دانلود رمان روزهای به رنگ خاکستری

صحرا گذشته‌ای دارد پر از زخم‌هایی که کسی از آن‌ها خبر ندارد؛ خاطراتی تلخ و رازهایی مدفون‌شده که هرگز گفته نشده‌اند. اما او به‌جای مکث روی این ناگفته‌ها، تمام ذهنش را به یک فکر می‌سپارد: انتقام.
انتقامی که کم‌کم او را تا مرز جنایت می‌کشاند و دست‌هایش را به خون آلوده می‌کند.
و این‌ها فقط آغاز ماجراست.

داستان دختری که در میان خشم و کینه قد می‌کشد؛ دختری که همان روز شوم، تمام رنگ‌های روشن از دنیای ظریف و دخترانه‌اش رخت برمی‌بندند. شادی، معصومیت و امید یکی‌یکی محو می‌شوند و تنها یک رنگ باقی می‌ماند؛
رنگی که بر تمام لحظه‌های زندگی‌اش سایه می‌اندازد:
خاکستری.

دانلود رمان روزهای به رنگ خاکستری

رایگان

دانلود رمان روزهای به رنگ خاکستری

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام درناز است که عاشق پسری به نام کیارش است ولی کیارش ...

همان‌زمان که خانواده‌ٔ اصیل و سنتی میرزا آقاخان پناهی، به‌خاطر شهرت و محبوبیت فرزند مداح ...

ساره دختری است درست مانند تمام دختران این دیار؛ دختری معصوم که با تمام وجود ...

برخی آدم‌ها نه با رفتن، بلکه با ماندن در سایه‌ی مبهمِ میانِ عشق و غریبی، ...

درباره ی دختری ست که طی اتفاقاتی باردار شده و قرار است نوه ی رییس ...

درباره دختری ترک زبان به نام سمر است که مجبور به ازدواج با پسری به ...

درباره دختری به نام دیاره که با دختر خالش زندگی میکنه و در یک شیرینی ...

درباره دختری که صدای نفس هایی در پشت سرش در اتاقش میشنوه و سپس دستی ...

درباره دختری شیطون به نام پریناز است که عاشق دوست برادرش میشه ولی برادرش رو ...

نفس، دختری خاص و عکاس است که به‌دلیل جرم بزرگش با یک افسر جوان و ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...

با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...

روزگاری بهار محبوب‌ترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آن‌همه توجه، ...

این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...

شاید کمتر کسی پیدا شود که در طول زندگی‌اش دست‌کم یک فیلم یا داستان جنایی ...

دانلود رمان روزهای به رنگ خاکستری

ادامه ...

تنها چیزی که سکوت کوچه‌ی تاریک را می‌شکست، ضرب‌آهنگ کفش‌های پاشنه‌بلندم بود که روی آسفالت خالی می‌پیچید و چند برابر برمی‌گشت. با قدم‌هایی حساب‌شده و استوار به سمت در عظیمِ سیاه‌رنگ پیش می‌رفتم. صدای کفش‌هایم، آن پاشنه‌های مشکی براق، نیرویی عجیب در وجودم می‌ریخت؛ انگار هر قدم، اعتمادبه‌نفسم را محکم‌تر می‌کرد. از سر تا پا سیاه‌پوش بودم و همین باعث می‌شد در ساعت سه‌ونیم بامداد، شبیه یک راز متحرک به نظر بیایم.
شاید برای هر دختر دیگری، پرسه زدن در این ساعت و آن هم در یکی از محله‌های شمالی لس‌آنجلس مساوی با خطر بود، اما برای من که خودِ خطر بودم، بیشتر شبیه لذت بود.

روبروی در ایستادم و با دقت به قفل خیره شدم. پیچیده‌تر از آن بود که با یک حرکت ساده تسلیم شود. جلوتر رفتم، موهایم را پشت گوش زدم، دستکش‌های مشکی را پوشیدم و نفسی عمیق کشیدم. از جیب کت چرمی‌ام یک ابزار کوچک سفیدرنگ بیرون آوردم و روی قفل نصبش کردم. این وسیله همیشه کار را بی‌دردسر جلو می‌برد. دکمه‌ی سبز را فشار دادم؛ صدای تیک کوتاهی آمد و در باز شد.

آرام در را هل دادم و وارد شدم. ویلای باشکوه مقابلم بیشتر شبیه یک عمارت شیشه‌ای بود؛ نمایی تمام‌قد از شیشه که شکوهش را فریاد می‌زد. بی‌اعتنا به درخت‌ها و گل‌هایی که حیاط را پر کرده بودند، از روی سنگ‌فرش‌ها گذشتم. بعد از مسیری نسبتاً طولانی به پله‌های مرمری رسیدم. کفش‌هایم را درآوردم؛ نمی‌خواستم کوچک‌ترین صدا، حضورم را لو بدهد.

مطمئن بودم در حیاط دوربین مخفی وجود ندارد؛ فقط سیستم‌های امنیتی بودند که پیش‌تر از کار انداخته بودم. یکی از گیره‌های مویم را بیرون کشیدم و با حرکتی سریع، در قهوه‌ای سوخته‌ی ویلا را باز کردم. آهسته وارد شدم. فضای لوکس خانه را از نظر گذراندم و همان‌جا متوجه دو دوربین مخفی شدم؛ یکی کنار تلویزیون بزرگ و دیگری نزدیک راه‌پله‌ی طبقه‌ی بالا.
باید خاموش می‌شدند.

دست در جیبم بردم و لوله‌ای باریک با رنگ مسی بیرون آوردم. آن را مقابل دهانم گرفتم و به سمت اولین دوربین فوت کردم. نیزه‌ی ریزی پرتاب شد و در کسری از ثانیه دوربین از کار افتاد. دومی هم سرنوشتی بهتر از این نداشت. تکه‌های کوچک را جمع کردم و به سمت پله‌ها رفتم.

بالا، راهرویی باریک با شش اتاق دیده می‌شد. نگاهم روی دری قفل شد که با بقیه فرق داشت؛ هم بزرگ‌تر بود و هم رنگش تیره‌تر. طوری حرکت کردم که تصویرم در دید دوربین نیفتد و در را باز کردم.

او آرام خوابیده بود.

چطور می‌شود کسی این‌قدر آسوده بخوابد، وقتی سال‌هاست خواب را از من دزدیده؟ آدم چقدر می‌تواند پست باشد که زندگی دیگری را ویران کند و بعد سرش را راحت روی بالش بگذارد؟ اخمی میان ابروهایم نشست. از هوایی که او نفس می‌کشید، حالم به هم می‌خورد. نزدیک‌تر رفتم و بالای سرش ایستادم. اسلحه‌ی خوش‌دستم را از زیر لباس بیرون کشیدم و با آرامشی سرد، صداخفه‌کن را نصب کردم.

حدود پنجاه‌وپنج سال داشت، اما هنوز همان هیبت و اقتدار قدیمی را حفظ کرده بود. کابوس کودکی‌هایم درست مقابلم خوابیده بود. به خاطر همین مرد، تا پای چوبه‌ی دار رفتم و فقط با کمک لوئیس جان سالم به در بردم. از پانزده‌سالگی به بعد، تنها آرزویم انتقام از او بود. چه شب‌ها که با فکر همین لحظه خوابیدم و حالا، مثل فرشته‌ی مرگ بالای سرش ایستاده بودم.

لیوان روی میز کنار تخت را برداشتم و رهایش کردم. صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید. با وحشت از خواب پرید، گیج اطراف را نگاه کرد و وقتی چشمش به من افتاد، خودش را عقب کشید.
با صدایی لرزان گفت:
— تو کی هستی؟ این‌جا چیکار می‌کنی؟

به‌سمت آباژور رفتم و روشنش کردم. نور ملایمی اتاق را پر کرد و سایه‌ام روی دیوار افتاد. وقتی صورتم را دید، چشم‌هایش گرد شد.
— کی اجازه داده وارد اتاق من بشی؟ از خونه‌م برو بیرون!

ابرو بالا انداختم.
— خودم به خودم اجازه دادم. مشکلی هست؟

با عصبانیت پرسید:
— چی می‌خوای؟

آرام جلو رفتم و با تعجبی ساختگی گفتم:
— بعد از این همه سال هنوز نفهمیدی چی می‌خوام؟

دستم را نمایشی روی اسلحه کشیدم.
— اومدم حساب‌هامونو صاف کنم.

اخم کرد.
— دفعه‌ی قبل که تا پای دار رفتی فکر کردم عقلت سر جاش اومده، ولی انگار از چیزی که فکر می‌کردم هم احمق‌تری.

جمله‌اش مثل جرقه بود. در یک لحظه به سمتش پریدم و با قنداق اسلحه محکم به صورتش کوبیدم. سرش با شدت کج شد. صورتم را به او نزدیک کردم و در چشم‌های آبی‌اش خیره شدم؛ چقدر از این چشم‌ها متنفرم. نفس‌هایم تند شده بود.
با نفرت گفتم:
— اگه جای تو بودم، ترجیح می‌دادم لال باشم. هر کلمه‌ای که از دهنت درمیاد حالمو بدتر می‌کنه. به نفعته ساکت بمونی، فهمیدی؟

سرش را آهسته تکان داد و با انگشت خون کنار لبش را پاک کرد.
— اومدی انتقام بگیری؟ می‌خوای منو بکشی؟

کمی عقب رفتم و از بالا نگاهش کردم.
— حتی اگه قصد کشتنت رو نداشته باشم، بدون تا وقتی به سزای کارت نرسی، پامو از این‌جا بیرون نمی‌ذارم.

خیره‌ام شد.
— همیشه یه حسی بهم می‌گفت برمی‌گردی… ولی باورش نکردم. فکر نمی‌کردم انقدر جرات داشته باشی که شبونه بیای خونه‌م.

نفس عمیقی کشید.
— شاید این‌جا آخر راه من باشه، اما قبلش بهت می‌گم از این بازی بیرون بکش. برای دختربچه‌ای مثل تو خیلی خطرناکه.

با نگاهی مرموز به چشم‌هایم زل زد و آرام گفت:
— تو هنوز خیلی چیزها رو نمی‌دونی.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...

با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...

روزگاری بهار محبوب‌ترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آن‌همه توجه، ...

این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...

شاید کمتر کسی پیدا شود که در طول زندگی‌اش دست‌کم یک فیلم یا داستان جنایی ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.