«باده، با روحی به لطافتِ وزشِ نسیمی در پسکوچههای بیقرار، در حصارِ غرورِ یخی و سکوتِ منجمدِ امیرعلی، همچون شعلهای سرکش در دلِ زمستان، تنها به تماشایِ فاصلهها نشسته است.»
شاداب، دانشجوی ترم سوم مهندسی عمران دانشگاه تهران، در خانوادهای با شرایط مالی سخت زندگی ...
یاس، دانشجوی حسابداری که چهار سال همزمان کار و درس را در خوابگاه گذرانده بود، ...
درباره مردی ۷۰ ساله به نام زرنگار است که ۴ فرزند دارد که دختر دومش ...
درباره پسری به اسم بهراد است که متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه و ...
درباره ی دختریه که همیشه بادیگارد همراهشه بخاطر کار پدرش ولی اون دوست نداره و ...
درباره دختری که برای انجام کاری به یک روستا میره و اونجا با ارباب اون ...
درباره جوانی ۱۶ ساله جنوب شهری است که بدون مربی و باشگاه حرفه ای یک ...
درباره اتفاقاتی در گذشته که تاثیراتش را بر اتفاقات آینده یه رابطه عاشقانه میگذارد و ...
درباره یه پسر دانشجوی نابغه و شیطون به نام ساتیار است که از هم دانشگاهیش ...
درباره دختریه که به اجبار به دانشگاه خارج از کشور فرستاده شده و در روز ...
درباره دختری شیطونیه که عاشق پسر عموش میشه . از قضا پسر عموش استاد درسای ...
درباره یه دختر که به خاطر مشکلاتی که براش پیش میاد مجبور میشه به خونه ...
درباره جیکوب مردی که وارد ماجراهای پیچیده و مافیایی میشه که …
...درباره رزا دختری که در یک بار مشغول به کاره و خیلی از مردارو تو ...
درباره رابطه ونوس و نیما است که … It is about the relationship between Venus ...
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
«هنوز طعمِ گسِ این باور برایم ناآشناست؛ که «باده یزدانی» شدهام، همسرِ او. به دکوراسیونِ اتاق خیره میشوم؛ قلمرویی که وجببهوجبش را با جنگ و گریز و کلکلهای بیپایان به سلیقهٔ خودم درآوردهام، هرچند که در چشمانِ امیرعلی، این تلاشها چیزی جز لجاجتِ کودکانه نبود.
عطرِ تلخِ تنش، مثلِ خنجری در فضا میپیچد و بیدرنگ در سلولبهسلولِ وجودم مینشیند؛ عطری که برای من، بویِ امنیت است و برای او، شاید تنها بخشی از یک عادتِ روزمره. با حسِ گرمایِ دستانی که از پشت، دورِ کمرم حلقه شدهاند، از پیلهٔ افکارم بیرون میآیم. صدایش، مثلِ همیشه، سرد اما لرزهانداز، کنارِ لالهٔ گوشم مینشیند: «حواست کجاست، خانم یزدانی؟»
برمیگردم. دستهایم را دورِ گردنِ مردی حلقه میکنم که خندیدن، هنوز برایش یک پروسهٔ سنگین و دور از دسترس است. او، مردی که چشمانش مدام با من از عشق حرف میزدند، اما زبانش در گروِ ملاحظاتِ مادرانه و غرورِ مردانهاش گیر کرده بود. با بالا رفتنِ ابرویش، همان جذابیتِ بیرحمانهای که همیشه خلعسلاحم میکرد، جان میگیرد. بیمقدمه، تورِ عروسی را از روی سرم برمیدارد و با لحنی که هنوز هم رگههایی از کنجکاویِ کاذب در آن است، میپرسد: «چیزی در چهرهام هست که اینقدر سرگرمت کرده؟»
لبخندم عمیقتر میشود و چالِ گونهام، همان سلاحِ مخفیِ من، در صورتش خودنمایی میکند. میدانم که این نقطهٔ ضعفِ اوست؛ حتی اگر سعی کند پشتِ پوزخندهایش پنهانش کند. از آغوشش رها میشوم، چند قدم عقب میروم و با چرخی کودکانه در اتاق، زیرِ لب میگویم: «به این میخندم که چقدر زود و بیهوا، باده یزدانی شدم.»
امیرعلی دستش را در جیبِ شلوارش فرو میبرد؛ ژستی که مثلِ یک امضایِ اختصاصی، همیشه قلبم را میلرزاند. پوزخندی که بر لب مینشاند، برایِ آزردنِ من نیست، بلکه نقابی است برای پنهان کردنِ طوفانی که در سیاهیِ چشمانش بپا کرده. میگوید: «خیلی هم بدت نیامده!»
دلم میخواهد این اعتراف را با صدای بلند فریاد بزنم، اما واژهها را در گلو میکشم: «چرا بدم بیاید؟ وقتی زنِ مردی شدهام که برای داشتنش، حاضرم از همهٔ دنیا دست بشویم.»
برقِ رضایتی که در چشمانش میدود، برای یک لحظه تمامِ وجودم را گرم میکند، اما چهرهاش دوباره به همان دژِ تسخیرناپذیر تبدیل میشود. حسرتِ یک «دوستت دارم» که از زبانِ او جاری شود، در عمقِ نگاهش میسوزد؛ حسی که میدانم باید تا ابد در قلبم دفن کنم. بدونِ اینکه منتظرِ واکنشی باشم، به سمتِ حریمِ خصوصیترِ اتاق، به سمتِ حمام، قدم برمیدارم.»
«درِ حمام را که بستم، به سردیِ کاشیها تکیه دادم. بغضی که از تماشایِ تضادِ رفتارِ او با دیگران در گلویم لانه کرده بود، حالا داشت راهِ نفسم را میبست. امیر، تو هیچوقت نخواهی فهمید که واژههایت برای من چقدر بُرنده است؛ این عطشِ دیوانهوار برای شنیدنِ همان «دوستت دارم»هایی که بیریا نثارِ مادر و خواهرت میکنی، دارد از درون خاکسترم میکند. حتی از مادرت هم حسادت میکنم؛ از زنی که برای من حکمِ تنها تکیهگاهِ نداشتهام را دارد. چقدر از این حقارتِ قلبی بیزارم؛ اینکه حتی به نزدیکترین کسانم هم بابتِ سهمِ عاطفیِ ناچیزی که از تو میگیرند، رشک میورزم. قطره اشکی داغ از گوشهٔ چشمم روی صورتم سُر خورد و در فضایِ ملتهبِ حمام گم شد.
شیرِ وان را باز کردم. صدایِ پیچیدنِ آب در فضایِ سنگیِ اتاق، تنها همدمِ این لحظههایِ تنهاییام بود. مقابلِ آینهٔ قدی ایستادم؛ دختری را دیدم که همه او را «زیبا» مینامیدند، اما در نگاهِ کسی که باید این ستایش برایش معنا داشت، تنها یک «سکوتِ سنگین» دیده بودم؛ هرچند که برقِ تحسین در چشمانش، دروغ نمیگفت. این تضاد، این عطشِ دیده شدن و ندیده گرفته شدن، چرا تمامی نداشت؟
بدونِ فکر به پیرامون، در آبِ گرمِ وان غرق شدم. حبس کردنِ نفسم زیرِ آب و قطعِ موقتِ ارتباط با جهانِ بیرون، تنها راهِ نجاتم بود. بعد از یک ربع، وقتی بیرون آمدم، یادم افتاد که لباس برنداشتهام. نگاهی به خودم در آینه انداختم؛ تنِ سپیدم در قابِ حولهٔ کوتاه، بیشتر شبیه یک نمایشِ ناخواسته بود. شانهای بالا انداختم؛ چه اهمیت دارد؟ امیر چنان در دژِ سنگیِ غرورِ خودش محبوس است که حتی اگر با همین هیبت هم مقابلش ظاهر شوم، پلک هم نخواهد زد.
از حمام که بیرون آمدم، او روی کاناپه، دور از تخت، در خوابی مصنوعی و پر از اخم غرق شده بود. لبخندِ تلخی زدم؛ پیامش واضحتر از این نمیشد: «اینجا حریمِ من است و تو غریبهای.»
در کشویِ لباسها، دنیایی از حریر و تورِ وسوسهانگیز خودنمایی میکرد؛ نقشههایِ از پیش تعیینشدهٔ الهام. برایِ حفظِ ذرهای از غرورِ لگدمالشدهام، پوشیدهترین تاپ و شلوارکی که یافتم را پوشیدم. موهایِ خیسم را که تا روی کمرم میرسید، پریشان رها کردم.
نشستم لبهٔ تخت و با حرکاتی که بیشتر برایِ آرام کردنِ لرزشِ درونیام بود، لوسیون به تنم ماساژ دادم. دستانم که روی پاهایم میلغزید، نگاهم بیاختیار به سمتِ کاناپه چرخید؛ به سمتِ مردی که حتی در خواب هم، دورترین فاصله را با من حفظ کرده بود.»
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید
فرم تماس با ما
[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.