این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که اتفاقاً همین بازیگوشیهایش بالاخره کار دستش میدهد.
دانلود رمان عاشقی کن حرصمو در نیار
- بدون دیدگاه
- 9 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : مریم زارع شاه
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 224
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان عاشقی کن حرصمو در نیار
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان عاشقی کن حرصمو در نیار
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری ۲۲ ساله و جوان به نام سایه که عاشق حامد ۴۰ ساله میشه ...
درباره دختری که نمیخواد به اجبار با پسر عموی بی بند و بارش ازدواج کنه ...
درباره دختری به نام ونوس است که در دانشگاه شهرستان پذیرش میشود. او و صمیمترین ...
الینا یک کارمند معمولی با زندگیای نسبتاً ساده است. یک روز در محل کار، یک ...
«در میان تلاطم شایعات و حسادتها، گندم و آیین، دو پزشک جوان، در آستانهی پیوندی ...
درباره غنچه دختری که متهم به قتل میشه اونم قتل خواهرزاده یه تاجر پولدار و ...
شخصیت اصلی داستان دختری به نام نازلی کسروی میباشد که بعد از درگذشت مادر بزرگش ...
نیکا، دختری از یک خانواده مرفه که پدرش مالک چندین شرکت بزرگ است، در چرخشی ...
دربار دختری به نام بهاره که برای تامین مخارج خودش و مادرش دنبال کار میگرده ...
یک اتفاق پیشافتاده و نسیمی نا آرام، مرز میان دو حریم خصوصی را میشکند و ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...
با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...
روزگاری بهار محبوبترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آنهمه توجه، ...
این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...
شاید کمتر کسی پیدا شود که در طول زندگیاش دستکم یک فیلم یا داستان جنایی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان عاشقی کن حرصمو در نیار
**پارت 1**
با انگشتانم به آرامی بر روی میز میکوبیدم و منتظر میماندم تا صفحهنمایش باز شود. استرس داشتم که سرم میآمد. ناخنهای سرخرنگم را به دهان میکشیدم که ناگهان صدای تند مادر بلند شد: «ماهی! صد بار بهت گفتم این کار را نکن!». انگشتانم را از دهان بیرون کشیدم و سرفهام را روی میز انداختم. اگر اینچنین نمیشد، چه میشد؟
دستهای گرم پدر را روی شانهام حس کردم: «ماهی جان، برو بیرون، مهرداد میبیند برای تو». بله، این بهترین راه بود. از صندلی بلند شدم، مهرداد لباسم را گرفت و به سمت سالن رفتیم. تا حالا اینچنان اضطراب نداشتم؛ نمیدانم چه بر سرم آمده است.
روی مبل نشستیم و در حالی که نگاهام به در اتاق میدوید، پاهایم را میلرزاندیم. چند دقیقه گذشت تا مهرداد از اتاق بیرون آمد؛ مثل یک جت از روی مبل پرید. اما وقتی چهرهات را دید، دلم بهسرعت تند شد. زبان خشکام را به سختی تکان دادم: «چه خبر شد، مهرداد؟»
او مرا در آغوش گرفت و گفت: «اشکالی ندارد، ماهی. انشاءالله سال آینده قبول میشوی». من هم بهسوی او پناه بردم؛ یعنی هنوز قبول نشده بودم! بغضی سفت در گلویم نشسته بود: «قبول نشدم؟» مهرداد ساکت مانده بود؛ باید جواب میداد، میگفت: «مهرداد؟»
او من را از آغوشش جدا کرد و به چشمهایم نگاه کرد؛ خندهای به آرامی لبهایش رفته و سپس گونهام را بوسید: «چطور میشود که یک خواهر قبول نشود؟! چهجور شد اینبار، ماهی؟»
صبر نکردم که حرفش را تمام کند و به سمت اتاقم دویدم؛ مادر و پدر با لبخندهایشان از پشت در میآمدند. به لپتاپی که هنوز روشن بود نگاه انداختم؛ اسمم بر صفحه میدرخشید: «ماهی آریان، کارشناس ارشد داروسازی، دانشگاه تهران».
با هیجان پرید و دستهایم را میزدن، فریاد زدم: «قبول شدم! ای وای! عاشقتم، خدا!» پشت سرم دویدم و در آغوش بابا گفتم: «بابا، دیدی قبول شدم؟» او سرم را بوسید و گفت: «میدانستم دخترم موفق میشود». در آغوش گرم مادر فرو رفتم؛ او گفت: «بهتو افتخار میکنم، ماهی» و بوسهای پرمحبت بر گونهام گذاشت که لبخندم را عمیقتر کرد.
**پارت 2**
«خب، ببینم آبجی کوچیکه چطوره…» صدای مهرداد را شنیدم و با چشمهای کوچکام به سمت او برگشتم. وقتی حال من را دید، خندید و گفت: «اوه، نکن اینجوری، گرمت میشه!» یک جهش کوتاه کردم به سمت او، او سریع فهمید و پا به فرار گذاشت: «مهرداد، میکشمتو!»
مهرداد میخندید و من هم دنبال او میرفتم: «من تا حدِ دیوانگی پیش میرم، مهرداد!» دور و دور سالن میدویدیم و خندههای مادر و پدر در گوشمان میپیچید. خسته از این دویدن، روی مبل نشستیم و با دستمان خطی کشیدیم: «آیا دستم به تو میرسد؟ مهری، دونهدونه موهایت را میچینم…»
مهرداد، که اسمش مخفف «مهری» بود، از این حرفها خندید و گفت: «چی گفتی؟» من با نیشخند گفتنم ادامه دادم: «مهری…» تا او هم حسابی عصبانی شد؛ نشست روی مبل و شروع کرد به قلقلکدادن: «به من مهری میگی؟ حسابت میکنم و جک میزنم…»
من هم از خنده سرم بهسختی میرفت، اما لبخندهای مادر و پدر همچنان در فضا میپیچید.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






