دختری که مدتها پیش دست از حرفهی سابقش کشیده بود، بر اثر یک اجبار دوباره ناچار میشود به دنیای تاریک گذشتهاش، یعنی دزدی برگردد. همین سرقت تازه، بهانهای میشود برای دیدار مجدد دو نفر که سالها از هم دور افتاده بودند. ما هر کدام در گوشهای از این جهان، جدا از هم زندگی میکردیم؛ اما دست تقدیر ما را از نقاط مختلف دنیا دوباره به هم پیوند داد و مسیر سرنوشتمان را به یکدیگر گره زد…
دانلود رمان چاقو کش
- بدون دیدگاه
- 74 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : رانا
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 82
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان چاقو کش
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان چاقو کش
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
استاد شهرزاد فرهمند، پس از سالها کوششی بیوقفه، تحصیل مستمر و یکسری جهشهای پشتسرهم؛ در ...
درباره دختری به نام همراز که بطور تصادفی و اشتباه وارد زندگی پسری میشه و ...
دختر تنهایی حاج محراب توتونچی که پس از مرگ پدر، سرپرست قانونیاش عمویش شد. مالک ...
درباره مردی سختگیر و زن هراس به نام عماد که تموم عمرش از زن ها ...
درباره یه دختر شمالی که دانشجوی یه دانشگاه تو شیراز و با معلم هندسه ش ...
صحرا گذشتهای دارد پر از زخمهایی که کسی از آنها خبر ندارد؛ خاطراتی تلخ و ...
کوشا افشارجم، پسر مغرور و آقازادهای که به خاطر درگیریهای خانوادگی از خانه میرود، در ...
درباره بوکسوری حرفه ای به نام عمران است که برای خراب کردن بهزاد با خواهرش ...
درباره دختری به نام نیهانه که میخواد پسر داییش رو عاشق خودش کنه که …
...درباره زندگی یه دختر و پسر است که زندگی معمولی دارن . از قضا روزگار ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان چاقو کش
شناسنامهای را که همیشه در جیب پشت شلوارم جا خوش کرده بود بیرون کشیدم، صفحهٔ دومش را باز کردم و جلوی چشمش گرفتم:
– اسم کمال جالکی این تو ثبت شده؟ نه! علاقه؟ هه… خاک بر سر من اگه ذرهای به تو حسی داشته باشم!
کمال گفت:
– برای من شرع و قانون مهمه. دوست داشتن خالی که به درد نمیخوره.
– کمال… پس تکلیف اون صیغهای که فردا مهلتش تمام میشه چی میشه؟
– کمال…
یکدفعه از جایش بلند شد، دستم را قاپید و رو به مامان گفت:
– ستاره خانم، ما میریم یککم استراحت کنیم. شما هم امشب همینجا بمونید.
بدون اینکه منتظر حرفی بشود، دستم را کشید و من را چپاند داخل اتاق. لحظهٔ آخر زمزمهٔ آوا در گوشم پیچید که میگفت:
– فقط به خاطر منه…
نه، به خاطر آن آدمِ بیمقدار نبود؛ به خاطر خودم بود. تاب و توانِ از دست دادنِ یک نفر دیگر را نداشتم. رفتنِ پروا برایم بس بود؛ او رفته بود و حالا با چنگ و دندان میجنگیدم تا نگذارم این یکی هم از دستم برود.
کمال من را برد داخل اتاق و در را محکم بست. با تعجب نگاهم کرد و گفت:
– تو چرا از صبح اینقدر رنگت پریده؟
لبخند تلخ و اجباری زدم و گفتم:
– مالِ کارهای آواست، این چند روزه همهش درگیر اونم. پول مهریه رو که ازت بگیرم، سریع میبرم میدم به عمهش.
کمال پوزخند زهرآگینی زد و گفت:
– خیالات باطل نکن!
اخم کردم و چشمهایم را ریز کردم:
– یعنی چی؟
دستش را دراز کرد سمت شانهام:
– این حرفها رو ول کن… بیا امشب به هیچچیزی فکر نکنیم.
شانهام را عقب کشیدم و گفتم:
– دستت رو بکش! منظورت از خیال باطل چی بود؟
دوباره آمد سمتم و گفت:
– عزیزم، ول کن این بحثهای بیخودی رو.
خودم را پس کشیدم و داد زدم:
– میگم منظورت چی بود؟!
با خباثت خندید و گفت:
– عزیزم، اون که چند وقت دیگه غزل خداحافظی رو میخونه و میره اون دنیا! چرا باید پولِ زبانبسته رو بریزم پای خواهر تو؟
خونم به جوش آمد. محکم خواباندم زیر گوشش:
– خفه شو عوضی!
همان لحظه صدای جیغ مامان که آوا را صدا میزد در گوشم پیچید. اگر قرار نبود پولی بدهد، من برای چه باید تحملش میکردم؟
کمال مثل وحشیها دوباره هجوم آورد سمتم. بیدرنگ چاقویم را درآوردم و جلویش گرفتم:
– میکشی عقب یا نسختو بپیچم؟
با اینکه ترس در چشمهایش موج میزد، خودش را نباخت و گفت:
– جگرش رو نداری جوجه!
تیغهٔ چاقو را کشیدم روی بازویش. فریادش به آسمان رفت. با یک لگدِ محکم پهنِ زمینش کردم. چاقو را درست جلوی چشمهایش تکان دادم و غریدم:
– ببین کمال، اگه یک بار دیگر دورت اطراف من پیدا بشه، روزگارت رو سیاه میکنم!
از بالای سرش بلند شدم و زدم از اتاق بیرون. مامان زیر بغل آوا را گرفته بود و کشانکشان میآوردش پایین. سریع رفتم سمتشان:
– چی شده مامان؟
مامان با دستپاچگی گفت:
– نمیدونم، یکدفعه حالش به هم خورد…
بعد نگاهی به سر و وضع آشفتهام انداخت و ادامه داد:
– تو برو پیش شوهرت مادر، خودم میبرمش بیمارستان…
مانتوام را قاپیدم، روسری را سرسری انداختم روی سرم و دست آوا را گرفتم:
– بریم بیرون مامان! اون دیگه شوهر من نیست. فردا ساعت هشت صیغهمون باطل میشه.
همین که رسیدیم تو کوچه، آوا یکدفعه روی دستمان پهن شد و از هوش رفت. مامان کوبید تو صورت خودش:
– خاک بر سرم شد، این یکی دخترم هم رفت!
با دلشوره روی صورت آوا خم شدم:
– آوا! آوا چشماتو باز کن!
مامان نالید:
– باید تاکسی بگیریم…
اما جیبهایم خالیِ خالی بود. آوا و مامان را نشاندم روی پلههای یکی از خانهها و گفتم:
– همینجا بمونید تا من یک وسیله جور کنم.
پا تند کردم و تا سر کوچه دویدم. سر نبش، یک ماشین روشن بود و رانندهاش داشت پشت آن وسایل جابهجا میکرد. پریدم جلویش و با التماس گفتم:
– آقا تو رو خدا! حال خواهرم خیلی بده، کمکمون کنید برسانیمش بیمارستان!
مرد برگشت، نگاهی به قیافهٔ آشفتهام انداخت و با طعنه گفت:
– آره حتماً! کمکت کنم که مثل شش ماه پیش چاقو بگذاری زیر گلوتم و ماشینم رو بدزدی؟!
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






