آتنا به قصد دستیابی به استقلال و فاصله گرفتن از خانواده، تصمیم میگیرد به اصفهان برود. او در این شهر، همزمان با تحصیل در دانشگاه، مشغول به کار میشود. داشتن باغی در اصفهان توسط پدرش، باعث میشود که او مخالفت چندانی با مهاجرت دخترش نداشته باشد. همهچیز خوب پیش میرود تا اینکه عمویش از خط مقدم جبهه به او پیشنهاد میکند برای امدادرسانی به مجروحان راهی خوزستان شود. آتنا این پیشنهاد را میپذیرد و عازم جنوب میشود، اما…
دانلود رمان عاشقی زیر چتر خدا
- بدون دیدگاه
- 103 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : پارامور
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 45
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان عاشقی زیر چتر خدا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان عاشقی زیر چتر خدا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری بنام دنیز که یک روانپزشک موفق است که زندگی خوب و قشنگی داره ...
آوا دختری است که بهتدریج به ماهان، پسری که پیشتر نامزدش بود، دل میبندد… او ...
داستانی عاشقانه درباره هلیا که ملقب به هکر قلب است و با پسری که ملقب ...
آریان از همان کودکی دلباختهی دخترعمویش، نورسا، بود و خانوادهها هم با وجود سن پایین ...
درباره دختری به نام دلیار که پدرش رو از دست داده و حالا باید با ...
دختر تنهایی حاج محراب توتونچی که پس از مرگ پدر، سرپرست قانونیاش عمویش شد. مالک ...
درباره یه دختر مذهبی دانشجو است که اتفاقاتی برایش میوفتد که مسیر زندگیش را تغییر ...
درباره دختری ۱۶ ساله که شب تولدش مصادف با شب بله برون و عروسی اش ...
درباره یوسف ، استاد سرد و بی روحی که از عمارت اشرافی پدرش طرد شده ...
درباره دختری بی گناه و زجر کشیده است که مجازات میشود و در این بین ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان عاشقی زیر چتر خدا
باید گناهت را ببخشم؛ این بار من باید از سیبی که خوردی بگذرم و حلالت کنم. تو آن سیب را از باغبانی دزدیدی که خودش خدای این باغ است. من حوای تو میشوم و هرگز بابت این خطا تو را روانه زمین نمیکنم؛ همینجا کنارت میمانم و نگهت میدارم. آخر من خدای این باغم…
حافظه جانبی را به لپتاپ متصل کرد و پس از باز شدن فایل ورد، شروع به خواندن متن کرد:
از پشت میزم برخاستم و به سمت پنجره رفتم. بیماری نداشتم و وقتم آزاد بود. از پشت شیشه چشم دوختم به منظره روبهرو؛ جادهای که آنسویش علفزاری پهناور قرار داشت. در یکی از روستاهای اطراف اصفهان طبابت میکردم. پدر و مادرم ساکن تهران بودند اما من برای ادامه تحصیل به اصفهان آمده بودم. سال ۱۳۶۱ بود و تازه ۵ ماه میشد که به عنوان پزشک عمومی شناخته میشدم؛ فقط ۵ ماه از آن دوره هفتساله بابت تعهدم گذشته بود و تازه وارد ۳۲ سالگی شده بودم.
خانوادهام خیلی با ماندنم در اصفهان موافق نبودند، اما من شیفته استقلال و روی پای خود ایستادن بودم. اگر تهران پیش آنها میماندم، باید مدام به بازجوییهای خانوادگی درباره رفتوآمدهایم جواب میدادم. البته بابا هنوز هم هر شب زنگ میزد و سیر تا پیاز همه چیز را میپرسید. گاهی بعضی چیزها را پنهان میکردم و چند دروغ کوچک میگفتم. بابا درباره باغ هم میپرسید؛ باغ باصفایی که تقریباً یک روز در میان سرکشی میکردم. شاید وجود همین باغ علت اصلی موافقت بابا با درس خواندنم در اصفهان بود. با اینکه باغبان داشت، اما بابا ترجیح میداد فردی آشنا بالاسرش باشد و چه کسی بهتر از من؟
شنیده بودم پدرم عازم جبهه شده؛ از زمانی که رفته بود، تماسهایش بسیار کم شد. فردی مذهبی بود، البته نه خیلی متعصب، اما روی خاک کشورش تعصب بالایی داشت. پیش از انقلاب در اکثر راهپیماییها حضور داشت و چند باری هم دستگیر شده بود. با شنیدن خبر حمله عراق، خشمگین شد؛ خشمی که حتی از پشت تلفن هم کاملاً مشهود بود. در نهایت هم عازم خوزستان شد. اخیراً شنیده بودم عمویم هم رفته است. عمو برعکس بابا آنقدرها متعصب نبود، گرچه دیندار بود. یک سال از بابا بزرگتر بود.
مادرم اما دنیای متفاوتی داشت؛ خیلی اهل ظواهر مذهبی نبود، خدا و پیغمبر را قبول داشت اما گاهی نمازش قضا میشد. من و خواهرم آتوسا هم به مادرم رفته بودیم، حتی اعتقاداتمان کمرنگتر هم بود. بابا مذهبیتر بود اما به خاطر مأموریتها، دستگیریهای قبل انقلاب و بعد هم حضور در جبهه، کمتر در خانه حضور داشت و نقش پررنگی در تربیت ما ایفا نکرده بود.
نگاهی به ساعتم انداختم؛ چهار و سیودو دقیقه بعدازظهر را نشان میداد. روپوش سفیدم را درآوردم و از اتاق بیرون زدم. میخواستم از همکاران درمانگاه خداحافظی کنم که در کمال تعجب عمویم را در راهرو دیدم. لباس خاکیرنگ سپاه به تن داشت و چکمههای مشکی به پا. لبخندی زدم و در دل گفتم: «چه حلالزاده!»
زیر لب سلام کردم و جلو رفتم. عمو گفت:
– سلام آتنا جان، خوبی عمو؟
– مرسی، ممنون. اینطرفها؟
– داشتم برمیگشتم تهران، گفتم سری هم به تو بزنم. بیا برویم بیرون کمی حرف بزنیم.
از پرستاران و بقیه همکاران خداحافظی کردم و همراه عمو از درمانگاه خارج شدم. تا خانه راه زیادی نبود؛ پیاده حدود نیم ساعت طول میکشید. راه افتادیم که عمو پرسید:
– چه خبر؟
– سلامتی.
– از اوضاع اینجا راضی هستی؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم: «اوهوم… شما چه خبر؟ بابا خوبه؟»
نفس عمیقی کشید و گفت: «خوبه.»
سرم را پایین انداختم و پرسیدم: «جنگ چی؟ کی تمام میشه؟»
– نمیدانم… عراقیها خیلی مجهزند و ما تقریباً با دست خالی میجنگیم.
– بالاخره تمام میشه، نگران نباشید.
آهی کشید و ادامه داد: «تعداد مجروحها خیلی بالاست… گاهی حس میکنم از خود رزمندهها هم بیشترند. نیروهای امدادگر هم کم داریم.»
دستهایم را در سینه جمع کردم و گفتم: «خب، هر کسی حاضر نیست برود آنجا کار کند، شرایط سختی است.»
بدون هیچ مقدمهای گفت: «تو چی؟ حاضری بیایی؟»
یکباره جا خوردم. اصلاً انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم. گفتم: «چی میگویی عمو؟ من هنوز ۶ سال هم نشده که پزشک عمومی شدهام!»
پوزخندی زد و گفت: «بعضی از امدادگرها حتی دیپلم هم ندارند و سنشان ۱۶ یا ۱۷ سال بیشتر نیست. تو برای آنها در حد فوقتخصص هستی!»
خنده ریزی کردم و گفتم: «فوقتخصص کجا بود عمو…»
– نگفتی، میآیی؟
سر جایم ایستادم. عمو که یک قدم جلوتر رفته بود، برگشت و نگاهم کرد. در چشمانش زل زدم؛ حس کردم غم سنگینی پشت نگاهش پنهان شده. لاغر شده بود. مقنعهام را کمی جلو کشیدم و گفتم: «این امدادگرهایی که میگویی، تو مناطق درگیری هم میروند؟»
– بعضیهایشان، همانهایی که دل و جرئت بیشتری دارند. البته به اجازه فرمانده هم بستگی دارد. اما من نمیگویم بیا و خط مقدم مجروح جمع کن؛ در یکی از بیمارستانهای اهواز یا دزفول کمک کن، همین!
نیاز به فکر داشتم. پیشنهاد سنگینی بود و نمیتوانستم در لحظه تصمیم بگیرم. گفتم: «باید دربارهاش فکر کنم.»
نفس عمیقی کشید و گفت: «باشه. من امشب میروم تهران و سه هفته دیگر برمیگردم. اگر خواستی بیایی، قبل از آمدنم خبرم کن تا بیایم دنبالت.»
– باشه.
***
هنوز هم دقیقاً نمیدانم چه چیزی باعث شد پیشنهاد عمو را بپذیرم. با چند نفر از دوستانم مشورت کردم؛ نظرات متفاوت بود، بعضیها مخالف بودند و بعضی موافق. موضوع را با مادرم در میان گذاشتم. گفت هم موافقم و هم مخالف. موافقتش فقط به خاطر حضور بابا در جنوب بود؛ اگر بابا آنجا نبود امکان نداشت رضایت بدهد، حداقل خیالش راحت بود که پیش بابا هستم. اما مخالفتش به خاطر خطرات حتمی آن مناطق بود…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






