درباره دختری به نام آهو که به دلایلی مجبور میشود به عقد موقت حاج یاسین معتمد محله درآید اما پسر عموی آهو که قصد ازدواج با او را داشته این موضوع را قبول نمیکند تا …
دانلود رمان نوشیکا
- بدون دیدگاه
- 1,920 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : نساء حسنوند
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 2769
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان نوشیکا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان نوشیکا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری زیبا و جذاب که این خوشگلی او باعث شده بود که از خودش ...
درباره دختری بنام دنیز که یک روانپزشک موفق است که زندگی خوب و قشنگی داره ...
داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …
...درباره دختری شیطون به نام آیلین که با پسرهای جور و واجور آشنا میشه تا ...
درباره یه دختر شیطون که میخواد نذر مادربزرگش رو ادا کنه و نذرشم اینه که ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره دختری به نام دلیار که پدرش رو از دست داده و حالا باید با ...
درباره دختری است که در کودکی پدر و مادرش رو از دست داده و در ...
در گردابِ عشقی یکسویه که ماهین را از پناهگاهِ امنِ کودکی به مسلخِ بیاعتناییِ کاوه ...
صحرا گذشتهای دارد پر از زخمهایی که کسی از آنها خبر ندارد؛ خاطراتی تلخ و ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
دربارهی دختری به نام مینو است که او و دوستانش هواداران پرشور تیم فوتبال پرسپولیس ...
با مرگ هوشنگ وارسته شوک بزرگی به دو پسرش وارد میشود . او وصیت کرده ...
درباره یه خواهر دو قلو به نام عزل و دیانا است که دیانا خیلی شجاع ...
درباره دختری به نام روشا که از گذشته ای ترسناک و بد تصمیم به مهاجرت ...
درباره امید شایگان بازیگر معروف که با ساره دختر خشایار تهیه کننده معروف رابطه داره ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان نوشیکا
به نام خدا #نوشيكا #پارت_۱ امروز بار جدید سفارش دادم حول و حوش ساعت ۱۱ می رسه در مغازه یاسر حواست جمع باشه بار ابریشمه کم و کاستی پیش نیاد… آره خودمم هستم تا نیم ساعت دیگه برمی گردم، فقط اگه زودتر از من اومدن تو حواست باشه پیچید تا پله های حجره ی حاج صابر رو بالا برود که با دیدن موتوری که با سرعت به سمتش می آمد و شیشه ای که در دستش بود حرف در دهانش ماسید.
نمی دانست ماجرا چیست فقط متوجه شد آن دختر چادری با مشمای پر آبی که دو ماهی قرمز داخلش بود و چند قدمی با او فاصله داشت هدفشان است. موتوری نزدیک تر شد یا خدایی زیر لب زمزمه کرد. در کسری از ثانیه بدنش از خشم منقبض شد ناموس مردم شوخی بردار نبود میخواستند دختر جوانی را جلوی چشمانش سیاه بخت کنند و بی غیرت بود اگر اجازه می داد. دستی که شیشه داخلش بود بالا رفت. بلند داد زد مواظب بااااا…
و بی توجه به آلوالو کردنهای شاگردش، ناخودآگاه گوشی گران قیمتش را روی زمین رها کرد و در یک حرکت به سمت دخترک یورش برد و با برخورد بدن هایشان با هم به گوشه ی خیابان هولش داد. انقدری سالم ماندن آن دختر برایش مهم بود که گیرودار محرم نامحرمی را فراموش کرده بود. همه چیز در کسری از ثانیه رخ داد. صدای جیغ و گریه ی دخترک و ترکیدن کیسه ی آب ماهی… صدای شکستن آن شیشه ی منحوس در یک وجبی شان و صدای جلز ولزی که روی آسفالت بلند شد. بی وجدان ها! واقعاً اسید بود.
#کپی_ممنوع ) #نوشيكا #پارت_۲ “یا حسین” گفتنهای مردمی که دورشان جمع شده بودند نشان از فاجعه ی شومی بود که میخواست برایش اتفاق بیوفتد. اگر یک ثانیه دیرتر عمل کرده بود چه بلایی سر دختر بیچاره می آوردند. چند نفر از مردان چند متری دنبال موتوری دویدند ولی آنها چنان سرعت گرفتند که کسی به گرد پایشان هم نرسد.از طرفی چهره و پلاکشان را پوشانده بودند و این یعنی هیچ به هیچ دست بر زانو گرفت و یا علی گویان از جا بلند شد. گوشی شکسته و تسبیح سبز رنگش را از زمین برداشت و عقب رفت.
زنان دور آن دختر حلقه زده بودند جلو ماندنش صلاح نبود. مردم با هم پچ پچ میکردند آن یکی برای کسی که از واقعه جا مانده بود شرح واقعه می کرد. تمام فکرش پیش دختر بود که صدای حاج صابر بلند شد و حواسش جمع شد. کمکش کنید بیاریدش داخل حجره خوبی دخترم؟دخترک از گریه نفسش بند آمده بود و نمی توانست جواب دهد. دو زن زیر بغلش را گرفتند و او را داخل حجره روی صندلی نشاندند. حاج صابر به زور آنها را پراکنده کرد. او در تمام مدت در سکوت ذکر میگفت و به سرنوشت امروزشان فکر میکرد که انگار خدا صلاح دیده بود او سپربلای یک دختر شود. خدا خیرت بده مرد رحمت به پدر و مادرت که همچین شیرمردی تربیت کردن #کپی_ممنوع #نوشيكا #پارت_۳
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
