دانلود رمان نه ماه بودم نه پری

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان مادر و فراز و نشیب‌های روزگار، او را به تجربه‌هایی سوق می‌دهد که قلب و سرنوشتش را شکل می‌دهند.

دانلود رمان نه ماه بودم نه پری

رایگان

دانلود رمان نه ماه بودم نه پری

رایگان

رمان های رایگان

درباره لیا دختری که یه شب میزنه به دل شهر و ماجراجویی میکنه تا اینکه ...

درباره دختری به نام فریا است که مردی به نام نامی شهیاد عاشق او است ...

درباره دختری به نام ترنج که تو یه خونه باغ تو بن بست ۱۷ زندگی ...

ورود قاصدکِ دلربا به محله، تقابلِ شدیدی را با همسایه‌ی مذهبی و خشک‌مذهبش، حسان، رقم ...

ساره دختری است درست مانند تمام دختران این دیار؛ دختری معصوم که با تمام وجود ...

سیاوش، مردی در اواخر سی سالگی که از کار در بهزیستی پلیس برکنار شده و ...

ایمان و آذر سرنوشتشان را به هم گره می‌زنند؛ ازدواج می‌کنند و با قبولی در ...

درباره مهیا دختر یک جانباز جنگ که قدم در مسیری اشتباه میگذارد اما آشنایی او ...

در جهان تیره و تارِ آکنده از فساد و جنایت، لارا بر سر دوراهی دردناکی ...

روایات از اینجا آغاز می‌شود: روح یک دختر شاداب و سرسخت و یک پسر که ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

طناز برای این‌که دل مادر و پدرش را نَشکند و همچنین از آن کسی که ...

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان ...

داستان درباره‌ی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینه‌های زندگی را ...

پس از اینکه از تاکسی پیاده شد، نسیم سرد دی ماه به صورتش تند تند ...

مهتاب گرچه حرفه‌اش روزنامه‌نگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انسان‌دوستی‌اش همواره او را ...

دانلود رمان نه ماه بودم نه پری

ادامه ...

چشم، زیاد سرزنش‌گر نباش، یه کم کمکی بکن برام. منم می‌رم شام درست می‌کنم.

دست‌اش را محکم از بین دسته سبزی‌ها کشید.

گفتم: «نمی‌خوای؟ پس شام درست کن، بعدش بری سر درس.»

او با صدای خسته از دل‌اش کشید و ادامه داد:

«پاشو، مادر! حداقل درس بخون، تا جایی برسی که مثل من مجبور نباشی کارهای خونه مردمو بکنی.»

نگاهش پر از خشم و ناامیدی بود؛ می‌دانست که مادرش دیگر نمی‌خواهد او را در این مسیر بی‌پایان ببیند.

«روستا کار نداره، بریم تهران که فرصت‌ها بیشترند. اونجا کار پیدا می‌کنم.»

مادرم با چشمانی پر از امید گفت: «اگر در شهر بزرگ باشی، شاید زندگی بهتر بشه. ما می‌دیم تو رو به‌همراهی بریم.»

در همان لحظه تصمیم گرفتیم به تهران مهاجرت کنیم؛ دیگر راهی برای بیکاری و رنج در روستای کوچک نداشتیم.

وقتی به شهر بزرگ رسیدیم، زندگی‌مان پر از چالش‌ها شد؛ اما هنوز مادر به‌دنبال کار می‌گشت تا بتواند تکیه‌گاهی برای من باشد.

یک روز، مادر گفت: «من نمی‌خوام اینجا بمانم، می‌رم به کارهای دیگر. تو هم بایست به درس‌هات ادامه بده، تا یک روز بتوانی خودت را به‌دست بگیری.»

چند ماه پس از آن، من به کلاس پنجم راه پیدا کردم؛ در آنجا احساس می‌کردم شاید بتوانم به‌دست آوردهای بزرگ‌تری دست یابم.

اما بیماری‌ام سرنوشتم را تغییر داد. مادرم، که همیشه پشت سرم بود، به‌دلیل دردهای شدید، من را به‌دکتر برد.

«مامان، لطفاً بیدار شو، بریم دکتر. این درد عادی نیست.»

دکتر پس از معاینه، سونوگرافی و آزمایش‌ها گفت: «نتیجه‌هات نشان می‌دهد تخمدان‌ها کیست دارند و رحم هم ضخیم شده. نیاز به درمان تخصصی دارید.»

چشمانم پر از اشک شد؛ صدای دکتر همچون ناله‌ای در گوشم می‌پیچید.

«آیا این وضعیت جدی است؟» پرسیدم.

دکتر با آرامش گفت: «بله، مشکل جدیه. توکل به خدا کن و درمان را دنبال کن.»

در آن لحظه، تمام دردهای درونی‌ام به‌صورت یک دریاچهٔ پر از اشک درونم جاری شد.

ما پنج ماه در سخت‌ترین ایام، به‌خدا توکل کردیم؛ اما سرنوشت بازی‌اش را با من کرد و در سن هفتده سالگی، مادرم را از دست دادم.

دنیا برایم تاریک شد؛ با کمک دوستان و همسایه‌ها، مادر را به خاک سرد سپردیم.

حسین پناهی می‌گوید:

«وقتی مادرم تمام وجودم را با خود به زیر گِل برد، دنیای من هم‌چنان در افکارم می‌چرخید…»

روزهای اول، احساس می‌کردم همه چیز توهم است؛ اما پس از چهل روز تنهایی، از یک کابوس بیدار شدم و فاجعه‌ای که رخ داده بود، به‌صورت واضحی بر من می‌نشیند.

من فکر می‌کردم با پذیرش دانشگاه و تحصیل در رشته حقوق، می‌توانم به مادرم کمک کنم و این بیماری‌مان را شکست دهم؛ ولی این بیماری ریشه‌های عمیقی در زندگی‌مان کاشت.

تا دو ماه پس از فوت مادر، از زندگی جدا شده بودم؛ چندین بار قصد کردم خودکشی کنم، اما هر بار ترس من را بازداشت.

به بهشت زهرا می‌رفتم، تا غروب می‌ماندم و سپس به خانه برمی‌گشتم، نانی می‌خوردم و دوباره به خواب می‌رفتم.

سرنوشت، روزی من را به‌سازش وادار کرد.

در خانهٔ صاحب‌خانه، آقای رحمتی، که همیشه با من مهربان بود، نگاه دقیقی به صورتم کرد و سپس با چهره‌ای جدی گفت:

«می‌خواهم حالت را بپرسم، اما می‌بینم که امروز خیلی ناامید هستی. می‌دانم که زندگی برایت سخت است، بخصوص به‌دلیل مادرت.»

او دستمالی از جیبش بیرون آورد و گفت:

«دختر، اشک‌های‌ات را پاک کن. کافی است که این‌همه گریه را تمام کنیم.»

من دستمال را با تشکر گرفتم، سرم را به‌زیر انداختم و احساس شرمندگی عمیقی درونم شعله‌ور شد.

آقای رحمتی با خنده‌ای تلخ گفت: «خدا به تو کمک کند، ای دختر!»

مادرم همیشه به‌آقای رحمتی و همسرش احترام خاصی داشته؛ هر زمان می‌آمدند، با گرمی پذیرایی می‌کردیم.

به یاد مادرم، از آقای رحمتی دعوت کردم تا وارد خانه شود؛ او رد کرد و گفت:

«وقتی حاج‌خانم راضی شوند، دوباره می‌آییم تا شما را ببینیم.»

پس از خداحافظی، وارد خانه شدم، در گوشه‌ای نشستم و متوجه شدم که دنیا به‌دلیل غم من نمی‌ماند؛ زمان به‌سراسر می‌گذرد و باید خودم را بسازم.

چشم به اطراف انداختم، کتاب سهراب را دیدم؛ بازشدم و شعری به‌نام «نه ماه بودم نه پری» چشمم را گرفت:

«نه تو مانی، نه اندوه،
نه یکی از مردم این دیار،
به‌حباب نگران لب یک رود قسم،
و به‌کوتاهی لحظهٔ شادی که رفته،
غصه هم خواهد رفت؛
لحظه‌ها فقط خاطره می‌مانند،
بدون پوشش اندوه، زندگی می‌کند…»

در آن لحظه به‌سخن سهراب گفتم:

«سهراب، این‌همه سختی‌ها قلبم را می‌شکند. این لباس اندوه بر جانم نشسته است.»

صبح‌ها به سایت‌های کاریابی مراجعه کردم، اما همه‌جا مدارک یا سابقه کار می‌خواستند. تا نزدیک ظهر مشغول جست‌وجو بودم، سپس با چند شرکت نظافتی تماس گرفتم و قرار بود فردا به آن‌ها بروم. گرسنگی مرا به‌یخچال کشاند؛ وقتی مقدار کمی نان و پنیر را می‌خوردم، تلفن زنگ زد.

«سلام؟» گفتم.

«سلام، سالم ماه‌پری هستید؟» صدای خاله فاطی.

«بله، ممنون. چطورید؟»

او گفت: «من و مادرتان متأسفیم، خیلی مشغول کارهای مهاجرت بودیم و نتوانستیم سر بزنیم. وظیفه‌مان بود به‌شما کمک کنیم.»

سپس دربارهٔ کار پرسید و من گفتم: «به‌دلیل بیماری مادرم، دیگر توان ادامه تحصیل ندارم. صاحب‌خانه هم گفت که هزینه‌ام را پوشش می‌دهد.»

خاله فاطی گفت: «اگر نرفته بودم، تو هم تنها می‌ماندی. ما سال‌ها در تلاش برای مهاجرت بودیم و همه چیز سرانجام درست شد. تو هم می‌توانی کاری پیدا کنی؛ فردا با چند شرکت نظافتی قرار دارم.»

او افزود: «در اینجا اعتماد سخت است، تو هنوز جوانی؛ اما شاید بتوانی کاری پیدا کنی که مطمئن باشد.»

سپس از من پرسید: «دوست داری کسی را معرفی کنم؟ من دوستی دارم که به‌دنبال کارگر خانگی می‌گردد؛ او خانواده‌ای مهربان دارد و می‌تواند تو را به‌عنوان کارگر یا دستیار معرفی کند.»

من پرسیدم: «آیا این افراد حساس هستند؟ شرایط خاصی دارند؟»

او گفت: «نه، اصلاً؛ در واقع خیلی مهربانند و فقط به انضباط و زمان‌بندی دقیق اهمیت می‌دهند. بچه‌ای ندارند؛ پسرشان بیست و سه ساله است و در فرانسه زندگی می‌کند. شاید چند سالی طول بکشد تا برگردد، اما می‌خواهند برایش خانه‌ای فراهم کنند.»

در پایان گفت: «به‌نظر می‌رسد خدا این فرصت‌ها را برای تو و مادرت از آسمان فرستاده؛ من هم از این لطف خدا سپاس‌گزارم که تو را به‌دست آوردم.»

به‌این ترتیب، با امید به آینده، مسیر جدیدی برای زندگی‌ام باز شد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

طناز برای این‌که دل مادر و پدرش را نَشکند و همچنین از آن کسی که ...

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان ...

داستان درباره‌ی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینه‌های زندگی را ...

پس از اینکه از تاکسی پیاده شد، نسیم سرد دی ماه به صورتش تند تند ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.