نیکا، دختری از یک خانواده مرفه که پدرش مالک چندین شرکت بزرگ است، در چرخشی ناگهانی توسط سرنوشت، بخش عمدهای از ثروت خود را از دست میدهد. این اتفاق آغازگر چالشهای غیرمنتظرهای برای دختر پرشور و جسور داستان ماست…
دانلود رمان عقد اجباری
- 2 دیدگاه
- 9,295 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : نونیم
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 337
- بازنشر : دانلود رمان
- در حال پخش
دانلود رمان عقد اجباری
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان عقد اجباری
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره مردی که به یه زن تجاوز میکنه و میوفته زندان و اون زن هم ...
درباره پسری به نام امیر که یه مرد واقعی و پهلوونه که بعد از سالها ...
درباره چاوش که یکی از موفق ترین و معروفترین مدیران تجاری در بازار است که ...
درباره دختری به نام ریما که خیلی باهوش و شیطون و شاده اما تو ۱۵ ...
درباره هامون بهداد تاجر جواهرات و فارق التحصیل رشته طراحی از دانشگاه استنفورد که به ...
درباره مردی زخمی به نام بهراد که آتش انتقام در وجودش شعله ور است اما ...
درباره دختری به نام دیاره که با دختر خالش زندگی میکنه و در یک شیرینی ...
درباره دختری بی گناه و زجر کشیده است که مجازات میشود و در این بین ...
«ساغر، دختری سرکش با روحیهی کودکانه در حصارِ تعصبِ خانوادگی، با پیوندِ غیرمنتظرهاش با «عطا»؛ ...
درباره دختری به نام دلیار که پدرش رو از دست داده و حالا باید با ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره زندگی معین و ماهدخت که از ازدواج سنتی خود رضایت ندارن و مشکلات زیادی ...
درباره رابطه عاشقانه ای جنون آمیز که فراز و نشیب های زیادی دارد و …
...درباره پسری شیطون به نام امیره که با دختری آشنا میشه و بر عکس اون ...
درباره دختری تنها و بیگناه که در دادگاه قضاوت های دیگران گناهکار است تا اینکه ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که یک روز اتفاق بدی برای نهال میوفنه ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان عقد اجباری
با عصبانیت زیر لب غرولند کردم: «نفرین به این استاد خشک و بداخلاق! انگار طلبکارِ ارث و میراثش از منه.» النا سری به نشانه تأسف تکان داد و ضربه آرامی به سرم زد: «دختر، تو واقعاً شورش رو درآوردی! وسط کلاس کاریکاتور اون رو میکشی و آدامس باد میکنی، چه انتظاری داری؟»
شانه ای بالا انداختم: «حقشه! از روز اول با همه سر جنگ داشت، منم تلافی کردم. بیخیال، بدو بریم که دیر شد.»
سوار بر بیامو سفیدم شدیم و در حالی که سر به سر هم میگذاشتیم، راه افتادیم. ضبط را روشن کردم و غرق در ملایمتِ یک آهنگ بیکلام شدم. نگاهم به النا گره خورد: «چی شده؟ باز تو فکر فرو رفتی؟»
گونههایش را باد کرد و آهی کشید: «دنبال یه شغل پارهوقت میگردم. نمیخوام بیشتر از این به بابا فشار بیاد.»
کنجکاو پرسیدم: «درسته، ولی دقیقاً دنبال چه جور کاری هستی؟»
با تردید جواب داد: «هنوز دقیق نمیدونم، فقط میدونم باید خیلی سریع یه درآمدی داشته باشم.»
برای اینکه جو سنگین بینمان را عوض کنم، با خنده گفتم: «حالا غصه نخور، پاشو بریم پاتوق همیشگی یه چیزی بخوریم.» اما او با بیحوصلگی به منظره بیرون خیره ماند: «نه، الان اصلاً مودش رو ندارم. بذار برای یه وقت دیگه، اگه میشه همینجا منو برسون خونه.»
وقتی النا پیاده شد، به سمت خانه برگشتم. او دختری بود که در عین سادگی، بسیار باوقار و مهربان بود. پدرش، بازنشسته اداره پست بود و با حقوق ناچیز، هزینههای تحصیل سه فرزندش را به سختی تأمین میکرد. از اینکه میدیدم النا چطور نگرانِ بارِ مالیِ دوشِ پدرش است، قلبم فشرده میشد. کاش میشد کمکی کنم. با خودم فکر کردم: «امروز با بابا صحبت میکنم، شاید بتونه یه کارِ سبک توی شرکت برای النا جور کنه.»
با همین مشغلههای ذهنی به خانه رسیدم و ماشین را در حیاط پارک کردم. با همان انرژی و شیطنت همیشگی وارد خانه شدم و فریاد زدم: «کسی خونه نیست؟ سارا جون! عشقم؟ کجایی که عزیز دردانهات اومد!»
کمی که دیدم خبری نیست، دوباره صدا زدم: «سارای من؟ مامان؟ الو… هستین؟»
صدای مادرم از دور آمد: «چته دختر؟ هنوز نرسیدی خونه رو گذاشتی رو سرت؟ زلزله!»
به سمتش دویدم و برای اینکه دلبری کنم، دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و گونهاش را بوسیدم: «مامان جون، خب سلام کردم! کجایی؟»
مشخص بود که به زور جلوی خندهاش را گرفته. او هم گونهام را بوسید و گفت: «بسه دیگه، خودتو لوس نکن. بدو برو لباست رو عوض کن که کلی کار داریم.»
با تعجب و اخمی ساختگی لب و لوچهام را آویزان کردم: «کار داریم؟ چه کاری؟»
او در حالی که به سمت آشپزخانه میرفت، گفت: «آقای مهدوی و خانمش…»
شانه بالا انداختم و با بیخیالی از پلههای مارپیچ ساختمان بالا رفتم. زیر لب گفتم: «ای بابا، انگار کی قراره بیاد! اینا که همیشه اینجا هستن.»
وارد اتاقم شدم و کیفم را روی تختی که با روتختیِ گلدارِ سرخابی پوشانده شده بود، پرت کردم. بعد از عوض کردن لباسهایم، روی تخت ولو شدم…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه

2 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان عقد اجباری»
عالی
مان عقد اجباری