دانلود رمان عقد اجباری

نیکا، دختری از یک خانواده مرفه که پدرش مالک چندین شرکت بزرگ است، در چرخشی ناگهانی توسط سرنوشت، بخش عمده‌ای از ثروت خود را از دست می‌دهد. این اتفاق آغازگر چالش‌های غیرمنتظره‌ای برای دختر پرشور و جسور داستان ماست…

دانلود رمان عقد اجباری

رایگان

دانلود رمان عقد اجباری

رایگان

رمان های رایگان

درباره دوشیزه ای به نام کیانا است که یک بار طعم خرد شدن را چشیده ...

درباره دختری به نام پانته است که دلباخته پسری به اسم کیارش ولی بر حسب ...

درباره دختری به نام تارا و پسری به نام اشکان است که در حال تدارک ...

درباره یه دختر شیطون از خانواده اشرافی است که این دختر باید تو خونه رفتار ...

درباره ایکان مردی که پس از سالیان زیاد به ایران باز میگردد . او فردی ...

دربار دختری به نام بهاره که برای تامین مخارج خودش و مادرش دنبال کار میگرده ...

درباره دختری به نام دلارا ایلیاتی است که با فرار از بند اسارت خود را ...

درباره پسر جوانی به نام مرصاد که عاشق دختری به نام باران است اما برادرش ...

درباره دختری به نام گلربرگ که والدینش رو از دست میده و تو خونه یه ...

درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان عقد اجباری

ادامه ...

با عصبانیت زیر لب غرولند کردم: «نفرین به این استاد خشک و بداخلاق! انگار طلبکارِ ارث و میراثش از منه.» النا سری به نشانه تأسف تکان داد و ضربه آرامی به سرم زد: «دختر، تو واقعاً شورش رو درآوردی! وسط کلاس کاریکاتور اون رو می‌کشی و آدامس باد می‌کنی، چه انتظاری داری؟»

شانه ای بالا انداختم: «حقشه! از روز اول با همه سر جنگ داشت، منم تلافی کردم. بیخیال، بدو بریم که دیر شد.»

سوار بر بی‌ام‌و سفیدم شدیم و در حالی که سر به سر هم می‌گذاشتیم، راه افتادیم. ضبط را روشن کردم و غرق در ملایمتِ یک آهنگ بی‌کلام شدم. نگاهم به النا گره خورد: «چی شده؟ باز تو فکر فرو رفتی؟»

گونه‌هایش را باد کرد و آهی کشید: «دنبال یه شغل پاره‌وقت می‌گردم. نمی‌خوام بیشتر از این به بابا فشار بیاد.»

کنجکاو پرسیدم: «درسته، ولی دقیقاً دنبال چه جور کاری هستی؟»

با تردید جواب داد: «هنوز دقیق نمی‌دونم، فقط می‌دونم باید خیلی سریع یه درآمدی داشته باشم.»

برای اینکه جو سنگین بینمان را عوض کنم، با خنده گفتم: «حالا غصه نخور، پاشو بریم پاتوق همیشگی یه چیزی بخوریم.» اما او با بی‌حوصلگی به منظره بیرون خیره ماند: «نه، الان اصلاً مودش رو ندارم. بذار برای یه وقت دیگه، اگه می‌شه همین‌جا منو برسون خونه.»

وقتی النا پیاده شد، به سمت خانه برگشتم. او دختری بود که در عین سادگی، بسیار باوقار و مهربان بود. پدرش، بازنشسته اداره پست بود و با حقوق ناچیز، هزینه‌های تحصیل سه فرزندش را به سختی تأمین می‌کرد. از اینکه می‌دیدم النا چطور نگرانِ بارِ مالیِ دوشِ پدرش است، قلبم فشرده می‌شد. کاش می‌شد کمکی کنم. با خودم فکر کردم: «امروز با بابا صحبت می‌کنم، شاید بتونه یه کارِ سبک توی شرکت برای النا جور کنه.»

با همین مشغله‌های ذهنی به خانه رسیدم و ماشین را در حیاط پارک کردم. با همان انرژی و شیطنت همیشگی وارد خانه شدم و فریاد زدم: «کسی خونه نیست؟ سارا جون! عشقم؟ کجایی که عزیز دردانه‌ات اومد!»

کمی که دیدم خبری نیست، دوباره صدا زدم: «سارای من؟ مامان؟ الو… هستین؟»

صدای مادرم از دور آمد: «چته دختر؟ هنوز نرسیدی خونه رو گذاشتی رو سرت؟ زلزله!»

به سمتش دویدم و برای اینکه دلبری کنم، دست‌هایم را دور گردنش حلقه کردم و گونه‌اش را بوسیدم: «مامان جون، خب سلام کردم! کجایی؟»

مشخص بود که به زور جلوی خنده‌اش را گرفته. او هم گونه‌ام را بوسید و گفت: «بسه دیگه، خودتو لوس نکن. بدو برو لباست رو عوض کن که کلی کار داریم.»

با تعجب و اخمی ساختگی لب و لوچه‌ام را آویزان کردم: «کار داریم؟ چه کاری؟»

او در حالی که به سمت آشپزخانه می‌رفت، گفت: «آقای مهدوی و خانمش…»

شانه بالا انداختم و با بی‌خیالی از پله‌های مارپیچ ساختمان بالا رفتم. زیر لب گفتم: «ای بابا، انگار کی قراره بیاد! اینا که همیشه اینجا هستن.»

وارد اتاقم شدم و کیفم را روی تختی که با روتختیِ گل‌دارِ سرخابی پوشانده شده بود، پرت کردم. بعد از عوض کردن لباس‌هایم، روی تخت ولو شدم…

 

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

2 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان عقد اجباری»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.