درباره دختری که از پسری به نام امیر علی خوشش میاد و حالا در هیاهوی محرم اون امیرعلی رو میبینه و …
دانلود رمان عشق با طعم سادگی
- بدون دیدگاه
- 2,569 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : نونیم
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 297
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان عشق با طعم سادگی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان عشق با طعم سادگی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
بژین که زیر آوارِ دروغِ خودکشی مادرش پناه گرفته بود، با افشاگری برادرش از خانه ...
درباره رابطه عاشقانه ملی و یه پسر بچه مثبت است که …
...داستان زندگی یه خدمتکار به نام پرتو که تو یه عمارت بزرگ مشغول به کار ...
درباره دختری زخم خورده از خانواده احتشام که حال قصد گرفتن انتقام دارد و …
...درباره جوانی ۱۶ ساله جنوب شهری است که بدون مربی و باشگاه حرفه ای یک ...
درباره لحظات پایانی زندگی دو نفر است که روح هایشان در یک شب طولانی با ...
درباره حامی و شادلی که تو یه مهمونی همدیگرو میبینن و بینشون اتفاقی میوفته که ...
درباره خترین تنها و مستقل به نام نگارین جوان شیر است که به تنهایی بار ...
یاس، دانشجوی حسابداری که چهار سال همزمان کار و درس را در خوابگاه گذرانده بود، ...
درباره مریم دکتر روانپزشکی است که آشناییش با یه نفر در بیمارستان مسیر زندگیش رو ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختری به نام شیوا که از شهرام خوشش میاد و دوست نداره که خانوادش ...
درباره حافظ که که کینه ای قدیمی از مهری دارد . او خود را عاشق ...
درباره علی و مهتاب که قرار دو ماه دیگه با هم ازدواج کنند ولی یه ...
نگار، دختر هجده سالهای که رتبهی خوبی در کنکور آورده، برای استقلال و رسیدن به ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان عشق با طعم سادگی
قلبم به صورت پیوسته می تپید… هنوز هم دلم مشتاق دیدن او است وقتی که در لباس مشکی محرمیش بود… با وجود اینکه مراسم محرم امسال بسیار متفاوت بود و من نتوانستم او را به طور پنهانی ببینم! این کاری است که به مدت سالها انجام میدادم! به خصوص از آن شب که صدایش را در همین اتاق شنیدم و نفهمیدم چرا قلبم شروع به تپش کرد و درونم آتش فرو رفت، حتی با اینکه با مقدار زیادی آب خنک احتیاجم پر شد. تازه یک سلام و دیدن او فقط چند لحظه دور مانده بود تا بود.
پس زمانی که او را یافتم، خودم هنوز باور نمیکردم که چرا این احساسات جدید درونم شکل گرفتند؟! بله، دقیقاً از آن شب نامطبوع شروع به شد این دزدکی دیدن، نگاههایی که برای یک دختر سخت و محکم، زشت و بدون تفاوت بود، اما خدایا، قلب من نخواست که این کار را تکرار کنم!
با دو انگشت کمی دولایههای فلزی پردهٔ کرکره قهوهای رنگ و رورفته را باز میکنم… به حدی که تنها من ببینم بدون جلب توجه! نگاهم روی این صحنه متمرکز میکنم وای به قلب بیقرار و عاشقم! دستم بالا نمیآید از این کوبش و خودم را نمیفهمم، حالا متوجه شدم چرا؟! این حالا که محرمش شده بودم! نه هنوز هم، هنوز جرات نمیکردم نزدیکش شوم، با اینکه نزدیک شدن دیگر عادی شده بود! نه هنوز هم نتوانستم بتوانم خاک روی لباس مشکیش را هر سال که دلم میخواست این کار را بکنم و یک خستهنباشید بگویم. ولی نه، نمیتوانستم، هنوز هم عشق من تنها سهم خودم بود و میدانستم اگر برای همه طبیعی باشد رفتارهای عاشقانه و از ته قلبم، ولی چین میافتاد بین
پیشونیش و چشمان غرق در اعجاب، من را به سمت خود جذب میکند. هر چقدر که در میان نامحرمان حیاط گم شوم، حاشیه های آن هیاهو بود… پر از صداهای صلوات، پر از دودی که از مو
آتیش کندههای تازه به بالا میپیچید، اما عطر اسفند به آن آرامش میبخشید. من تا چه حد دوست دارم این بو را که پر از دود و اما آرامش بود.
با خمیدن و گرفتن نگاهم، از این همه هیاهو چشمانداز گرفتم، زیرا تمام تمرکز من فقط به اون بود، شخصی که نه تنها از نظر من بلکه از منت خودم هم فاصله گرفته بود و من نمیفهمیدم چرا؟
سپس، سه هفته بعد از عقد و وارد شدن به دوران محرم، خاک روی پا لباسشان را تکان داد… زمان پایان پاییز بود ولی هوای آنجا عطر زمستان را داشت… اما امیرعلی فقط همان لباس مشکی بود، نه کت و نه بافت!
من با عجله شنیده بودم که امیرعلی میگوید: “لباس زیادی باعث درهمریختگی میشود در مراسمهای عزاداری” و من…
تنها از عطیه شنیده بودم، خواهر کوچک امیر
علی و دوست و دختر عمهام! هر سال
از نگرانیهایم برای سلامتی او و وقوع سرماخوردگی میترسیدم.
بیشتر این نگرانیها کاهش نیافته بود و پس از خواندن خطبهی عقدی
احساس خوبی در قلبم پدید آمد و امیر علی بدبین شد و
صورتش اظهار ناپسند گرفت از من تا نشان بدهم
این همه نگرانی را، و من همچنان ساکت بودم! آخ قدرتمندی را
به همراه صدای بلندی آه خود را کشیدم … صدای دستکزنان
که از خیابان عزاداری میکردند، مرا به خود کشاند
با صدای ضرب تخته و سنجش که قلبم را لرزانید و
با نوحه و مرثیهسرایی از حادثه کربلا گذشت.
اشک در چشمانم یک اشک واقعی بود. امیر علی سرش را به آسمان بلند کرد، آسمانی که به سوی غروب میپیچید و چشمان من، او را با نگاه دوباره مشاهده کردم که خونین بودند.
من احساس ضعف خود را به خاطر دیدن اشکهایش کردم، اشکهای مردانهای که اغرور نمیکردند و بیتردید پای روضههای سیدالشهدا(ع) را بیمحابا زیر قدم گذاشته بودند.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
