دانلود رمان یهویی پسندیدمت

روایات از اینجا آغاز می‌شود: روح یک دختر شاداب و سرسخت و یک پسر که در دانشگاه با همکلاسی‌اش سر و کله می‌زنند، یک‌دیگر را تهدید و عصبانی می‌کنند؛ اما پس از مدتی، حادثه‌ای پیش می‌آید که…

دانلود رمان یهویی پسندیدمت

رایگان

دانلود رمان یهویی پسندیدمت

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام نیلای که نخبه‌ای جهانی است و بسیاری از جاسوس‌های آمریکایی در ...

درباره پسری به اسم بهراد است که متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه و ...

درباره دو دانشجو به نام سودا و رادمان است که سودا عاشق رادمان میشه ولی ...

فرحان عاصف پس از یک حادثه‌ی رانندگی مرموز، تصمیمی عجیب می‌گیرد؛ خودش را برای همیشه ...

درباره ی دختری ست که طی اتفاقاتی باردار شده و قرار است نوه ی رییس ...

آوا دختری است که به‌تدریج به ماهان، پسری که پیش‌تر نامزدش بود، دل می‌بندد… او ...

درباره دختری که پدری تعصبی داره و تو یک روستا زندگی میکنه و یه روز ...

خواب‌ها و کابوس‌ها مثل پنجه‌هایی تیز، مدام ذهن تاریک و پریشانم را خراش می‌دهند. پرسش‌ها ...

رمان بامداد خمار روایتگر سرگذشت دختری جوان به نام محبوبه است که در فضایی سنتی ...

در یک جشن، افرا تاشچیان، نوهٔ بزرگ‌تاشچیان، برای اولین بار با اروند روبرو می‌شود و ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان یهویی پسندیدمت

ادامه ...

بار دیگر صدای مادرم از پشت‌پرده بلند شد و من را به‌سان یک خنجر در دل می‌کشید: «آره، برو بزن به اون شیطانِ مرگ!».
در همان لحظه صدای در باز شد، سپس جیغی که از مادرم می‌آمد به گوش رسید.

مادر: «دختر، بیدار شو! هنوز درس و دانشگاه ندارید؟!»
من که از خواب به‌دستِ «دانشگاه» و «خواب» می‌پروردم، از خشم بوی عطرش می‌آمد؛ موهای‌ام که مثل برج ایفل از سر می‌رفتند، زیر پایم افتادند.

سرعتاً از دستشویی بیرون آمدم، کارهای ضروری‌ام را تمام کردم و با همان حالت به اتاق برگشتم. وقتی به پایین آمدم، پوریا را دیدم؛ خنده‌اش از ته دل فرورفت و تمام صحنه را پر از صدای خنده کرد.

پدرم هم ناگهان ظاهر شد، با نگاه به من خندید و سعی کرد خنده‌اش را مهار کند. گفت: «دخترم، بیا بنشین».

من نشستیم و وقتی مادرم برگشت، مرا با همان حالت دید.
او گفت: «کجا رفتی؟ چرا این‌جوری شدی؟!»
من با خشم پاسخ دادم: «مامان، من آدمِ معمولی‌ام، نه این‌که…»

مادر ادامه داد: «دخترِ من، تو باید نجیب باشی! این‌چیه که می‌کنی؟!»
من هم خسته شدم و گفتم: «مامان، دیگه حوصله ندارم».

ساعت دیواری را نگاه کردم و صدای جیغی از درونم بیرون آمد که تمام خانواده را ترساند؛ زمانم کمتر از یک ساعت بود.
مامان با نگاه نگران گفت: «چی شده؟!»
من پاسخ دادم: «وقت کم دارم».
او گفت: «پس چرا این‌جوری با من رفتار می‌کنی؟»

بعد از آن، برایم چای ریخت؛ ولی طعمش مثل آشوبی بود که تمام توانم را گرفت. رفتم تا آماده شوم، هنوز هم نمی‌دانستم چه بگویم؛ اول می‌خواستم حاضر شوم، بعد از آن معرفی‌ام را می‌کردم.

پوشاکم را تغییر دادم: شلوار جین تیره، مانتوی کوتاه آبی‌رنگ، عروسکی، و پیراهن مشکی؛ سپس یک جفت کفش کتونی سیاه جدید هم پوشیدم.

به سمت بیرون رفتم تا لباسم را تمام کنم.

قرار بود برای اولین روز دانشگاه، صورت‌ام را کمی آرایش کنم تا شبیه گودزیلا نشوم. کمی کرم، ریمل، ژل ابرو و رژ لب رنگارنگ زدم؛ حس خوبی داشتم.

قابلم را توصیف می‌کنم: پوستی سفید، ابروهای پر و قهوه‌ای، چشم‌های بزرگ با رنگ ترکیبی آبی، دماغی کوچک و استخوانی، لب‌های کوچک که مثل یک گُل تازه به‌نظر می‌رسیدند. مطمئناً من دختر بسیار خوش‌چهره‌ای‌ام.

احساس اعتماد به‌نفس در گلویم می‌آمد؛ نیم ساعت زمان داشتم، اما هنوز هم کافی نبود. به سمت پایین رفتم تا پدر و پوریا را ببینم؛ آن‌ها می‌خواستند به شرکت بروند. مادر هم در خانه بود. خداحافظی کردم، می‌خواستم به دانشگاه بروم که پدرم صدا داد:

پدر: «دخترم، می‌دونم گواهینامه داری و رانندگی بلدی، پس برات یک پراید گرفتم تا رفت‌وآمدت به دانشگاه راحت‌تر بشه».

من با خوشحالی به سمت کلیدهای ماشین دویدم؛ بابا من برایم ماشین گرفته بود! با شور و شوق به سمت سوئچ کلیدها رفتم، ماشین پراید سفید زیبا در انتهای حیاط پارک شده بود.

فدای این ماشین خوشگل شدم. یک پراید سفید زیبا، نفس‌گیر، و من هم با شور و شوق داخلش سوار شدم.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.