دانلود رمان باده

«باده، با روحی به لطافتِ وزشِ نسیمی در پس‌کوچه‌های بی‌قرار، در حصارِ غرورِ یخی و سکوتِ منجمدِ امیرعلی، همچون شعله‌ای سرکش در دلِ زمستان، تنها به تماشایِ فاصله‌ها نشسته است.»

 

دانلود رمان باده

رایگان

دانلود رمان باده

رایگان

رمان های رایگان

درباره ارغوان زن جوانی است که به تازگی همسرش رو از دست داده و با ...

ماجرای اروند عزیزی روایت می‌شود؛ پسری که در عرصهٔ مستندسازی مشغول به کار است و ...

فقط سه روز کافی شد تا تمام کسانی که دوستشان داشتم، یکی پس از دیگری ...

بهار راد، دختر ۲۱ ساله‌ای که در رشته معماری مشغول به تحصیل است، به‌دلیل اتفاقی ...

درباره گذشته مجهول دختری به نام گیسو موحد که به خاطر همون گذشتش خیلی تغییر ...

روایت تلخ و شیرین دختری مهربان و پرنشاط به نام سارا، که با شیطنت‌هایش مایه ...

درباره پسری به نام کیارش که تو راه مسافرت دختری رو میبینه که به زمین ...

ترزا نوبل، دختری خجالتی و کم‌رو، در پی قراردادی تجاری که پدرش با الساندرو دی ...

دربار دختری به نام بهاره که برای تامین مخارج خودش و مادرش دنبال کار میگرده ...

درباره دختری به نام پرستو در شهر کاشان میباشد که یک کارگاه قالی بافی دارد ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از رده‌های بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

دانلود رمان باده

ادامه ...

«هنوز طعمِ گسِ این باور برایم ناآشناست؛ که «باده یزدانی» شده‌ام، همسرِ او. به دکوراسیونِ اتاق خیره می‌شوم؛ قلمرویی که وجب‌به‌وجبش را با جنگ و گریز و کل‌کل‌های بی‌پایان به سلیقهٔ خودم درآورده‌ام، هرچند که در چشمانِ امیرعلی، این تلاش‌ها چیزی جز لجاجتِ کودکانه نبود.

عطرِ تلخِ تنش، مثلِ خنجری در فضا می‌پیچد و بی‌درنگ در سلول‌به‌سلولِ وجودم می‌نشیند؛ عطری که برای من، بویِ امنیت است و برای او، شاید تنها بخشی از یک عادتِ روزمره. با حسِ گرمایِ دستانی که از پشت، دورِ کمرم حلقه شده‌اند، از پیلهٔ افکارم بیرون می‌آیم. صدایش، مثلِ همیشه، سرد اما لرزه‌انداز، کنارِ لالهٔ گوشم می‌نشیند: «حواست کجاست، خانم یزدانی؟»

برمی‌گردم. دست‌هایم را دورِ گردنِ مردی حلقه می‌کنم که خندیدن، هنوز برایش یک پروسهٔ سنگین و دور از دسترس است. او، مردی که چشمانش مدام با من از عشق حرف می‌زدند، اما زبانش در گروِ ملاحظاتِ مادرانه و غرورِ مردانه‌اش گیر کرده بود. با بالا رفتنِ ابرویش، همان جذابیتِ بی‌رحمانه‌ای که همیشه خلع‌سلاحم می‌کرد، جان می‌گیرد. بی‌مقدمه، تورِ عروسی را از روی سرم برمی‌دارد و با لحنی که هنوز هم رگه‌هایی از کنجکاویِ کاذب در آن است، می‌پرسد: «چیزی در چهره‌ام هست که این‌قدر سرگرمت کرده؟»

لبخندم عمیق‌تر می‌شود و چالِ گونه‌ام، همان سلاحِ مخفیِ من، در صورتش خودنمایی می‌کند. می‌دانم که این نقطهٔ ضعفِ اوست؛ حتی اگر سعی کند پشتِ پوزخندهایش پنهانش کند. از آغوشش رها می‌شوم، چند قدم عقب می‌روم و با چرخی کودکانه در اتاق، زیرِ لب می‌گویم: «به این می‌خندم که چقدر زود و بی‌هوا، باده یزدانی شدم.»

امیرعلی دستش را در جیبِ شلوارش فرو می‌برد؛ ژستی که مثلِ یک امضایِ اختصاصی، همیشه قلبم را می‌لرزاند. پوزخندی که بر لب می‌نشاند، برایِ آزردنِ من نیست، بلکه نقابی است برای پنهان کردنِ طوفانی که در سیاهیِ چشمانش بپا کرده. می‌گوید: «خیلی هم بدت نیامده!»

دلم می‌خواهد این اعتراف را با صدای بلند فریاد بزنم، اما واژه‌ها را در گلو می‌کشم: «چرا بدم بیاید؟ وقتی زنِ مردی شده‌ام که برای داشتنش، حاضرم از همهٔ دنیا دست بشویم.»

برقِ رضایتی که در چشمانش می‌دود، برای یک لحظه تمامِ وجودم را گرم می‌کند، اما چهره‌اش دوباره به همان دژِ تسخیرناپذیر تبدیل می‌شود. حسرتِ یک «دوستت دارم» که از زبانِ او جاری شود، در عمقِ نگاهش می‌سوزد؛ حسی که می‌دانم باید تا ابد در قلبم دفن کنم. بدونِ اینکه منتظرِ واکنشی باشم، به سمتِ حریمِ خصوصی‌ترِ اتاق، به سمتِ حمام، قدم برمی‌دارم.»

«درِ حمام را که بستم، به سردیِ کاشی‌ها تکیه دادم. بغضی که از تماشایِ تضادِ رفتارِ او با دیگران در گلویم لانه کرده بود، حالا داشت راهِ نفسم را می‌بست. امیر، تو هیچ‌وقت نخواهی فهمید که واژه‌هایت برای من چقدر بُرنده است؛ این عطشِ دیوانه‌وار برای شنیدنِ همان «دوستت دارم»هایی که بی‌ریا نثارِ مادر و خواهرت می‌کنی، دارد از درون خاکسترم می‌کند. حتی از مادرت هم حسادت می‌کنم؛ از زنی که برای من حکمِ تنها تکیه‌گاهِ نداشته‌ام را دارد. چقدر از این حقارتِ قلبی بیزارم؛ اینکه حتی به نزدیک‌ترین کسانم هم بابتِ سهمِ عاطفیِ ناچیزی که از تو می‌گیرند، رشک می‌ورزم. قطره اشکی داغ از گوشه‌ٔ چشمم روی صورتم سُر خورد و در فضایِ ملتهبِ حمام گم شد.

شیرِ وان را باز کردم. صدایِ پیچیدنِ آب در فضایِ سنگیِ اتاق، تنها هم‌دمِ این لحظه‌هایِ تنهایی‌ام بود. مقابلِ آینهٔ قدی ایستادم؛ دختری را دیدم که همه او را «زیبا» می‌نامیدند، اما در نگاهِ کسی که باید این ستایش برایش معنا داشت، تنها یک «سکوتِ سنگین» دیده بودم؛ هرچند که برقِ تحسین در چشمانش، دروغ نمی‌گفت. این تضاد، این عطشِ دیده شدن و ندیده گرفته شدن، چرا تمامی نداشت؟

بدونِ فکر به پیرامون، در آبِ گرمِ وان غرق شدم. حبس کردنِ نفسم زیرِ آب و قطعِ موقتِ ارتباط با جهانِ بیرون، تنها راهِ نجاتم بود. بعد از یک ربع، وقتی بیرون آمدم، یادم افتاد که لباس برنداشته‌ام. نگاهی به خودم در آینه انداختم؛ تنِ سپیدم در قابِ حولهٔ کوتاه، بیشتر شبیه یک نمایشِ ناخواسته بود. شانه‌ای بالا انداختم؛ چه اهمیت دارد؟ امیر چنان در دژِ سنگیِ غرورِ خودش محبوس است که حتی اگر با همین هیبت هم مقابلش ظاهر شوم، پلک هم نخواهد زد.

از حمام که بیرون آمدم، او روی کاناپه، دور از تخت، در خوابی مصنوعی و پر از اخم غرق شده بود. لبخندِ تلخی زدم؛ پیامش واضح‌تر از این نمی‌شد: «اینجا حریمِ من است و تو غریبه‌ای.»

در کشویِ لباس‌ها، دنیایی از حریر و تورِ وسوسه‌انگیز خودنمایی می‌کرد؛ نقشه‌هایِ از پیش تعیین‌شدهٔ الهام. برایِ حفظِ ذره‌ای از غرورِ لگدمال‌شده‌ام، پوشیده‌ترین تاپ و شلوارکی که یافتم را پوشیدم. موهایِ خیسم را که تا روی کمرم می‌رسید، پریشان رها کردم.

نشستم لبهٔ تخت و با حرکاتی که بیشتر برایِ آرام کردنِ لرزشِ درونی‌ام بود، لوسیون به تنم ماساژ دادم. دستانم که روی پاهایم می‌لغزید، نگاهم بی‌اختیار به سمتِ کاناپه چرخید؛ به سمتِ مردی که حتی در خواب هم، دورترین فاصله را با من حفظ کرده بود.»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.