دانلود رمان غزل واره های دلم

روزگاری بهار محبوب‌ترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آن‌همه توجه، دل او تنها در گرو برترین پسر دانشگاه بود؛ عرفان مستوفی، جوانی جوانمرد و محبوب همه‌. پیوند عاشقانه آن‌ها در روزی رویایی شکل گرفت، اما با شروع زندگی، بهار تازه فهمید که دنیای واقعی شباهتی به افسانه‌ها ندارد و لبریز از رنج و سختی است.

در همان روزهای بحرانی بود که بهار شانه خالی کرد و عرفان را با بار سنگین بی‌وفایی‌ها و زخم‌های دلش تنها رها ساخت. اکنون سال‌ها از آن دوران پرماجرا و تلخ‌وشیرین می‌گذرد؛ بهار سخت نادم و پشیمان است و با تمام وجود می‌خواهد دوباره جایی در زندگی عرفان داشته باشد.

دانلود رمان غزل واره های دلم

رایگان

دانلود رمان غزل واره های دلم

رایگان

رمان های رایگان

فرحان عاصف پس از یک حادثه‌ی رانندگی مرموز، تصمیمی عجیب می‌گیرد؛ خودش را برای همیشه ...

درباره دختریه که به اجبار به دانشگاه خارج از کشور فرستاده شده و در روز ...

درباره دختری به نام نهان است که ترکیه بزرگ شده و خانوادش میخوان با کسی ...

درباره یه دختر شمالی که دانشجوی یه دانشگاه تو شیراز و با معلم هندسه ش ...

درباره رابطه یک دختر و پسره که پسر از رابطه خسته میشه و دیگه نمیخواد ...

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

بعد از اینکه پروا مسئولیت بزرگ کردن بچه خواهرش را قبول کرد، تصمیم گرفت به ...

آوا دختری است که به‌تدریج به ماهان، پسری که پیش‌تر نامزدش بود، دل می‌بندد… او ...

درباره دختری به نام همراز که بطور تصادفی و اشتباه وارد زندگی پسری میشه و ...

درباره دختری که تو یه شرکت مشغول به کار میشه و یه روز از رییسش ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...

با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...

روزگاری بهار محبوب‌ترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آن‌همه توجه، ...

این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...

شاید کمتر کسی پیدا شود که در طول زندگی‌اش دست‌کم یک فیلم یا داستان جنایی ...

دانلود رمان غزل واره های دلم

ادامه ...

– نمی‌خواهی بروی با بچه‌های دیگر بازی کنی؟
دخترک عروسک باربی‌اش را محکم‌تر در آغوش کشید و سرش را به نشانه نفی تکان داد. چنان معصومیت و مظلومیتی در چهره‌اش موج می‌زد که دیدنش بند دل انسان را پاره می‌کرد و چنگ بر روح می‌زد. حتی اگر یاد و خاطره فرزند ازدست‌رفته‌ام زنده نمی‌شد، باز هم جگرم برای بی‌پناهی این کودک می‌سوخت.

روی زانوهایم جلو رفتم، دست در موهای پیشانی‌اش بردم و گفتم:
– صبا خانم… عروسکت اسمی هم دارد؟
لب‌هایش را جمع کرد و چهره‌اش را پشت عروسک پنهان ساخت.
– بی‌اسم است؟
دوباره سرش را چپ و راست کرد؛ یعنی نه.

نگاهم روی صورت ظریفش چرخید و اشک از چشمانم جاری شد. دلم بی‌تابانه ناله سر می‌داد. تصمیمی ناگهانی گرفتم؛ کنارش روی نیمکت نشستم و او را به سینه‌ام فشردم. چنان نحیف و استخوانی بود که آهم بلند شد. با خودم زمزمه کردم:
– چرا این‌قدر لاغری دخترک؟
صبا در آغوشم مچاله شد، درست مثل گنجشک بی‌پر‌وبالی که از سرما کز کرده باشد. چانه‌ام را روی سرش گذاشتم و عطر موهایش را با تمام وجود فرو دادم. طفل معصوم من هم اگر زنده می‌ماند، همین حدودها سن داشت؛ شاید یک سال بزرگ‌تر. صبا چهار ساله بود و عزیزِ از دست‌رفته من پنج ساله می‌شد. آه از این پنج سالی که چون قرن‌ها بر من گذشت و مرا پیر کرد… صورت در موهایش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم. پسرم الآن کجا بود؟ حتماً نزد خدا بود؛ بعد از آن بلا و فاجعه‌ای که من بر سرش آوردم، جایی جز آغوش پروردگار نداشت.

صدای آرام صبا مرا به خود آورد:
– خاله… من می‌ترسم.
سرم را بیرون کشیدم و روی شانه‌اش نهادم. بس که از فرط دلتنگی او را فشار داده بودم، طفلک ترسی بر وجودش نشسته بود. قطره اشکی روی گونه‌ام سرخورد و گفتم:
– چرا قربانت بروم؟ از من می‌ترسی؟ نباید بترسی عزیزم… من دوست توام.

دستانم را ملایم‌تر دور بدنش حلقه کردم تا آرام گیرد. بوسه‌ای بر گیجگاهش زدم و با لحنی دلنشین پرسیدم:
– چطور است یک اسم قشنگ برای عروسکت انتخاب کنیم؟
عروسک را میان دستان کوچک او بالا آوردم و سعی کردم فوران احساسات مادری‌ام را مهار کنم. با شانه، نمِ روی صورت را پاک کردم و لحنم را شاد جلوه دادم؛ هرچند مدت‌ها بود خنده واقعی از لب‌هایم پر کشیده بود.
– وای چه عروسک قشنگی! چه چشم‌های نازی دارد! خوش به حالت صبا، کاش من هم چنین عروسکی داشتم…

صبا تکانی به خود داد و نگاهش را به چشمانم دوخت. من هم با تمام باقی‌مانده توانم لبخند مهربانی تحویلش دادم. او میان من و عروسکش نگاه می‌گرداند و من سکوت کرده بودم تا ببینم در اندیشه کوچک این دخترک کم‌وزن چه می‌گذرد. ناگهان دستانش بالا آمد و عروسک را رو به چشمان متعجب من گرفت:
– مالِ تو…

موجی از سوزش در چشمانم پیچید و تمام رگ‌های تنم کشیده شد. خدایا! نتوانستم… به جان خودت نتوانستم آن لبخند تصنعی را حفظ کنم. این طفل معصوم باارزش‌ترین دارایی‌اش را سخاوتمندانه به من بخشیده بود. لب‌هایم از این‌همه پاکی و بزرگواری بی‌دلیل لرزید. او بی‌هیچ چشمداشتی عزیزش را به من می‌داد؛ به منی که از هر اسباب‌بازی گریزان بودم، چرا که دیدنشان داغ فرزندم را تازه می‌کرد.

با دستان لرزان عروسک را تحویل گرفتم و با بغضی فشرده پرسیدم:
– واقعاً برای من؟
سرش را کج کرد؛ یعنی بله.
لب فروبستم و جلوی خودم را گرفتم تا دوباره او را سخت در آغوش نکشم و نترسانم. در دل فریاد زدم: «خدایا! مرا می‌بخشی؟ این بنده ناسپاس و جاهلت را می‌بخشی؟ نه… می‌دانم که نمی‌بخشی! اگر من جای تو بودم هم این موجودی را که قدر رحمتت را ندانست نمی‌بخشیدم. هیچ‌وقت مرا نبخش، همان‌طور که خودم هرگز خودم را نخواهم بخشید…»

در همین حین صدایی آمد:
– صبا! بیا خالت آمده دنبالت.
صبا فوراً از آغوشم بیرون پرید. گونه خوش‌رنگ عروسکش را بوسید، موهایش را نوازش کرد و آماده رفتن شد. با سرانگشت اشکم را زدودم و دوباره لبخندی سخت روی صورت نشاندم؛ سخت‌ترین کار دنیا این است که غرق در اندوه باشی و مجبور بشوی لبخند بزنی…
– داری می‌روی صبا؟
سرش را به نشانه تایید پایین آورد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...

با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...

روزگاری بهار محبوب‌ترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آن‌همه توجه، ...

این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...

شاید کمتر کسی پیدا شود که در طول زندگی‌اش دست‌کم یک فیلم یا داستان جنایی ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.