درباره پسری به نام هامان که به دور از چشم همه با سوما دختر حاج محمود که دشمن پدرش است ازدواج میکند . هامان و سوما عاشق همدیگر هستند اما یک اتفاق باعث می شود که …
دانلود رمان ماه در عقد ارباب
- بدون دیدگاه
- 2,775 بازدید
دانلود رمان ماه در عقد ارباب
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان ماه در عقد ارباب
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری همیشه تنها و مهربون که شرایط زندگیش جوری بوده که همیشه غرورش له ...
درباره پنج دختر جوان است که گروهی به نام کلاهداران تشکیل داده اند و …
...درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطهای میشود که به ...
درباره دختری زیبا و جذاب که پسری عاشق او می شود ولی نمیتواند مستقیم با ...
داستان یخبندان با حضور یک دانشجوی جوان پزشکی آغاز میشود؛ راوی بینامی که زندگی آرامش ...
درباره دختری به نام یگانه میباشد که پدر و مادرش را از دست داده و ...
درباره نونا یه دختر خجالتی و آروم که مادرش و عموش خیلی مراقبشن تا اینکه ...
درباره دختری به نام مینو که همه چیز از یه سلفی گرفتن با یه بازیکن ...
روایت داستان عاشقانه دختری به نام صنم میباشد که …
...درباره شخصی معروف و پولدار که ظاهرا زندگی آرام و خوبی را سپری میکند اما ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختری به نام پریا است که فریب اربابش یاسین را میخورد و با او ...
دو رمان متفاوت که اولی درباره دختری که توسط پسر عموش تو یه دورهمی خونوادگی ...
درباره دختری به نام دیبا است که در بچگی صحنه هایی از پدر و مادرش ...
درباره اتفاقات رابطه عاشقانه حورا و قباد است که …
...درباره سه تا دختر دانشجو است که تو شیراز دنبال خونه دانشجویی میگردن چون خوابگاه ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان ماه در عقد ارباب
در ماشین کلاسیکش را باز کرد و مرا به بیرون دعوت کرد. به
چادرم را برداشتم و رفتم بیرون. هوا و مناظر مه آلود
تمام روستا را در بر گرفت و نظرم را جلب کرد…
– بهتر نیست چادر و در بیاوریم؟
سوال او با دیدن منظره دلپذیری که در مقابلم بود توجهم را جلب کرد.
به سمت خودش پرت کرد! لبم را گاز گرفتم و آهسته برگشتم.
– نه آقا! آسونه… و انتهای چادر رو به چانه وصل کردم و گذاشتم زیر سرم! در گلو
همانطور که می خندید، تمنین به من نزدیک شد! زیر پوستم می لرزید
پس از یک سال آزمایش های مکرر منتشر شد.
او بالاخره قلبم را رام کرد، اما هنوز ترس در گوشه قلبم وجود دارد
او این کار را کرد، اما اجازه نداد آنطور که باید از همراهی او لذت ببرم.
وقتی نزدیک شد دیدم قد بلند و شانه های پهنش خیلی خاص بود.
ارباب ما، رعیت ما، بیشتر لاف زد و زبانم را برید.
انجام داد!
دستانش را پشت سرت گذاشت و سرش را پایین انداخت تا زمزمه کند.
– حاجی چان راحت باش چه قرار بودیم؟
به آرامی سرم را بلند کردم تا چکمه های چرمی او را ببینم.
به چشمان تیره اش نگاه کردم.
– آه! تاریخ؟ !
بین چشمانم به عقب و جلو نگاه کرد و در نهایت به آن نقطه نگاه کرد.
با من روبرو شو! با لبخند گوشه لبش گفت: “چشمان زیبای تو قلبم را تسخیر می کند…تو را در کنارم می خواهم.”
راحت باش…!
سخنان جذاب تو قلبم را به لرزه درآورد و پیشانی ام عرق ریخت.
بنشین:
– حس خوبیه!
وقتی فهمید که جواب من دروغی بیش نیست، راست شد و اخم کرد.
ترسیم شده:
– تو که نه! من ناراحتم سوما…
دستانش را در جیبش فرو کرد و به صحنه ای که جلویش بود خیره شد.
– من هنوز فکر می کنم تو با من نیستی، اگر بودی، این عمر است
ما بازی را کنار گذاشتیم و مثل عاشقان واقعی رفتار کردیم…آره
وقتی اینطور به من نگاه میکنی، گفتن دو کلمه دردناک است.
جوری رفتار میکنی که من از 100 غریبه عجیب ترم…
سخنان دردناک او ممکن است درست باشد، اما آنها ترس را برانگیختند.
قدمی برداشتم تا از دستش بدم
ناخودآگاه چادر مچاله شده ای در دستانم گذاشتم – نه امان خان!
برگشت و دید جلوی چادرم باز است و جسد را کشف کرد.
کانن برایش ابرویی بالا نداد.
آن را برداشت و هزار بار به تک تک اعضای بدنم نگاه کرد.
– نه؟ !
همینطور که به پایین نگاه کردم، کلماتی که روزها آنجا بود ذهنم را به خود مشغول کرد.
و او مرا آرام نمی کرد، بنابراین گفتم:
– اگر جلسه داشته باشم حلال را ترجیح می دهم…
منتظر بودم چیزی بگه اما سکوتش باعث شد سرم بالا بیاد.
نگاهم به چهره مرموزش افتاد!
– نظرت چیه؟
ریش سیاه را لمس کرد و با تردید گفت. “من هرگز صیغه نبودم…
سخنانش بوی جواب منفی می داد! و باعث عصبانیت من شد
با شنیدن این جمله بین حرفش پریدم.
“اگر موافق نیستی، باید همانطور که هستم با من روبرو شوی.”
قبول دارم…
از ته دل خندید و جلو رفت.
-دختر حاجی چرا اینقدر راحت عصبانی میشی؟
من نگفتم که …
ناامید از او دور شدم و در حالی که نفسم را بیرون دادم به گوشه ای نگاه کردم.
مرد و گفت:
– اما…
این بار بی ترس نگاهش کردم و منتظر ماندم تا ادامه دهد…
– من واقعاً می خواهم برای همیشه با شما باشم! چیزی درونت هست
من سوما رو تو دخترای دیگه نمیبینم…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
