دانلود رمان عاشقتم دیوونه

دیانا، دختر یک خانواده زحمتکش، میان درسِ معماری و رویاهای بزرگش می‌خواهد ثابت کند برای ساختن آینده، فقط امید کافی نیست؛ باید خودش آستین بالا بزند. این قصه، روایت شیرین دختری‌ست که با سماجت و دلِ گرمش، از دلِ زندگی معمولی لبخند بیرون می‌کشد.

دانلود رمان عاشقتم دیوونه

رایگان

دانلود رمان عاشقتم دیوونه

رایگان

📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود رمان عاشقتم دیوونه

ادامه ...

با خشم در پیاده‌رو قدم می‌زدم و زیر لب به حماقت خودم ناسزا می‌گفتم؛ مگر چه شده بود که آن استادِ بی‌منطق، برای نیم‌ساعت تأخیرِ ناچیز، این‌طور تحقیرم کرد و بیرونم انداخت؟ در میانِ هیاهوی سرزنش‌های خودم بودم که ناگهان، پسری با ظاهری خیره‌کننده از کنارم گذشت و آن‌قدر حواسم را پرت کرد که همان واژه‌ی «اوپس» و تعریفِ «عجب قطعه‌ای» در گلویم گیر کرد.

هنوز نگاهم از روی قد و بالایش برنداشته بود که پاشنه‌ی پایم به لبه‌ی جدولِ خیابان گیر کرد و به سمتِ پیاده‌رو پرتاب شدم؛ در همان لحظه‌ی سقوط، در کسری از ثانیه رؤیای مضحکی از سرم گذشت که یعنی الآن او بازویم را می‌گیرد، در چشمانم خیره می‌شود و من برای حفظِ پرستیژ، توی گوشش می‌زنم! اما واقعیتِ بی‌رحم، صورتم را محکم به آسفالتِ ورودیِ «مجتمع تجاری مهرسام» کوبید. سرم گیج می‌رفت و چشمانم سیاهی، در حالی که آن غریبه، بی‌تفاوت مثلِ رهگذری خیالی، بدونِ آنکه حتی نگاهی به وضعیتِ اسفناکِ من بیندازد، از کنارم گذشت و با غرورِ تمام دور شد.

با کلافگی از جایم بلند شدم، کوله‌پشتی‌ام را مثل یک بارِ سنگین بر دوش کشیدم و راه افتادم. در مسیر، نگاه گذرا و تحقیرآمیزم به ماشین‌های لوکس خیابان می‌افتاد؛ انگار می‌خواستم با هر قدم، یا هر لگدِ بی‌دلی که به سمت آن‌ها می‌فرستم، بخشی از این نابرابری را تخلیه کنم. با خودم زمزمه می‌کردم: «خداوندا، این‌ها چطور این‌قدر بی‌خیال و بی‌دغدغه ثروت‌اند؟» اما ناگهان، با دیدن زنی که لبه‌ی خیابان با وضعیتی رقت‌بار نشسته بود، ترمزِ اعتراضم را کشیدم. انگار روزگار می‌خواست با یک ضربه‌ی مهلک، غرورم را بشکند. با دیدن او، دیگر نمی‌توانستم به پولدارها شکایت کنم؛ چون واقعیتِ تلخِ جهان، خیلی فراتر از ماشین‌های براق بود.

ناگهان صدای زنگ گوشی، سکوت ذهنم را شکست. اما غافلگیر شدم؛ صدا از گوشیِ همان زنِ فقیر می‌آمد! با ناباوری خیره شدم؛ مگر می‌شود؟ حتی او هم در این دنیای بی‌رحم، به تکنولوژی نیاز داشت؟ وقتی دیدم آخرین مدل اپل را در دست دارد، زمزمه کردم: «خداوندا، تو هم که همیشه با من شوخی می‌کنی!»

سوار تاکسی شدم. به محض نشستن، مغز من شروع به تحلیل وضعیت اقتصادی کرد. راننده را با نگاهی که انگار می‌دانست قراره یک سخنرانیِ اقتصاد سیاسی شروع شود، پیش‌بینی کردم. قبل از اینکه دهان باز کند، کلمات را از گلوی خودم بیرون ریختم: «آقا، من از گرانی نان و بنزین و ترافیکِ این شهر خبر دارم، اصلاً نیازی نیست شروع کنید! فقط گاز بدهید تا به مقصد برسیم.» راننده که از این هجومِ اطلاعات جا خورده بود، با تعجب پرسید کجا می‌روم و من با خجالت، مقصدِ نیاوران را گفتم. آخ، چه رسوایی بزرگی! تمام این وضعیتِ آشفته، تقصیرِ بی‌برنامگیِ پدر بود؛ اگر اجازه می‌داد درست کار کنم و برای خودم زندگی بسازم، الان وضعم این‌طور نبود.

وقتی به مقابلِ عمارتِ باشکوهِ «آقای تاجیک» رسیدیم، پیاده شدم. شال قرمز رنگم را مرتب کردم و با ظاهری که انگار از یک مجله مد بیرون آمده باشم، وارد حیاطِ وسیع و سرسبز شدم. ما در این عمارت، در نقش نگهبان و خدمتکار بودیم؛ اما من، در واقع حکمِ “شفتالو” یا همان نیروی کمکیِ غیررسمی را داشتم.

با صدای بلند وارد سالن شدم: «سلام!»

مادرم، با آن آرامشِ همیشگی‌اش، نگاهی به من انداخت و پرسید: «دیانا؟ این وقتِ روز که باید کلاس می‌گرفتی، عزیزم!»

من هم که به سبکِ خودم، با لبخندی شیطنت‌آمیز از میوه‌ای برداشتم، با لحنی کنایه‌آمیز گفتم: «آخ، چقدر خوب که به یادم بودید! من هم دقیقاً همین‌قدر آرام و بی‌خیال هستم!»

برای اینکه بحث را عوض کنم، پرسیدم: «خب، سیما و آن دخترِ لوسش کجا هستند؟»

مادر با لبخند گفت که قرار است به فرودگاه بروند تا برادرِ آقای تاجیک را از فرانسه بیاورند.

با شنیدن نام فرانسه، زبانم چرخید و بی‌اختیاری چند کلمه نامفهوم گفتم که باعث شد مادر بخندد. اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با همان لحنِ شوخ و کمی تند، زیر لب با خودم گفتم: «درست است، این خانواده هم مثل بقیه، با آن عمل‌های زیبایی و چهره‌های مصنوعی‌شان، انگار از نو ساخته شده‌اند!»

و بعد، با انگشت بر لب، با لحنی که انگار دارم با خودم کلنجار می‌روم، در دل گفتم: «دیانا، تو واقعاً آدمِ دردسرسازی هستی، اصلاً چرا به اینجا آمدی؟»

با خود فکر کردم: «خیلی هم عالی! حالا حسودیت شد؟»

در دل ملامتم می‌کردم که نکند آن حجم از ژل و فیلر که به لب‌هایش تزریق کرده، به مغزش هم رسیده باشد و حالا فکر می‌کند من هم در حد زیباییِ مصنوعیِ او هستم. مینو قبلاً هم با آن همه عمل‌های زیبایی، زیباترینِ این جمع بود، اما حالا با این لب‌های تغییرشکل‌یافته، فرقی با کاریکاتورهای مضحک نداشت؛ انگار از یک شخصیت کارتونی بیرون آمده بود. از شدت خنده‌ی بی‌جا، بدنم می‌لرزید که ناگهان صدای مادرم سکوتِ اتاق را شکست.

مادرم با لحنی که سعی می‌کرد مضطرب نباشد، گفت: «سلام مینو جان.»

به سرعت برگشتم و با دیدن مینو که درست پشت سرم ایستاده بود، نفسم در سینه حبس شد. صورتش از شدت خشم چنان سرخ شده بود که انگار از بینی‌اش دود بیرون می‌زند.

مینو با لحنی که بوی انتقام می‌داد، مادرم را صدا زد: «مریم خانم!»

مادر با کمی تامل پاسخ داد: «جانم؟»

مینو با انگشت به من اشاره کرد و با صدایی که از شدت عصبانیت می‌لرزید، ادامه داد: «لطفاً امشب، وقتی مهمان‌ها می‌رسند، شما اینجا نباشید. مخصوصاً این…» و با نگاهی تحقیرآمیز به من خیره شد. «نمی‌خواهم مهمان‌ها فکر کنند با یک دخترِ بی‌فرهنگ و بی‌ادب طرف هستند. واقعاً که…!»

دستانم را مشت کردم؛ تمام بدنم برای یک جوابِ کوبنده آماده بود، اما مادرم، با همان آرامشِ همیشگی‌اش — که البته این بار با لرزشی خفیف در صدا همراه بود — میان ما پرید: «باشه مینو جان، با مادرت صحبت کن. چشم، اگر اصرار داری، امشب در جمع مهمان‌ها حضور داشته باشیم، چون بدون کمکِ تو، از پسِ پذیرایی برنمی‌آییم.»

مینو با ناباوری فریاد زد: «چی؟!»

مادر که دیگر آن آرامشِ همیشگی در چهره‌اش دیده نمی‌شد، با تندی گفت: «تو تازه از آرایشگاه برگشته‌ای، من خودم با سیما خانم هماهنگ می‌کنم. راستی، آن‌ها کجا هستند؟»

مینو بدون اینکه ذره‌ای احترام قائل شود، با عصبانیت گفت: «هنوز در آرایشگاه هستند!» و با آن کفش‌های پاشنه‌بلند و پرصدا، با هر قدمی که برمی‌داشت، انگار داشت زمین را می‌شکافت، به سمت طبقه بالا رفت.

نگاهی به مادرم انداختم و با لبخندی پیروزمندانه زیر لب گفتم: «ایول مامان! دقیقاً زدی به هدف!»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.