نفس، دختری خاص و عکاس است که بهدلیل جرم بزرگش با یک افسر جوان و جدی پلیس مواجه میشود. بین آنها عشقی شکل میگیرد، اما بهدلیل گذشتهٔ نفس، افسر تصمیم میگیرد مانع ادامهٔ رابطهشان شود.
دانلود رمان خسوف
- بدون دیدگاه
- 254 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : پگاه مرادی
- دسته : عاشقانه , ایرانی , پلیسی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 676
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان خسوف
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان خسوف
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره شخصی به نام کوهیار که مثل کوه پایدار و محکم در برابر سختی های ...
درباره لیا دختری که یه شب میزنه به دل شهر و ماجراجویی میکنه تا اینکه ...
درباره حامی و شادلی که تو یه مهمونی همدیگرو میبینن و بینشون اتفاقی میوفته که ...
روایت زندگی مینا، دختری با چشمان زیبا که عاشق معلم ادبیات همسایهشان – کاوه – ...
درباره آیناز دختر شیطون قصه که همه خواستگارهاش رو جواب میکنه تا اینکه به اجبار ...
درباره دختری با ظاهری ساده و قلبی زلال که همه چیزش را پای عشقش میگذارد ...
درباره دختری به نام نازلی با زندگی تلخی که داشته به یک مرد به نام ...
درباره دختری به نام دنیا است که بازیچه دست میثاق پسر عموش میشه . میثاق ...
درباره دختری مهربان ، جذاب ، با غرور و لجباز به نام سایه است که ...
دستهای خستهی آوا، زنی تنها و سیساله که تا به حال تنها به تنهایی به ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
پیروز سلطانی، مردی متمول و خودپسند، پس از پیوند کلیه، هر شب خوابهای غریبتری درباره ...
دستهای خستهی آوا، زنی تنها و سیساله که تا به حال تنها به تنهایی به ...
استاد شهرزاد فرهمند، پس از سالها کوششی بیوقفه، تحصیل مستمر و یکسری جهشهای پشتسرهم؛ در ...
من مسیحم؛ مردی که بعد از خیانت همسرش، اعتمادش را به تمام زنها از دست ...
داستان هیلدا، ماساژوری که در محل کارش با پسری بدخلق و کمطاقت به نام دامون ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان خسوف
ما همه با هم به سمت بهار پارسال رفتیم، جمعی از بچههای مدرسه، معین، رضا، داوود و چند دختر خوشصدا که هر کدومشان با صدای خندهیشون جویبار میزد. پشت وانتی که با سرعت میرفت، معین سوار بود و از پنجره به بیرون نگاه میکرد؛ ناگهان صدای بلندشون از خنده و فریادهای شاد میآمد. «میخوام بریم!» داوود فریاد میزد، «مروت، بیا اینجا!»
معین که موهایش به هوا پرتاب شده بود، دستش را روی شانهاش گذاشت و با صدای پرانرژی گفت: «حالا بزن بریم، هرکی میخواد بگه!» همه با هم سوت و جیغ میکشیدند، صدای دخترها به گوش میرسید که به معین میگفتند: «دستتو بگیر، بیا!» رضا دستش را به شیشه زد و صدای خندهاش توی فضا پیچید. معین به خودش گفت: «این راز تو دل منه.»
در مسیر، داوود سرش را از پنجره بیرون میکشید و میگفت: «حالا بزنیم بریم، رانندگی تو دست ماست!» رضا با خنده گفت: «اگر نمیخوای اینجا بمونی، بزن بریم!» همه با هم به سمت جادهای شلوغ رفتند؛ صدای تخمهخواری دخترها فضا را پر میکرد. معین از تخمه یک مشت برداشت و به دیگران داد.
در حین راه، زهرا که خوابآلود بود، ناگهان بیدار شد و گفت: «چای بخوریم، بریم سراغ خونهمون!» همه موافقت کردند و به سمت یک ایستگاه کوچک رفتند. معین با صدای نرمش گفت: «ای دخترها، نگاهی به من بندازید، من هم میخوام بگم چیزی».
بعد از یک لحظه، داوود با خنده گفت: «آخه، اینجا بگو که کی دوست داره!». معین سرش را تکان داد و گفت: «من که نمیدونم، شاید تو باشی!» رضا سرش را تکان داد و گفت: «پس بزن بریم، اینجا تموم شد!»
در حین رانندگی، معین ناگهان از پنجره پرید و به سمت خیابان کنار رفت، ولی بلافاصله برگشت و گفت: «حالا که رسیدیم، میخوایم تخم بخوریم؟» همه خوشحال شدند و دست به کار شدند.
در یک لحظه، معین گفت: «به بقیه بگو، که اینجا تموم شد. وقتش رسیده که برگردیم خونه». داوود با صدای بلند گفت: «نه، بزن بریم، هنوز خوردهم نمانده!»
بعد از آن، همه به سمت خانه معین رفتند؛ در مسیر، تخمهها پخش میشدند و خندهها همچنان ادامه داشت. معین گفت: «چایمون رو بخورید، دیگه زمان میگذره».
وقتی به خانه رسیدند، معین از پنجره بیرون نگاه کرد و گفت: «پریا، بزن بریم!». همه خندیدند و معین با چشمک گفت: «نرو کوچهات، اینجا بهتره».
در مغازهای کوچک، صاحب مغازه شاپور به معین گفت: «این تخمهها خوشمزهان، همیشه میخوام بخورم». معین خندید و گفت: «خوبه، بزن بریم».
بعد از خرید چند بسته تخمه، همه به سمت وانتی که در حیاط ایستاده بود، رفتند. معین از گلدانهای شکستهاش که روی زمین افتاده بودند، یک گلدان سبز برداشت و گفت: «اینرو بگذار توی باغچه».
در آخر، همه با خنده و شادی، دستبه‑دست هم، به سمت خانه برگشتند؛ خورشید در افق غروب میکرد و صدای خندههایشان در خیابانها طنین میانداخت.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






