داوود با نیت تلافی و خشمِ فروخورده، قدم به زندگی نازنین میگذارد. نازنین، بیآنکه از سوءبرداشت تلخی که پیرامونش شکل گرفته یا از نقشهای که برایش چیدهاند خبر داشته باشد، ناخواسته در مسیری میافتد که راه بازگشتی ندارد. این لغزش، سرنوشتش را از ریشه تغییر میدهد؛ او را وادار میکند آسایش و امنیت خانهی پدری را پشت سر بگذارد و پا به دنیایی بگذارد که هیچ شباهتی به گذشتهاش ندارد؛ خانهای ساده، در کنار مردی که تنها داراییاش کارگری در یک تعمیرگاه است.
دانلود رمان تقابل
- بدون دیدگاه
- 515 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : اعظم کلانتری
- دسته : عاشقانه , اجتماعی , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 1269
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان تقابل
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان تقابل
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
«باده، با روحی به لطافتِ وزشِ نسیمی در پسکوچههای بیقرار، در حصارِ غرورِ یخی و ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
درباره دختری به نام نارگون که تو یک کارخونه کار میکنه و با دو تا ...
درباره ملورین ، یه دختر ساده اما خیلی شیطون که به دنبال علت مرگ خانواده ...
«سوگل در حصارِ خاطراتی محبوس است که از نگاهش تنها بغضهای ناگفته و فریادهای فروخورده ...
درباره دختری به نام گندم که میخواد خودکشی کنه ولی …
...درباره پسر جوانی به نام مرصاد که عاشق دختری به نام باران است اما برادرش ...
درباره دختری که از پسری به نام امیر علی خوشش میاد و حالا در هیاهوی ...
درباره دختری به نام بهار است که عاشق بازیگری به نام امیرعلی است است و ...
داستان روایت عاشقانه پسری به نام پارسا است که …
...رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره پسری به نام کیارش که تو راه مسافرت دختری رو میبینه که به زمین ...
«شیدا» پس از رهایی از فشار کار در بیمارستان، پرستاری پسری را میپذیرد که در ...
درباره حامی و شادلی که تو یه مهمونی همدیگرو میبینن و بینشون اتفاقی میوفته که ...
درباره دختر کوچک آقای کرمانی است که بسیار شیرین و مربان است . او آرزوی ...
یک سوءتفاهم و یک تصمیم عجولانه، دختر و پسری را در مسیری قرار میدهد که ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان تقابل
تقابل
باسمه تعالی
مقدمه:
فردا همیشه دیر است.
اگر قرار است تغییری اتفاق بیفتد، باید از همین «اکنون» شروع شود.
نباید بگذارم زمان، بیرحمانه از روی من عبور کند.
میخواهم دست در ذهنم ببرم و هر آنچه فکرِ تیره است، خالیاش کنم.
باید جایی برای حسهای زنده باز شود.
خاطرههای فرسوده زیادی به دوشم ماندهاند؛
وقت آن است که همه پوسیدگیها را دفن کنم.
درونم پر از پروانههاییست که پیله را شکافتهاند؛
لحظه رهایی نزدیک است.
من هنوز هم
به پرواز با بالهای شکسته
ایمان دارم…
پینوشت:
داستان با رفتوبرگشتهای زمانی روایت میشود و بخشی از آن به حدود دو سال قبل بازمیگردد؛
با این نگاه بخوانید.
نالهها که در گوشش پیچید، پلکهایش را محکم روی هم فشرد.
امروز لباس نبرد پوشیده بود؛
و از پیش میدانست این بازی، برندهای جز خودش ندارد.
— چطور توانستی؟
— با کدام گناه نکرده، زندگیام را سیاه کردی؟
— اگر خواهر یا مادرت جای من بودند، باز هم اینطور سینه سپر میکردی؟
خشم، در وجودش موج میزد.
هنوز صدای دختر خاموش نشده بود که سقف خشمش را روی تن لرزان او فرو بریزد؛
اما عجیب بود…
به خودش فرصت میداد.
صدای گریههای بریدهبریده را میشنید و نگاه دردکشیدهاش را به نفع آرامش خودش تفسیر میکرد.
— به آبروی من فکر نکردی؟
— جواب پدر و مادرم را چه بدهم؟
— جواب خدا را چه؟
نام خدا لرزه به جانش انداخت.
دندان روی هم سایید.
کنارش نشست و با صدایی خشن گفت:
— اسم خدا را آلوده نکن…
— لقمهای که با آن بزرگ شدی، معلوم نیست حلال بوده یا نه.
باورش نمیشد این مردِ امروز، همان دلدادهی دیروز باشد.
چقدر دلش میخواست نگاهش به این چهره نیفتد؛
به مردی که همه زندگیاش را با ریسمان پوسیدهی عشق برده بود
و حالا تنها آرامشش، شاید مرگ بود.
به حاجرضا چه میگفت؟
به مادری که جان کَند، چه پاسخی داشت؟
آیا همین شرمِ نشسته بر پیشانیاش کافی بود؟
ذهنش التماس فراموشی میکرد.
چه کرده بود که سرنوشتش اینگونه به قضاوت نشسته بود؟
— زود باش، دیرم میشود.
با تشر داوود، لباسش را محکمتر گرفت.
صدایش آرام نبود، اما سنگین بود:
— من سرم توی زندگی خودم بود…
— این همه سال بیصدا ساختم.
— قیمت نداشتم، یا تو بلد نبودی ارزشم را بفهمی؟
اشک دوباره جوشید.
برای دخترانگیِ دفنشدهاش مرثیه خواند.
دل داوود آتش گرفت.
ناموسدزدی در باورش نبود،
اما زخمی که خورده بود، چشمش را بسته بود.
باید جلو میرفت؛
نیمنگاهی به سقف انبار انداخت و دوباره همان مرد سرد شد.
— وقت ندارم تلفت کنم.
— لباساتو بپوش، میرسونمت…
— البته اگه دلت نخواسته دوباره تجربهاش کنی.
صدایش از ناباوری میلرزید.
کاش دیروز سوار آن ماشین نمیشد…
ماشینی که مقصدش، ویرانی بود.
— من باهات نمیام.
— ده دقیقه وقت داری.
— وگرنه تا شب چیزی نمیمونه که بشه تحویل داد.
خونسرد گفت و رفت.
نازنین خودش را در آغوش گرفت و گریه امانش را برید.
داوود برگشت:
— وقت گریه زیاد داری…
— ده دقیقه بیشتر نه.
در انبار باز شد.
محوطه باغ متروکه نفس میکشید.
نگران نگاههای بهمن بود؛
اما هنوز امید داشت نازنین عاقلانه تصمیم بگیرد.
حسرت خورد…
ای کاش این دختر، آنقدرها ساده نبود.
درب باغ را گشود.
در آینه، چهره دختری را دید
که تا دیروز لبخندش غرور داشت
و امروز، چیزی جز شکست نبود.
باید بودنش را در زندگیاش تثبیت میکرد…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
