دختری که در رویاهای بلند و بیپروایش غوطهور بود، با پسری آشنا شد که زندگیاش را به چالش میکشید. او برای رهایی از روزگار خستهکننده، به هوسهای بیدلیل پناه برد و در مسیرش از مادر شدن در سن شانزده سالگی تا تبدیل شدن به یک روسپی، مسیر پرپیچی را پیمود.
دانلود رمان روسپی
- بدون دیدگاه
- 127 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : فرزانه فحص
- دسته : ایرانی , بزرگسال , عاشقانه , ویژه
- کشور : ایران
- صفحات : 60
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان روسپی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان روسپی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختر کوچک آقای کرمانی است که بسیار شیرین و مربان است . او آرزوی ...
درباره نونا یه دختر خجالتی و آروم که مادرش و عموش خیلی مراقبشن تا اینکه ...
دختری که مدتها پیش دست از حرفهی سابقش کشیده بود، بر اثر یک اجبار دوباره ...
زندگی الناز فرسنگها با یک روال عادی فاصله دارد؛ روزگاری سرشار از سختی و مرارت. ...
یک داستان پلیسی و عاشقانه درباره یک ازدواج صوری که …
...درباره دختری به نام دیاره که برای انتقام خون برادرش در مسابقات اتوموبیلرانی عضو میشه ...
داستان درباره مروارید سپهری است؛ سروان ۲۲ ساله و پلیس جوانی که والدین و خانوادهی ...
درباره شوکا یک روانشناس کاربلد که برای درمان امیرعلی با خاندان حسینی که نوه شش ...
«داستانِ یاسی که با لرزشهای روح و خطاهای گذشته، میانِ عشقِ پاکِ دکتر رضا و ...
سونا دختری جوان، زیبا و پر از استعداد است که به همراه مادرش، آیسان، روزگار ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
مهتاب گرچه حرفهاش روزنامهنگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انساندوستیاش همواره او را ...
وقتی از خیانت همسرم باخبر شدم، همهچیز را رها کردم و به خانه اجدادیمان در ...
دختری که در رویاهای بلند و بیپروایش غوطهور بود، با پسری آشنا شد که زندگیاش ...
روایت، پسری است که گذشتهای تلخ و انگیزهای عمیق برای انتقام دارد. او در مسیر ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان روسپی
هوای گرم به آرامی او را در بر میگرفت؛ عرقی از پیشانیاش بر رفته تا چادر گلگلیاش را خیس میکرد. او با نالهای ملایم به خواهر بزرگترش گفت: «دیگر اینجا نمیآیم؛ این کار برای من ساخته نشده». نگاهش به دخترهای همسایهای که در لباسهای زیبای خود میرقصیدند، دوخت؛ گویی میخواست در میان این همه شلوغی، لحظهای آرامش پیدا کند.
سعدیه همواره از پروازهای بلند خواهرش میترسید؛ او نگران بود که روزی کارش به درستی پیش برود. پیش از این، سه برادرش یکبار عروسی کرده بودند و هر یک از خانمهای برادرشان، با تواناییهای متفاوت، نقش خود را ایفا میکردند. ثنا، تنها محافظ سعدیه، با وجود حضور سعدیه، هیچکس نتوانست به او نزدیک شود. ثنا شش‑ده ساله بود و پر از خشم و هوس؛ او را با سعدیه بسیار متفاوت میدید، هرچند سعدیه چشمان سیاه، قامت بلند و مهربانی خاصی داشت که او را زیباتر میساخت.
خواستگارهای بسیاری از همسایهها و فامیلهای دیگر به سراغ او آمدند، اما او همه را به خاطر ثنا رد کرد. او قول داده بود تا ثنا صاحب خانه و زندگی خود نشود؛ خود هرگز از این خانه بیرون نمیرفت. مادر ثنا در زمان زایمان او درگذشت و این فقدان، پدر را پیرتر کرد؛ در نتیجه مسئولیتهای خانه به عهده سعدیه و برادران افتاد. پدر، با وجود حضور سعدیه، دل خود را به ثنا داده بود؛ میدانست که او همانند مادرش است و میتواند ثنا را به بهترین شکل ممکن اداره کند.
مرگ مادر در زمان زایمان ثنا، همه را بهیکنقش تبدیل کرده بود؛ آنها را به چشم یک بدقلبی و بیشانس نگاه میکردند. ثنا، که هنوز شش‑ده ساله بود، میدانست کسی برای او نیست؛ او و سعدیه دو روح متفاوت ولی خونی بودند. سعدیه کارآمد و پرتلاش بود؛ حتی وقتهای زیادی را روی زمین میگذراند، بذر میکاشت، محصول را جمع میکرد و به صاحبین میداد. اینهمهچیز تنها راه درآمد یک خانواده بود.
هوای تاریک و سرد میآمد؛ سعدیه ثنا را در گوشهای میدید که نشسته بود. پسری از همسایهها که چند کوچه دورتر زندگی میکرد، به آنها نزدیک شد. او با موهای نازک و چهرهای زیبا، بهنظری خاص به خود مینگریست. وقتی این پسر نازکنقش را دید، چشمهایش بازتر شد ولی از سعدیه میترسید؛ چون او همیشه با وقار و آرامش حضور داشت و هیچکس جرأت نزدیک شدن به او را نداشت.
سعدیه، که همیشه خجالتیتر از ثنا بود، بهدلیل حضور او، کمتر میرفت. اما وقتی ثنا بهنظری خود فکر میکرد، تنها اینکه فردا چگونه از پسرک محمد، همسایه، پاسخی بگیرد و چگونه سعدیه را از مسیرش دور کند، ذهنش را مشغول میساخت. تصمیم گرفت فردا همراه سعدیه برود؛ او معمولاً در خانه کمک میکرد و گاهی هم با او کارهای کوچک را یاد میگرفت. در آن لحظه، چشمانش خسته و نیمهباز بود و در دلش سؤال میکرد: «آیا میتوانم فردا بهجای خواب، با او بروم؟»
سعدیه که از تصمیم ثنا تعجب کرده بود، با لبخندی ملایم گفت: «چرا اینقدر نگران هستی؟». ثنا با صدای آرام پاسخ داد: «تو همیشه با من جنگ میکنی؛ وقتی که تو نیستی، همه چیز راحتتر میشود». ذکیه، خانم دوم برادر، زنی سختگیر بود که هیچوقت با ثنا خوب رفتار نمیکرد؛ گاهی فقط در حضور شوهرش با او رفتار میکرد. برادرها هرگز همانند پدر و مادر خود، عشق و محبت را به این دو دختر نشان ندادند؛ آنها مشغول کارهای خود و فامیلهایشان بودند و فقط به صداها و سر و صداها گوش میدادند.
ثنا لباسهای خود را برای فردا آماده کرد؛ یک پیراهن بنفش با گلهای سفید که با چادری که دوست داشت، تزئین شده بود. او مشتاقانه به آن نگاه میکرد و میخواست صبح زود بیدار شود تا بتواند درب را بگیرد و به محمد، پسرک همسایه، نزدیک شود. صبح که سعدیه بیدار شد، سعی کرد ثنا را هم بیدار کند، ولی او خوشحال و آماده بود؛ لبخندی بر لب داشت و آماده بود تا روز جدید را با امید آغاز کند.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






