داستان در مورد دختری ۲۰ ساله به اسم فرشته است که میخواهند به پیرمردی شوهرش بدن که او آن مرد را نمیخواهد . شب قبل از عقدش دوستش به او کمک میکند که از خانه فرار کند و …
دانلود رمان فرشته من
- بدون دیدگاه
- 362 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : فرشته تات شهدوست
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 325
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان فرشته من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان فرشته من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره ی دختری ست که طی اتفاقاتی باردار شده و قرار است نوه ی رییس ...
درباره یه دختر که به خاطر مشکلاتی که براش پیش میاد مجبور میشه به خونه ...
درباره مردی که به یه زن تجاوز میکنه و میوفته زندان و اون زن هم ...
یک اتفاق پیشافتاده و نسیمی نا آرام، مرز میان دو حریم خصوصی را میشکند و ...
درباره دختری ۲۲ ساله و جوان به نام سایه که عاشق حامد ۴۰ ساله میشه ...
درباره دختری به نام فرنوش که پسری به نام بهزاد عاشقش میشه غافل از اینکه ...
درباره دختری که تو یه شرکت مشغول به کار میشه و یه روز از رییسش ...
درباره رابطه عاشقانه باران و پیمان که وقتی میفهمن واقعا عاشق همدیگه هستن با هم ...
درباره مردی به نام سلیم که به زئوس معروف است . او از دروغ و ...
درباره ایکان مردی که پس از سالیان زیاد به ایران باز میگردد . او فردی ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختری ۲۲ ساله و جوان به نام سایه که عاشق حامد ۴۰ ساله میشه ...
بژین که زیر آوارِ دروغِ خودکشی مادرش پناه گرفته بود، با افشاگری برادرش از خانه ...
درباره دختری به نام آیلین که با اهورا پسر یک خان بزرگ ازدواج میکند تا ...
داستانی عاشقانه درباره دختری به نام مهناز از خانواده ای بازاری و همسایه اش به ...
درباره دختری که از نه سالگی اونو برای پسرعموی نوزده سالش کیان میخواستند و زمانی ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان فرشته من
امیدوارم بهاران سهم قلبت
خوشههای یاس خندان سهم قلبت
آن یگانه خالقِ هستی که عالم را بنا کرد
تا ابد یارت و پشتیبانِ دردت
فصل اول
نورِ سمجِ خورشید که از لای پردههای اتاق روی صورتم افتاده بود، بالاخره مجبورم کرد پلکهایم را باز کنم. چند بار چشمهایم را بهم فشردم و دوباره باز کردم تا به روشناییِ اتاق عادت کنم. نیمخیز شدم و نگاهِ خوابآلودم را به عقربههای ساعت روی میز دوختم.
نفسم در سینه حبس شد… چشمهایم از فرطِ تعجب گرد شدند. ساعت ده صبح بود؟! محال بود! دوباره پلکهایم را مالیدم، شاید توهم زده بودم؛ اما نه، عقربهها سرسختانه عدد ۱۰ را نشان میدادند. چرا شراره بیدارم نکرده بود؟ او که همیشه مثل یک مأمورِ وظیفهشناس، کلهی سحر بالای سرم میآمد و ساعت هفت بیدارباشِ اجباری را میزد، حالا چه شده بود که اجازه داده بود تا این ساعت بخوابم؟
از تخت بیرون خزیدم، بدون اینکه حتی زحمتی به خودم بدهم و شانهای به موهایِ پریشانم بکشم، با همان کشِ سادهای که روی میزِ توالت افتاده بود، موهایم را پشتِ سر جمع کردم و از اتاق بیرون آمدم.
خانه در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود؛ همان سکوتِ سرد و بیروحی که بعد از رفتنِ مامان، مثلِ خوره به جانِ دیوارهایِ خانه افتاده بود. وقتی مامان بود، این چهاردیواری نفس میکشید، روح داشت، اما از وقتی که سرطان او را از ما گرفت، انگار خانهمان هم با او زیرِ خاک دفن شده بود.
آهی عمیق از سینه بیرون فرستادم و سمتِ دستشویی رفتم تا آبی به صورتم بزنم. هنوز از سرویس بهداشتی بیرون نیامده بودم که صدای چرخشِ کلید در قفل و باز شدنِ دربِ ورودی بلند شد. شراره با چند پلاستیکِ بزرگِ خرید وارد شد. با چهرهای که سعی میکردم هیچ حسی در آن نباشد، نگاهی به او انداختم و با اکراه، زیرِ لب سلامی دادم که او هم با بیمیلیِ تمام پاسخ داد و بلافاصله به سمت آشپزخانه رفت.
شراره؛ نامادریای که واژهی نامادری برایش کم بود. در بدجنسی، لنگه نداشت. از همان روزِ اولی که پایش را به خانهی ما گذاشت، آرامش را از زندگیام پراند. همیشه دلم میخواست رابطهمان بر پایهی دوستی باشد، اما او با دیواری که بینمان کشیده بود، مدام از من فاصله میگرفت.
دائماً از کوچکترین کارهایم ایراد میگرفت و بدتر از همه، عادتِ دیرینهاش چقلی کردن پیشِ پدرم بود. برای هر کارِ کرده و ناکردهام، گزارشِ روزانه تهیه میکرد. او مرا مثلِ یک کلفت در خانه به کار میگرفت؛ برنامهی روزانهام از هفتِ صبح تا دوازدهِ ظهر با دستوراتِ او تنظیم شده بود، و اگر بعد از ناهار یک ساعت استراحت میکردم، باید کلی شکرگزار میبودم.
از این سبکِ زندگی متنفر بودم، اما چه میتوانستم بکنم؟ زبانِ تند و تیزِ او آنقدر پیشِ پدرم بدگویی میکرد که میترسیدم باورش نسبت به من تغییر کند و همان تهماندهی رابطهمان هم نابود شود. به همین خاطر، با تمامِ غُرغرهایِ درونیام، تن به خواستههایش میدادم.
سه سال بود که همسرِ پدرم شده بود؛ درست پنج سال بعد از پروازِ ابدیِ مادرم. پانزده ساله بودم که مادرم تنهایم گذاشت و در هفده سالگی، این زنِ مکار واردِ زندگیمان شد. تحصیلاتم در همان دیپلم باقی ماند. رویایِ کنکور و رشتهی کامپیوتر را داشتم، اما خب… فقط یک رویا باقی ماند. دو دلیل داشتم؛ بعد از مرگِ مادرم آنقدر گوشهگیر و افسرده شدم که درس و مدرسه را رها کردم و یک سال عقب افتادم. وقتی هم که دوباره جان گرفتم، سر و کلهی شراره پیدا شد و شد سوهانِ روحم. همیشه با تحقیر میگفت: «درس و دانشگاه به چه دردت میخوره؟ دختر باید کدبانو باشه، باید آشپزی یاد بگیره که وقتی رفتی خونهی بخت، پیشِ شوهرت کم نیاری!»
هه… زنیکه خودش در هفته دو بار آرایشگاه بود و چهار بار در سال به سفرهایِ خارجی میرفت، آنوقت من باید مثلِ کوزت برایش کار میکردم تا به قولِ خودش از من یک زنِ نمونه بسازد. کدبانو؟ یا شاید هم یک خدمتکارِ رایگان؟
ده سال از پدرم کوچکتر بود. پدرم یک کارخانهی بزرگِ لوازمِ آرایشی-بهداشتی داشت و وضعیتِ مالیمان عالی بود. پدرم عاشقانه مادرم را میپرستید، اما حالا میدیدم که چطور با لقبهایِ «عزیزم» و «شراره جان»، به این زنِ غریبه ابرازِ علاقه میکند.
وقتی به خودم آمدم، دیدم هنوز با حوله در دست، غرق در خاطراتِ تلخِ گذشتهام. شانهای بالا انداختم و آهِ کلافهای کشیدم؛ فکر کردن به اینها فقط زجرکشترم میکرد. صدایِ خشخشِ پلاستیکها از آشپزخانه میآمد. نقابِ همیشگیِ بیتفاوتی را بر چهره زدم و به سمتِ آشپزخانه قدم برداشتم. شراره مشغولِ بیرون آوردنِ خریدهایش بود.
ذهنم درگیر شد: چرا این همه خرید؟ مگر قرار بود مهمانی بدهد؟
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه