دانلود رمان لبخند خورشید

مهتاب گرچه حرفه‌اش روزنامه‌نگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انسان‌دوستی‌اش همواره او را در مسیر حمایت از نیازمندان قرار می‌دهد. همین روحیه سبب می‌شود تا برای یاری‌رسانی به زینب و فرزند خردسالش آستین بالا بزند؛ زن و کودکی که تحت آزار و خشونت بی‌حد و مرز شوهر معتاد خانواده قرار دارند…

دانلود رمان لبخند خورشید

رایگان

دانلود رمان لبخند خورشید

رایگان

رمان های رایگان

داستان واقعی درباره ازدواج دختری کم سن و سال به نام نیکو با یه دندانپزشک ...

درباره دختری به نام گندم که میخواد خودکشی کنه ولی …

...

درباره دختری به نام یگانه میباشد که پدر و مادرش را از دست داده و ...

رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاری‌اش، تبریز را رها کرده و عازم ...

درباره دختری به نام شهرزاده که بعد از اینکه فارغ التحصیل میشه در رشته پزشکی ...

درباره دختری به نام ریما که خیلی باهوش و شیطون و شاده اما تو ۱۵ ...

درباره پسری به اسم سوارن و دختری با نام آرام میباشد که سواران اصلا تو ...

همان‌زمان که خانواده‌ٔ اصیل و سنتی میرزا آقاخان پناهی، به‌خاطر شهرت و محبوبیت فرزند مداح ...

درباره مردی به نام یزدان کیانی که زنش به قتل رسیده و پسر عموش رو ...

درباره دختری به نام تارا است که بر اثر یک تصادف حافظ اش رو از ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

مهتاب گرچه حرفه‌اش روزنامه‌نگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انسان‌دوستی‌اش همواره او را ...

تنها یک افترا کافی بود تا رامین، یکتای باردارش را با خشم و انزجار از ...

وقتی از خیانت همسرم باخبر شدم، همه‌چیز را رها کردم و به خانه اجدادی‌مان در ...

دختری که در رویاهای بلند و بی‌پروایش غوطه‌ور بود، با پسری آشنا شد که زندگی‌اش ...

روایت، پسری است که گذشته‌ای تلخ و انگیزه‌ای عمیق برای انتقام دارد. او در مسیر ...

دانلود رمان لبخند خورشید

ادامه ...

۲
وقتی پاها را به‌هم چسباند و در بخار گرم غوطه‌ور شد، ناگهان نان‌خشکی را به‌دهنش نزدیک کرد و به‌تدریج چشمانش را باز کرد. انگشتانش هنوز لرزان و سست بود؛ خواب عمیقی او را در بر گرفته بود. چشم‌هایش سوزانده شده بود و حس سفتی در دستش پخش می‌شد؛ ذهنش از سرما و خستگی عبور کرده بود: «احتمالاً سرماخورده‌ام! همه‌چیزم لکه‌دار شده، حتی موهایم از سردی به‌هم‌پاشیده‌اند». به‌تازگی چشم‌هایش گرم شد، اما تک‌تک لرزش‌های دست و پلک‌هایش باعث شد سنگ‌های کوچک اطرافشان از هم بپاشند. آذر در کنارش نشسته بود.
‑ فکر می‌کنم بارون شبانه‌روزی است. شام آماده است، بشتابید. یک لقمه بگذارید توی دهن‌تان، حتی پشت بسته‌کُشی که برای سرماخوردگی‌تان می‌گیرید هم بگذارید. بعدش بخوابید؛ امروز شانس آورده که زودتر برسیم. یک چیز مهم هم داشتم که می‌خواستم بگم؛ اگر نه، مثل روزهای معمولی که همه چیز به‌دست می‌آید. نان و پنیر و چای هم جزو برنامه‌مون بود؛ اما یک خوراکی دیگر هم اضافه شد.
آذر برنامه‌اش را برای شب‌های بی‌پایان آماده کرده بود؛ همه چیز جالب و هیجان‌انگیز بود؛ حتی لبخندی که با عذرخواهی‌های بی‌پایان می‌آمد، مهتاب را در دل شب به‌خاطره‌اش کشاند.
‑ ببخشید، آذر عزیز، از همان غروب دستم به‌سرعت به‌ماشین زد. درست در وسط بزرگراه سکوت کرد، ساعت‌ها زیر باران ایستاد و من تا وقتی که فهمیدم چه‌قدر این مرگ‌گونه است، رفت و آمد کردم. تازه تو این وضعیتی که اصلاً شام نخورده بودم. فقط می‌خواستم خودم را جمع کنم تا به‌سراغ قرارهایم بروم، ولی به‌نهایت نتوانستم. حالا مانده‌ام و معطل، می‌خواهم به خانمی که قبلاً به‌من گفتند بگویم!

آذر سرش را تکان داد و با طعنه گفت:
‑ تو هم با این «نِتِ» ما را نکُشت! آدمی که سوار ارابه بشه، بهتر از این «قراپت» توست که همیشه با حواست خراب می‌شود؛ بزار بکشیمش. من می‌خرمش و صادقانه می‌فروشیم.
‑ باز که تو شروع کردی! اگر خودت هم نمی‌دونی، «قراپت»‌ات را از کار و زندگی‌ات دور کن.
‑ پس حداقل درستش کن؛ این‌جوری نمی‌شود!
‑ باشه، من فکر می‌کنم. دستم پر از کار است.
‑ ای خدا، دخترم، پس با تمام دلارهایی که هفته‌اش پدر تو حواله کرده چه می‌کنی؟!
‑ آذر؟! تو نمی‌دانی؟!
‑ واضح است که می‌دانم، اما این کار هم لازم بود یا نه؟ خودت هم نمی‌دونی ماشین همه‌چیز را لنگ می‌کند. حداقل صد تومان برای من کنار بگذار که هزینه ماشین تو را پوشش دهم.
‑ این‌جا فکر نکن، خدا بزرگ، درست می‌شود. بگو این حرف‌ها را به خانمی که می‌خواهم بگویم؛ شاید بدشانس نباشد. امروز همه چیز عوض شد، می‌ترسم که به‌دستش رسیده باشد.

‑ بی‌خیال، پسر، او آمد؛ من می‌خواهم شام‌ام را بپزم. زنگ بزن به خانمی که می‌خواهم بگویم. بعد از آن گوش تلفن را بگیر و به مهتاب بگو:
‑ از جای خودت پا ننهید، سفره را کنار بخاری که گرم و نرم است، بگذار.

ساعتی بعد، او در میانه سفره برنج‌پلو گذاشت و پرسید:
‑ همه چیز آماده است، زنگ زدید؟
مهتاب آهی کشید:
‑ بله، گفتم! خانم‌جان، آدمی که سرش درد می‌کند، حتی اگر با همکارانش کار نداشته باشد، چه کاری می‌تواند بکند؟ دو ساعت در دفترش معطل بماند!
‑ حالا باید کاری انجام بدهیم.
‑ چی می‌شود؟ فردا می‌روم به دادسرای شهر؛ شاید بتوانم مشکل را حل کنم. من می‌گویم که نمی‌توانم برای تو وقت بگذارم.
‑ خوب، کار را انجام بده؛ هیچ اشکالی ندارد.
‑ بیچاره‌ام، فردا تمام کارهایم ردیف می‌شود، اما چه می‌شود؟ باید به دفتر مجله برگردم، سپس به سراغ کارهای دیگر.

از صبح زود سگ‌می‌دوید تا بتواند به‌سرعت به دادسرا برسد؛ اما فقط تا ظهر توانست از دفتر مجله خارج شود. تازه سوار تاکسی شد که ناگهان آذر از آن سقوط کرد. با تلفن همراه شماره خانه را گرفت و به او اطلاع داد که برای ناهار منتظرش نباشد. گوشش را در فشاری قرار داد و سرش خسته و خواب‌آلود به‌سفال‌پوشی کشید. گلوش سوزید، پلک‌هایش داغ و سوزان شد. خودش می‌دانست که تمام علائم سرماخوردگی ناشی از باران‌بار شب قبل است. از پلک‌های سوزانش به ساعت مچی‌اش نگاه کرد و دوباره در ترافیک شلوغ شهر غرق شد. «با مترو می‌رسیم، حتماً زودتر می‌رسیم. خدا نکنه دیر بمانیم!»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

مهتاب گرچه حرفه‌اش روزنامه‌نگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انسان‌دوستی‌اش همواره او را ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.