشو املت درست کن، مردم از گرسنگی!
کوسنی را به سمتش پرت کردم و گفتم:
دانلود رمان همسر استاد
— کوفته تحفه! مگه نمیبینی دارم گریه میکنم؟ تو حالا خودت نمیتونی بپزی؟
او هم با تمسخر جواب داد:
— من که از آشپزیم خبر دارم، افتضاحه!
با حرص بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. همانطور که تخممرغ و رب را از یخچال بیرون میآوردم، گفتم:
— ساناز، بهت قول میدم اولین پسری که تو دانشگاه توی چشمم بیاد، همونو میگیرم! انقدر از تنهایی خسته شدم که دارم تو این خونه خفه میشم. فقط یه پریناز بود که بهم سر میزد، اونم که منو تنها گذاشت…
ساناز از روی اپن پرید و گفت:
— خدا کنه پیدا کنی! وگرنه منم خسته شدم بس که از خونه شما تا اینجا اومدم و رفتم. تو هم که هرچی میگم بیا خونه ما، گوش نمیدی.
با تعجب نگاهش کردم:
— خب معلومه! با یه بچه کجا بیام؟ آدم خجالت میکشه پیش داداش و بابات.
لبخند زد و گفت:
— عه! تو هم بلدی خجالت بکشی؟
لبم را کج کردم و با ادا گفتم:
— آره، تازه خیلی هم بلدم…»
5 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان همسر استاد»
چرا دانلود نمیشه؟
چرادانلود نمیشه
رمان چرا دان نمیشه
بزودی
عالی