دانلود رمان چیک چیک عشق

این رمان درباره زندگی دختریه شبیه به تمام دخترای اطرافمون، شاید حتی خیلی نزدیک و شبیه به خودِ ما. اما یه اتفاق غیرمنتظره، کل دیدگاهش رو به دنیا و آینده عوض می‌کنه و او رو در مسیر تازه‌ای از زندگی قرار میده…

دانلود رمان چیک چیک عشق

رایگان

دانلود رمان چیک چیک عشق

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری دستفروش به نام نیاز است که به سختی امورات زندگیش را میگذراند . ...

درباره دختری به نام پانته است که دلباخته پسری به اسم کیارش ولی بر حسب ...

درباره دختری که با پسری غزیبه به نام سامان چت میکنه و مادرش اصلا از ...

رمان نود و سه روز تا عاشقی روایت زندگی دختری به اسم هیفاست؛ دختری که ...

درباره دختری که نمیخواد به اجبار با پسر عموی بی بند و بارش ازدواج کنه ...

یک داستان پلیسی و عاشقانه درباره یک ازدواج صوری که …

...

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

هاتف، مردی با گذشته‌ای تاریک و پرونده‌ای پر از جرم، خشن و بی‌رحم است. او ...

درباره گتا و خواهرانش که پس از مرگ مادرشان نامه ای از پسرعموی مادرشان دریافت ...

درباره دختری قوی و مصمم به نام آناشید که به دلیل حفظ جونشون مجبور میشه ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان چیک چیک عشق

ادامه ...

«به‌زودی تشریف میارن… بفرمایید بنشینید.»

تشکر کوتاهی کردم و روی مبل‌های چرمی گوشه سالن جا گرفتم. فضای کار حس و حال خوبی داشت؛ یک جور چیدمان گرم و فانتزی که به دل می‌نشست. اما شیشه ترک‌خورده میز وسط سالن بدجوری توی چشم بود. با خودم فکر کردم اگر اینجا مال من بود، اولین کارم عوض کردن همین شیشه بود تا هر روز روی اعصابم راه نرود.

خانم محمودی بلند شد و رفت سمت تجهیزاتی که در گوشه سالن چیده شده بود. نام دقیق همه‌شان را نمی‌دانستم ولی یکی کپی بود و آن یکی هم لابد چاپگر رنگی. در آن نیم‌ساعتی که آنجا منتظر بودم، بنده خدا حتی وقت سر خاراندن هم نداشت؛ مدام مشغول تلفن بود و بیشتر وقتش به چانه زدن با مشتری‌ها می‌گذشت. کم‌کم حوصله‌ام داشت سر می‌رفت که بالاخره زنگ ورودی به صدا درآمد.

با باز شدن در، دو نفر وارد شدند؛ اولی جوانی بسیار بلندقد، حدوداً سی و دو ساله، و پشت سرش پسری کوتاه‌تر، شاید بیست و سه ساله. ظاهر هیچ‌کدامشان به مدیران شرکت‌ها نمی‌خورد و بیشتر شبیه پسرهای مد روز خیابانی بودند. در کمال شگفتی من، منشی رو به آن‌ها کرد و گفت: «آقای نبوی، ایشون خانم صمیمی هستن که برای طراحی اومدن.»

نبوی که همان پسر کوتاه‌قدتر بود، برگشت و نگاه عمیقی به من انداخت. کمی دستپاچه شدم، از جا بلند شدم و زیرلب سلام کردم. او هم جواب داد و سریع رو به همراهش کرد: «مسعود، گلاسه‌ها رو بردار… بعدشم زنگ بزن چاپخانه بهارستان بگو کار دکتر شریف رو تا شب آماده کنن، فردا قراره بیاد ببره.»

مسعود گفت: «باشه، ولی تراکت احمدی چی؟ یارو خیلی پیگیره و اعصاب نداره، پس‌فردا می‌خواد پخشش کنه.»

نبوی نگاهی به من انداخت و پرسید: «تا حالا کار طراحی انجام دادین؟»

گفتم: «راستش برای خودم بله، ولی تجربه کار حرفه‌ای و جدی نداشتم.»

گفت: «خیلی خب… خانم محمودی، متن تراکت احمدی رو بدین بهشون تا طراحی کنن. فقط حواستون به املا و نگارشش باشه. کارت که تموم شد، بیار اتاق من تا ببینم چطوره. مسعود، یادت نره چی گفتم.»

بعد هم سریع رفت داخل اتاقش و در را بست. با خودم گفتم به قول ساناز، بخت ما را باش! حالا بیا و درستش کن. اصلاً نپرسید رشته‌ات چیست، فرم پر کن یا چقدر حقوق می‌خواهی؛ یک‌راست رفت سراغ اصل مطلب و نمونه کار خواست. خدا خودش رحم کند.

به راهنمایی خانم محمودی وارد اتاق طراحی شدیم. عجیب بود که در آن اتاق کوچک، دو سیستم مجهز و کلی امکانات بود که همگی خاموش بودند. یعنی کلاً طراح نداشتند؟ برگه متن را گرفتم و پشت سیستم وسطی نشستم، چون مانیتور بهتری داشت. خدا را شکر که آنجا تنها بودم. کامپیوتر را روشن کردم و با تمام تمرکز مشغول به کار شدم.

غرق کار بودم و زمان از دستم در رفته بود که موبایلم زنگ خورد. عینک مطالعه‌ام را برداشتم و تماس را وصل کردم.

_ سلام الی جون، چه خبر؟ قرار بود زنگ بزنی!
_ سلام، نشد سانی… غافلگیرم کردن.
_ جدی؟ تو همون جلسه اول؟
_ آره بابا، مستقیم فرستادنم اتاق طراحی تا براشون کار بزنم.
_ نه بابا!
_ به خدا… البته می‌خوان دست‌پختم رو ببینن، از طرفی هم سرشون شلوغه و کارشون لنگ مونده.
_ که این‌طور! پس مزاحمت نمیشم، به کارت برس.
_ عجبا! بالاخره یک بار درک کردی که داری مزاحم میشی!
_ حیف که نمی‌خوام انرژی منفی بدم تا روی کارت تاثیر بذاره، وگرنه جوابتو می‌دادم! فعلاً بای.
_ تو که راست میگی عزیزم. فدات، فعلاً خداحافظ.

ساناز دخترعمویم بود؛ از بس از بچگی با هم بودیم و تمام دوران تحصیل و زندگی‌مان را با هم گذرانده بودیم، به شدت با هم جور بودیم. در خانواده به ما می‌گفتند الی و سانی، دوقلوهای افسانه‌ای! همه‌چیز از سی سال پیش شروع شد؛ وقتی پدربزرگ خانه کلنگی‌اش را داد دست دو پسرش تا بکوبند و یک آپارتمان سه طبقه بسازند تا همگی کنار هم زندگی کنیم. بدین ترتیب ما، خانواده عمو محمد و عمه مریم زیر یک سقف جمع شدیم. همه‌اش به خاطر آقاجون بود که دلش می‌خواست فرزندانش در دورانی که همه‌چیز گران بود صاحب خانه شوند و خودش و مادربزرگ هم تنها نمانند.

خانواده ما که مستأجر بودیم، مادرم با کمال میل پذیرفت. زن‌عمو هم که دخترخاله مادرم و زنی بسیار صبور و سازگار بود، مشکلی نداشت. اما شوهرعمه‌ام، حاج کاظم، ابتدا راضی نمی‌شد؛ چون هم خودش خانه داشت و هم به خاطر عقاید مذهبی‌اش، موافق نبود پسر بزرگش در خانه‌ای بزرگ شود که من و ساناز هم آنجا بودیم. اما بالاخره با اصرارهای آقاجون و عمه تسلیم شد. هرچند پدربزرگ فقط دو سال بعد از آن فوت کرد، اما حضور ما باعث شد مادربزرگ هرگز احساس تنهایی نکند.

با اینکه شلوغ نبودیم، اما رفت‌آمدهایمان سکوت خانه را می‌شکست. برادر کوچکترم، احسان، که دو سال از من کوچکتر بود، شیطنت‌های خودش را داشت. عمو محمد سه فرزند داشت؛ ساناز دختر وسطی بود، برادر بزرگش سعید ازدواج کرده بود و یک دختر چهار ساله داشت و سپیده که پنج سال از ما کوچکتر بود و خودش را برای کنکور آماده می‌کرد. عمه مریم هم دو پسر داشت؛ حامد که سال اول دبیرستان بود و حسام که بیست و سه سال داشت و کارمند فرودگاه بود. حسام پسری آرام، مؤدب و مهربان بود، هرچند وقتی کنار احسان و سعید قرار می‌گرفت، او هم شوخ‌طبع و پرانرژی می‌شد. همیشه با احترام با ما برخورد می‌کرد.

خلاصه، سی سال زندگی مشترک در آن ساختمان بدون هیچ مشکلی گذشته بود؛ شاید به این دلیل که هر خانواده حریم خودش را داشت و هیچ‌کس در امور دیگری دخالت نمی‌کرد. گاهی پیش می‌آمد که عمه این‌ها را یک هفته تمام نمی‌دیدم، اما آخر هفته‌ها همگی در خانه مادربزرگ دور هم جمع می‌شدیم.

«خسته نباشید.»
با صدای خانم محمودی به خودم آمدم.
_ ممنون، کاری نکردم هنوز.

خودش را روی صندلی بغلی انداخت و با کنجکاوی به مانیتور زل زد: «واو! چقدر سریع کار رو پیش بردی! قبلاً جایی سابقه داشتی؟»
_ نه، این اولین باره.
_ من شش ساله که تو این کارم.
_ همین‌جا؟
_ نه بابا، اینجا رو نبوی دو سه ساله که راه انداخته. قبلاً توی یک آموزشگاه رانندگی بودم ولی جالب نبود، اومدم اینجا.
_ پس از محیط اینجا راضی هستین؟
_ بد نیست، آزادی عمل بیشتری دارم و نبوی هم مثل مدیر قبلی‌ام بداخلاق و سخت‌گیر نیست.

با زنگ خوردن تلفن، خانم محمودی مثل جت بلند شد و عذرخواهی کرد و رفت؛ دقیقاً مثل شخصیت خانم شیرزاد در سریال ساختمان پزشکان که با صدای زنگ تلفن از جا می‌پرید!

کارم تقریباً به پایان رسیده بود. کمی مردد بودم که آیا نیاز به تغییر بیشتری دارد یا نه. در نهایت، فایل را روی فلشی که همیشه همراه داشتم ذخیره کردم و به سمت سالن رفتم. درِ اتاق نبوی نیمه‌باز بود. ضربه آرامی به در زدم. داشت با موبایلش صحبت می‌کرد؛ نگاهی به من انداخت و با اشاره سر دعوتم کرد به داخل.

تلفنش را با جملاتی مثل «باشه، هماهنگ کردی خبرم کن، سلام برسون» قطع کرد و رو به من گفت:

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.