«ساغر، دختری سرکش با روحیهی کودکانه در حصارِ تعصبِ خانوادگی، با پیوندِ غیرمنتظرهاش با «عطا»؛ مردی مذهبی اما از جنسِ آرامش، واردِ قصهی دگرگونیِ تضادها میشود.»
درباره دختری بی پناه که از روی نیاز مالی مجبور به کار کردن در عمارتی ...
درباره رابطه یک دختر و پسره که پسر از رابطه خسته میشه و دیگه نمیخواد ...
با مرگ هوشنگ وارسته شوک بزرگی به دو پسرش وارد میشود . او وصیت کرده ...
درباره دختری که از پسری به نام امیر علی خوشش میاد و حالا در هیاهوی ...
درباره دختری از یک خانواده پولدار به نام آرامیس که هیچ پسری رو آدم حساب ...
درباره رابطه عاشقانه دختری به نام میگل است که …
...درباره دختر و پسری به نامهای پریماه و محمد میباشد . محمد که گذشته خوبی ...
درباره پسری به اسم بهراد است که متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه و ...
برخی آدمها نه با رفتن، بلکه با ماندن در سایهی مبهمِ میانِ عشق و غریبی، ...
داستان روایت عاشقانه پسری به نام پارسا است که …
...درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
چند لحظه پیش، بندِ نافِ من از این جهانِ خاکستری جدا شد؛ گویی به دنیا پرتاب شدم. برای هیچ دیکتاتوری در این کره اهمیت ندارد که جشنِ میلادِ من چه کیفیتی دارد، همانطور که هیچ زنِ باکرهای، دردهایِ زایمانِ مرا در ضمیرِ ناخودآگاهش لمس نکرده است. من محصولِ دورانی هستم که آدمها از ریشههایِ سبزِ درختان بُریده شدهاند. درحالیکه هیچکس در ویتنام حتی نامی از من نمیداند، من با تمامِ جنگهایِ تاریخ در سرم همخوابه میشوم. من به اسکلتهایِ سردِ آزمایشگاهی خیره میشوم و گاهی از خراشیدنِ پوستم و طعمِ گسِ درد، لذتی غریب میبرم.
با آمدنِ من، زمین اندکی سنگینتر شد؛ گویی وزنِ تمامِ پاشنههای نوزدهسالهای که تا امروز بر گودیِ کمرم فرو رفتهاند، بر دوشِ سیاره نشسته است. مادرم مرا به این دنیا تحویل داد؛ به دنیایِ گوشتهایِ بیجان، شیرهایِ بستهبندی، رژهایِ خاویاری و چادرهایِ نمازی که بویِ دلتنگی میدهند. من به دنیا آمدم، میانِ غصههایِ ناتمام برای ماهیقرمزهایِ مُرده، میانِ نمازهایِ صبحِ قضا شده و مدادهایی که در میانِ مشغلههایِ بیدلیلِ روزگار، کوچک و کوچکتر شدند. اما یک میراثِ سنگین با من ماند: ویارِ مادرم.
این بارداریِ خیالی، گویی قرار نیست به فرزندی ختم شود. مدام در چنبرهی هوسهایِ کشندهام؛ چیزی را با چنگ و دندان طلب میکنم، اما بهمحضِ لمسِ آن، عق میزنم و پسش میزنم. این چه هوسی است که پایان ندارد؟ تو میدانی؟
کجا گذاشتمش؟ دیشب که واردِ خانه شدم، کیفم را سمتِ گوشهی اتاق شلیک کردم. دکمههای مانتو را با بیحوصلگی باز کردم و شلوار را بینظم درونِ کشو انداختم. مقنعهام حتماً باید زیرِ تخت باشد. خدایا، باز هم دیر شد! جورابهایم را کجا قایم کردهام؟
«ساغر! بدو دختر، دیرمان شد…»
صدایِ او بود؛ همان که اصلاً دوست ندارم امروز بشنوم.
عزیزِ دلم، اومدم!
باید با شتاب سمتِ اتاقش میرفتم. جورابهایم یا لنگهبهلنگه هستند یا بویِ ماندگیِ تنهایی میدهند. همان یک جفتِ تمیزی هم که دیروز پوشیده بودم، احتمالاً در اعماقِ کشو گم شده است. اگر مادرم بفهمد جورابهایِ کثیف را بینِ لباسهایِ تمیز رها کردهام، باید برایِ هزارمین بار به سخنرانیاش دربارهی نظم گوش بدهم.
لنگهی در را بهاندازهیِ عبورِ یک سایه باز کردم. راهرو در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود. دزدانه و با تکیه بر دیوارهها، جوری که از طبقه پایین دیده نشوم، خودم را به حریمِ ممنوعهی برادرانم رساندم. گوش تیز کردم؛ هیچ صدایی از پشتِ در شنیده نمیشد. دستگیره را با وسواس و میلیمتر به میلیمتر پایین دادم. سامان تویِ پیلهی لحافاش غرقِ خواب بود؛ همانطور که میخواستم.
آرام خزیدم سمتِ کمدش. کشو را که بیرون کشیدم، با اولین جفت جورابی که چشمم را گرفت، برقی در نگاهم نشست. بیمعطلی پاهایم را داخلشان کردم؛ برایم بزرگ بودند و با هر قدم تویِ پا میلغزیدند، اما در آن وضعیتِ اضطراری، بهترین انتخابِ ممکن بود.
صدایِ سهراب مثلِ آژیر در خانه پیچید: «ساغر؟ کجایی؟ دیر شد!»
هولزده از اتاق بیرون پریدم. اگر سامان چشمانش را باز میکرد و آن جورابهایِ عاریهای را پایِ من میدید، بعید نبود از لج، آنقدر سرِبهسرم بگذارد که تا شب درگیر باشم. برگشتم، مقنعهام را صاف کردم و خطچشم و رژِ لبم را کفِ کیفم چپاندم. وقتی از پلهها سرازیر میشدم، سهراب پایینِ پلهها مثلِ یک قاضیِ بیحوصله ایستاده بود و با نوکِ انگشتش رویِ صفحهیِ ساعتِ مچیاش ضرب میگرفت.
با همان حالتی که از پلهها پایین میپریدم، گونهیِ استخوانیاش را بوسیدم: «بهبه، چه خوشتیپ، چه جذاب… سلامِ سهرابخانِ مهربون!»
بازویم را محکم چنگ زد و به سمتِ آشپزخانه کشید: «زبون نریز، دختر! وقت نداریم.»
جیغِ کوتاهی کشیدم: «آخ… دستم! مامان! نگاهش کن!»
مونسخانم که مشغولِ پوست کندنِ تخممرغِ آبپز بود، با چهرهای که خستگیِ سالها زندگی در آن رسوب کرده بود، سر بالا آورد: «سهراب، اذیتش نکن مادر… این بچه اصلاً بنیه نداره.»
سهراب نگاهِ تندی از سر تا پایم گذراند و با پوزخند گفت: «این؟ بنیه نداره؟ حداقل ده کیلو اضافه وزنِ بیدلیل داره، مونسخانم!»
زیرِ لب زمزمه کردم: «چشمت کفِ پام، برادرِ من!»
به سمتِ میز هجوم بردم و لقمهای که مادرم درست کرده بود را رویِ هوا قاپیدم. سهراب همانطور که سمتِ در میرفت، نهیب زد: «بقیهاش رو تویِ ماشین بخور.»
با دهانِ پر، سرم را تکان دادم و گونهیِ مادرم را بوسیدم.
مادر سفارش کرد: «ساغر، حواست باشه سامان بیاد دنبالت.»
دست به سینه گذاشتم و با شیطنت ادایِ احترام کردم: «چشمِ مادر، به سلامت!»
تویِ ماشین، پشتِ چراغِ قرمز، سهراب چرخید سمتم. نگاهش تیز و نافذ بود: «اون رژِ لبِ تویِ خونه هم رویِ لبت بود؟»
زبونم را سریع رویِ لبم کشیدم و سعی کردم از برخوردِ چشمهایمان فرار کنم: «خشکی زده… پوستِ لبه، رژ کجا بود؟»
چراغ سبز شد و لبخندِ مرموزی رویِ لبانش نشست: «پس چشمات هم خشکی زده که خطِ چشم کشیدی؟»
فهمیده بود. وقتی تویِ مغازه رفته بود تا نسکافه بخرد، باید پاکشان میکردم. نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم: «سهراب، گیر نده دیگه… آره داداشِ گلم، هم رژ زدم، هم خط چشم؛ دنیا که به آخر نرسیده!»
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.