«علیرضا خانزاده، مردی که جهان را زیر انگشتان خود میفشرد، تنها نقطه ضعفش عشقِ بیپایان به همسرش، سحر، بود. اما وقتی طوفانی پیشبینینشده سکون زندگیاش را در هم میشکند، او میفهمد که حتی قدرتمندترین آدمها هم در برابر تقدیر، بیدفاعاند.»
روایات از اینجا آغاز میشود: روح یک دختر شاداب و سرسخت و یک پسر که ...
در رمان «طرار» قصهای از دختر جوانی به نام تخس بازگو میشود؛ دختری جسور، بیباک ...
گاهی در مسیر زندگی، به نقطهای میرسی که راهی جز انتخاب نداری. انتخابی که شاید ...
درباره اتفاقات رابطه عاشقانه حورا و قباد است که …
...درباره خواهر و برادر خوانده ای به نامهای جاوید و شکوفه است که همیشه با ...
درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار ...
درباره لیا دختری که یه شب میزنه به دل شهر و ماجراجویی میکنه تا اینکه ...
روجا که از تنشها و بگومگوهای مداوم پدر و مادرش به تنگ آمده، برای فاصله ...
دختر تنهایی حاج محراب توتونچی که پس از مرگ پدر، سرپرست قانونیاش عمویش شد. مالک ...
سارا، دختر یزدی که در دوران دانشگاه دل به همکلاسی ترکمنش، آراز، دل بسته بود، ...
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
اسلحه را روی شانهام حس میکردم، درست مثل سنگینیِ مسئولیتی که با آن وارد خانه شدم. گلبانو با خوشرویی پرسید که چرا اینقدر زود برگشتهام. با بیحوصلگی جواب دادم که شکار خوب پیش نرفت. وقتی پرسیدم پدرم کجاست، خبرِ ناخوشایند را شنیدم: خاتون حالش خوب نیست و با وجود اصرار پزشکان برای بستری شدن، مقاومت میکند.
باز هم همان داستان تکراری؛ ورود به خانه یعنی شنیدنِ لیستِ بیپایانِ مشکلات. خاتون فکر میکرد با گوش دادن به این ریزهکاریها، مرا برای مدیریتِ روستا و جایگاهِ جانشینی آماده میکند، اما من فقط از این همه حرف، فرسوده میشدم.
پوتینهایم را بیخیال دم در رها کردم و با نگاهی مستقیم به گلبانو، پرسیدم: «سحر کجاست؟» گفت در اتاق است و مهمان دارد. تعجب کردم؛ چه کسی؟ از آشناها یا خانوادهاش؟ گلبانو که در حین آشپزی متوجه آمدن آنها نشده بود، با بیاطلاعی شانه بالا انداخت. کنجکاویام به اوج رسید. به گلبانو گفتم برگردد به کارش تا من خودم پیگیرِ ماجرا شوم.
به سمت طبقه بالا رفتم. اتاق ما برخلاف همیشه ساکت بود. همیشه وقتی سحر با دوستانش بود، خانه پر از صدا میشد. در حالی که میخواستم در را باز کنم، صدای سحر را شنیدم. همان صدای دختری که تمامِ جنگهای زندگیام را برای رسیدن به او آغاز کرده بودم.
آن طنینِ آشنا، مثل تیغی سرد ستون فقراتم را شکافت. همان لحنی که در لحظات لذت و نیاز، با آن ناز و ادا برایم میخواند. لرزش دستانم مانع از آن میشد که دستگیره را محکم نگه دارم؛ انگار میل به لمس حقیقت، از کنترل خارج شده بود. وقتی نامم را با آن صدا فریاد زد، هوای ریههایم خشک شد. با تمام توان، در را گشودم.
آنچه دیدم، فراتر از تصورات تاریک بود؛ یک کابوسِ عریان. سحر، تمامِ دنیای من، در میان بازوان مردی که نباید آنجا میبود، بر تخت نشسته بود. سکوتی مرگبار میان ما حاکم شد؛ نگاههای وحشتزدهی آنها با نگاهِ مات و مبهوت من گره خورد. هادی، با حرکتی سریع و غریزی، لباسهایش را در چنگ گرفت و از پنجرهی گشوده به دل تاریکی پرید.
خشم، جای ترس را گرفت. اسلحه را از روی شانم برداشتم و در حالی که به سمت پنجره میدویدم، بیمحابا به سمت تاریکی شلیک کردم. فریاد و هیاهوی خدمه، خانه را به جهنم بدل کرده بود، اما او دیگر آنجا نبود. با نفسی بریده و چشمانی خونگرفته، به سمت سحر چرخیدم. او در حالی که پتو را با لرزشی مهارنشدنی تا گلویش بالا کشیده بود، با لکنت و التماسی میان اشک و خون، شروع به دفاع از خود کرد. اما من دیگر نمیشنیدم. تمامِ جنگهای زندگیام برای رسیدن به او، حالا به تلاشی بیهوده بدل شده بود.
او خواست قسم بخورد، خواست از عشقمان بگوید، اما صدای شلیک من، هر آنچه در گلو داشت را برای همیشه خاموش کرد. گلوله، مسیرِ کوتاه و بیرحمانهای را تا میانهی پیشانیاش طی کرد. بدن بیجانش روی تخت رها شد و خون، نقشی سرخ بر چهرهی زمانی بینقصش ترسیم کرد. اسلحه از دستان بیحس من سقوط کرد. زانوهایم توان نگاشتند و بر زمین افتادم. در میان اشکهایی که راهِ گونهایم را نمیشناختند، تنها تصویر لبخندش بود که در ذهنم تکرار میشد. رو به آسمان، فریادی از اعماقِ ویرانیام برآمده بود: «خدااا!»
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.
1 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان خان»
عالی