دانلود رمان متهم رمانتیک

شبنم هنوز در مرز هفده سالگی بود که رویاهایش با برخورد به حقیقتِ سخت، از هم گسیخت؛ جایی که چشمانش دیگر توان دیدنِ مسیر زندگی را نداشتند.

دانلود رمان متهم رمانتیک

رایگان

دانلود رمان متهم رمانتیک

رایگان

📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود رمان متهم رمانتیک

ادامه ...

من همیشه در میانِ تکرارها بودم؛ یک آدم معمولی، بدون هیچ ویترینی جز کارنامه‌ای که با دقت و تلاش، آن را به برگه‌ی افتخار تبدیل کرده بودم. در همه چیز، حتی در انتخاب‌هایم، میانِ متوسط‌ها حرکت می‌کردم. اما اشتباه بزرگم از همان جایی شروع شد که با هجومِ آدم‌ها و شلوغیِ اطرافیان، دچار توهمِ «متمایز بودن» شدم. در میان آن همهمه، خودم را گم کردم.

حالا می‌فهمم که دنیا یک بازیگرِ ماهر است؛ او درست وقتی که فکر می‌کردم بازی را برده‌ام، ورق را برگرداند. من فکر می‌کردم با حذف کردنِ «وزیر» از صفحه شطرنج، بازی را کنترل می‌کنم، غافل از اینکه یک «سربازِ» کوچک، بی‌صدا به انتهای صفحه رسیده و حالا تمام مهره‌های من را در آستانه‌ی سقوط قرار داده است.

[بخش دوم: صحنه حیاط و مکالمه]

خورشیدِ عصر در میانِ حیاطِ مدرسه، تاب می‌زد. من، سارا و مهدیه دور هم نشسته بودیم. سارا که انگار تمام فکر و ذکرش درگیرِ تنظیمِ نظمِ خوابِ به‌هم‌ریخته‌اش بود، با لحنی کنجکاو پرسید: «خب، از آن سوژه چه خبر؟»

قبل از آنکه بتوانم بپرسم منظورش کدام سوژه است، مهدیه با نگاهی که نشان از نزدیک شدنِ کسی داشت، گفت: «دارد می‌آید…»

سراغِ نگاهِ او که لرزشی از هیجان در آن بود، لبخندی ناخودآگاه بر لبانم نشست. زیر لب گفتم: «بی‌خیال دخترها، ادامه دهید.»

اما سارا با لحنی که انگار از لبه‌ی پرتگاه می‌گفت، ادامه داد: «فقط نگاه کن، چطور با وقار می‌آید!»

مهدیه با لحنی پر از کنایه، بحث را به سالن اجتماعات کشاند: «می‌دانید لو رفتنِ رازِ سالن اجتماعات، تمام و کمال تقصیر اوست؟»

با کمی نگرانی پرسیدم: «مهدیه، مطمئنی کسی بی‌گناه نیست؟ الان که غریبه نیستیم، نمی‌خواهد همه چیز را برملا کند؟»

مهدیه نگاهی عمیق و مرموز به من انداخت و گفت: «برای خراب کردنِ یک مسیرِ درست، هزار راه هست؛ اما هیچ دروغی نمی‌تواند به اندازه حقیقت، زمین را زیر پای آدم خالی کند.»

نگاه هر سه نفر به من بود. سالن اجتماعات برای من یک خطِ قرمزِ مقدس بود؛ قسم خورده بودم که اگر مسبب این آشفتگی را پیدا کنم، تقاصش را پس بدهد. ناگهان صدای زنگ مدرسه، سکوتِ ما را شکست. با لبخندی که معنای خاصی داشت، گفتم: «وقت رفتن است.»

[بخش سوم: تنهایی و حقیقتِ تلخ]

از ایستگاهِ اتوبوس پیاده شدم و مستقیم به پناهگاهِ امنم، یعنی اتاقم رفتم. می‌خواستم با غرق شدن در جزوه‌های درسی، آن آشفتگیِ ذهنی را دفن کنم. ساعت‌ها گذشت؛ از ظهر تا غروب، و بیرون از پنجره، تگرگ با شدتی وحشیانه به شیشه می‌کوبید. در میانِ رعد و برق، پیامِ سارا روی صفحه گوشی درخشید: «سوژه در یک کافه مشغول به کار است.» و درست زیر آن، پیامِ کوتاه و سردِ مادرم: «غذا در یخچال است، گرمش کن.»

ساعاتی بعد، در دلِ کوچه‌های خیس و تاریک، در میانِ یک تاکسی، مهدیه با صدایی آرام گفت: «مادرش از دنیا رفته.»

لحظه‌ای خشکم زد. با تردیدی که در صدایم بود پرسیدم: «خب… پس چه؟ دلت سوخته؟»

مهدیه نگاهی گذرا به من انداخت؛ نگاهی که در آن هم دلسوزی بود و هم درکِ تلخِ حقیقت. ما به سمتِ کافه رفتیم. او همان‌جا بود؛ با پیش‌بندِ سبزی که رنگِ زندگیِ ساده‌اش بود، مشغول تمیز کردنِ میزها بود.

[بخش چهارم: فلش‌بک به گذشته]

(سه هفته قبل…)

مدرسه خالی شده بود و تنها چند نفر از ما باقی مانده بودیم. سارا در حالی که به بیرون خیره شده بود، می‌گفت: «مهدیه واقعاً مثل یک سربازِ بی‌رحم است! دلم می‌خواست الان قیافه‌اش را ببینم.»

مهدیه در حالی که در را می‌بست تا کسی بیهوده وارد نشود، گفت: «برمی‌گردد…»

من با اطمینان گفتم: «اگر امروز طبق برنامه پیش برود، حتی برای آخرِ سال هم نقشه‌ای دارم.»

سارا با هیجان گفت: «فقط نامش را بگو رفیق!»

و من، با تمامِ سنگینیِ کلمات، نام را بر زبان آوردم: «دبیر ریاضی.»

مهدیه با تعجب ابروهایش را بالا انداخت: «شبنم؟ جدی می‌گویی؟ من فکر می‌کردم فقط من این‌طور فکر می‌کنم!»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.