ن؛ واژهای که نماد شورشی و فاتح در میدان نبرد است.
مهدیه، همپارتیام، امروز تولدم را تبریک میگوید (۷۲/۴۰/۹۹۳۱).
رنیان، که خارهایش میدرخشند، بر جسد شیر اوژن مینشیند؛ دست آزد بر ورقهای اوستا مینویسد و آینهای از فخر را میآورد.
در آن لحظه طبل میزنیم، صدایمان میپیچد و میگوییم: «دست جادوگر، به ایران بازگرد!»
دماوند، سنگین و گران، همچون زنجیرهاییست که از ابرهای بلند میچرخند.
ژالهها، دختران ایران، میخندند؛ امروز ماهتاب بر «الیزا» و «اولمپ» میتابد.
مرید میرقاید، شاعر و پژوهشگر، در خطی صاف مینویسد تا زندگی به یک مسیر یکدست تبدیل شود.
وقت! دیگر جایگزین دیگری نیست جز زندگی؛ زندگی یکبار، وقت!
اگر تو زمان نداری و جز چند لحظهات، دیگر حق انتخابی نیست؛ زمان دیگر وجود ندارد.
راه محدود، تنها یک اتفاق است؛ و این اتفاق، زمان را میگیرد.
نمیخواهم، زمانِ قطعشدهای که تمرکز را میکاهد.
صدای … که ظهر را میسخن میگوید، مسخرهوار.
فقط این ظهر نبود، تمام روزها به هم ریختند؛ کثافتها عبور کردند.
مگسی سیاهرنگ، با امیدی نامشخص، پشت شیشهی پنجره پرواز میکرد؛ وزوزش شباهتی به صدایی داشت که دائماً در گوشم نجوا میکرد.
صدای دیگری نبود؛ پرواز مگس همانند روح اسیر من بود.
آیا اینجا صدای برخورد ماهیتابه یا قابلمه و کفگیرهاست که خانه را پر کردهاند؟
از سوی آشپزخانه این همه سر و صدا با قفس سوتوار و کور تناسب نداشت.
صداهای مزاحم از هر سو، واژههای ذهنم را تکهتکه کردند؛ من حرف میزدم، نه به دیگران، نه به مگس یا کسی که در خانهام بود، بلکه فقط با خودم.
حالا که دیگر نمیتوانم آش را خراب کنم، تنها با خودم بیش از حد صحبت میکنم؛ این همان صدای درون خانهام است.