دانلود رمان باورش کردم

صدایی در گوشم می‌پیچید که اجازه می‌داد خوابم نرود. ناگهان صدایی تیز به‌هم‌پاشید و چشمانم گشودند؛ همچون رعد و برقی که ناگهان می‌لرزید. از تخت برخاستم و به سمت پنجره‌ی اتاقم قدم گذاشتم. صداهای شکسته شدن ساعت عظیمی که از کامیونی می‌باریدند، هنوز به‌وضوح در گوشم می‌پیچید. یکی از کارگران به‌دلیل احتیاط‌اش، این برخورد را رقم زده بود. در همین حین، در حیاط باز، پسری به‌نظر می‌رسید از شدت خشم و عصبانیت، تمام انرژی‌اش را به فضا می‌پاشید.

دانلود رمان باورش کردم

رایگان

دانلود رمان باورش کردم

رایگان

رمان های رایگان

درباره ی دختری که تو یه یتیم خونه عاشق یه گرگ میشه ولی نمیدونه که ...

درباره دختری به نام ترنج که تو یه خونه باغ تو بن بست ۱۷ زندگی ...

درباره شخصی به نام کوهیار که مثل کوه پایدار و محکم در برابر سختی های ...

درباره دختری به نام نیلای که نخبه‌ای جهانی است و بسیاری از جاسوس‌های آمریکایی در ...

درباره دختری به نام ویولت است که اصالتا ایرانی و مسیحی است که اخیرا از ...

دختر تنهایی حاج محراب توتونچی که پس از مرگ پدر، سرپرست قانونی‌اش عمویش شد. مالک ...

درباره دختری قوی و مصمم به نام آناشید که به دلیل حفظ جونشون مجبور میشه ...

درباره شخصی معروف و پولدار که ظاهرا زندگی آرام و خوبی را سپری میکند اما ...

درباره دختری به نام برکه است که عاشق پسر عمویش میباشد و دوست دارد به ...

درباره یه دختر شیطون که میخواد نذر مادربزرگش رو ادا کنه و نذرشم اینه که ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان باورش کردم

ادامه ...

4

من: «آخه، اولین نفر که از حیاطشون بیرون اومد…»
مامان: «همینطوره دخترم.»
من: «مامان، راستی ناهار چی داریم؟»
مامامان: «فسنجون.»
من: «وای! عاشقشم! از آشپزخونه بیرون اومدم، به حیاط رفتیم. حیاطشون نسبتاً بزرگ بود؛ خانهٔ ویلایی‌اشون تا ۳۳ متر طول می‌کشید. اولین باری که این خونه را دیدیم، هنوز تو ذهنم می‌مونه. عاشقش شدم، نه فقط به خاطر حیاط. مامان با سلیقه‌اش گل‌های مختلفی دور حیاط کاشته بود، درختان میوهٔ کوچیکی که هنوز برای میوه‌دادن آماده نبودند.

خانواده‌مون کم‌نفره بود: من، خواهرم آیسـا، بابا و مامان. تازه دانشگاه قبول شده بودم و دو ماه پیش رشته‌ام حسابداری شد. آیسـا دو سال از من بزرگ‌تر بود؛ اون ۲۲ سال داشت و برای من مثل یک خواهر نمونه بود، راحت می‌شدیم.

در حالی که تو فکر خودم بودم، صدای زنگ در آمد. دمپایی‌ها را پوشیدم، در را باز کردم و همان پسری که از پشت پنجرهٔ اتاق دیده بودم، جلوی من ایستاده بود، همان لباسی که قبلاً دیده بودم.

من: «بله؟»
پسر: «سلام، معذرت می‌خوام مزاحمتون شدم. من برنوش هستم، همسایه جدید‌تان. مامان منو فرستاد بپرسم، آب دارید؟ چون آب خونه‌مون قطع شده.»
من: «راستش نمی‌دونستم چه بگم؛ امروز صبح هنوز آب‌سردوشو باز نکرده بودیم.»

به‌سرعت به سمت در ورودی رفتم و فریاد زدم: «مامان، آب داریم! آب‌مون قطع نیست!»
مامان: «آره دخترم، چه خبر؟»
من: «هیچی، فقط رفتیم در را ببندیم.»

5

برانوش: «ممنون، معذرت می‌خوام دوباره.»
من: «خواهش می‌کنم. اگر آب نداشتید می‌تونستید از اینجا بردارید.»
برانوش: «بازم ممنون، خداحافظ.»

در را بستیم. نمی‌دانستم چرا این جمله را گفتم، اما ناگفته ماندم. اسم برنوش برایم عجیب بود؛ معنایش را نمی‌دانستم و فکر می‌کردم شاید از جایی دیگر آمده باشد.

در این حین صدای مامان از آشپزخانه می‌آمد: «جونم، تو چی فکر می‌کنی؟»
من: «هیچ‌چی، مامان.»
مامان: «دختر، نهار آماده است.»
من: «آره، عزیزم.»

بعد از اینکه میز نهار را چیدیم، من و آیسـا کنار هم نشستیم و نهار خوردیم. بابا معمولاً در زمان نهار در شرکت غذا می‌خورد و بعد از غذا ظرف‌ها را جمع می‌کرد. من ظرف‌ها را شستم، به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم. روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم چشم‌هایم را ببندم.

صدای زنگ موبایل آرام آرام می‌آمد؛ چشم‌هایم را باز کردم و دیدم رهاست، دوستی که هم دانشگاه بودیم و خیلی صمیمی. گوشی را برداشتم:

من: «سلام رها، کجایی؟»
رها: «دختر، اگر خونه می‌خوای بخوابی، بگو بریم شهربازی!»

من گوشی را قطع کردم، دل‌م برای شهربازی تند شد. از تختم پریدیم، به سمت آینه رفتم و چهره‌ام را نگاه کردم: چهره‌ام گرد بود، چشمان نسبتا بزرگ، رنگ عسلی، بینی قلمی و لب‌های گوشتی. سریع آرایش ساده‌ای زدم، شلوار جین مشکی و مانتوی پاییزی کرم‌رنگ پوشیدم، شال مشکی دور گردن‌ام پیچیدم. موهایم را یک‌طرف به سمت صورت‌ام کشیدم و کیف مشکی‌ام را برداشتم.

از اتاق بیرون رفتم؛ کسی در خانه نبود. شماره‌گیری کردم:

مامان: «الو، سلام دخترم؟»
من: «مامان، کجایی؟ من با رها می‌ریم شهربازی.»

مامان: «خونه خالتم هست، زود بیا، مواظب خودت باش. کلید خونه را هم بردار، شاید به‌زودی نیازش داشته باشی.»

تلفن را قطع کردم، در حیاط باز کردم. رها تازه رسید، همراه با الینا و مبینا.

من: «سلام بچه‌ها، بریم شهربازی؟»
رها: «آره، بزن بریم!»

به پارک رسیدیم؛ خیلی شلوغ بود. یک چرخ‌وفلک بزرگ در وسط آن بود. اولین چیزی که چشمم را جذب کرد، آن چرخ‌وفلک بود؛ دلم می‌خواست اولین‌بار سوار آن شوم. با رها و دیگر دوستانم توافق کردیم که دو نفر پشت سر هم سوار شویم. کابین بالا رفت و حس می‌کردم تمام شهر زیر پاهام است. نورهای رنگارنگ، صدای هیاهو، همه‌چیز فوق‌العاده بود.

چند دقیقه بعد، چرخ‌وفلک پایین آمد. می‌خواستیم به کشتی بریم؛ هیجان‌مان بیشتر شد. وقتی به زیر کشتی رسیدیم، دهن‌مان خشک شده بود. هر‌کدام در یک گوشه نشستیم، رها فقط بالا می‌آمد و من هم سعی می‌کردم به دستش برسم.

دستش را گرفتم، سپس به دستشویی رفتم تا کمی آب روی صورتم بریزم و لبی‌ام را بزنم.

من: «رها، بریم رستوران همیشگی. گشنه‌ام.»
رها: «باشه، اما مهمون تویی.»

به پیتزا‌فروشی الینا و مبینا رفتیم، دو پیتزای مخصوص سفارش دادیم. با موسیقی و سر و صداهای شاد تا دیروقت مشغول خوردن شدیم. وقتی از رستوران خارج شدیم، در راه خانه بودیم که ناگهان به سینه‌ام خوردم. همسایهٔ بداخلاق که پیشتر دیده بودم، ناگهان جلویم ایستاد؛ قد بلندی داشت و بازوهایش محکم بود. انگار که به کیسه بوکس خورده بودم.

برانوش: «اگر اینجا تمام شد، من برم. وای، من اصلاً حواسم نبود…»

من: «ببخشید، حواسم نبود. شب تاریک بود، همه جا تاریک بود و نتوانستم شما را ببینم.»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.