مقدمه
قاصدکها برای آغازِ سرگشتگی، باد را به همسفری برمیگزینند. میگویند فرشتهای به قاصدک گفت پیامی را به دوش بکشد؛ قاصدک لرزید و گفت: «شانههای من برای حملِ این بارِ ازلی، بیش از حد ظریف است.» فرشته پاسخی داد که تا ابد در گوشِ باد میپیچد: «تو قاصدکی؛ سبکی، اما قرار است بیقرارترین حاملِ حقیقت باشی.» از آن روز، هزاران سال است که قاصدک میرقصد و میچرخد. دیروز که پشتِ پنجرهات آمده بود، تو ندیدیاش و او با باری که از بویِ ابدیت آکنده بود، گذشت. اگر دوباره دیدیاش، پنجره را بگشا؛ شاید همان پیامی باشد که دیگر نباید بگذاری از دست برود.
— خانجون، خب چرا نذاشتی اون سهندِ عوضی خودش بیاد؟ چرا من باید بارِ اشتباهاتِ اون بدترکیب رو به دوش بکشم؟
خانجون لب گزید و نگاهش را به حیاطِ بزرگ و درختهای کهنهاش دوخت؛ همانجا که هر کنجش، خاطرهی اسداللهخان را مثل بویِ عطرِ پیری در هوا پخش میکرد. نگاهش را با افسوس به «اوا»، همان عزیزدردانهی دردسرسازش دوخت و با لحنی ملامتبار گفت:
— خجالت نمیکشی؟ برادرت سنگت رو به سینه میزنه، اونوقت تو داری اینطور بهش فحش میدی؟ دختره چشمسفید!
اوا خندهی ریزی کرد و با همان لحنِ پرشور و بیپروا ادامه داد:
— ای بابا خانجون! شما هم که همش طرفِ نوههای پسریت رو میگیری! خب خودت میدونی، اون الدنگ اولش ادایِ ناجیها رو درمیآورد و قولِ کمک داد، حالا هم رفته واسه میمونبازی و مخزنی! بعد اگه من بخوام یه سر برم بیرون، خودش رو به آب و آتیش میزنه که کجا رفتی؟ با کی بودی؟ انگار بیرون از این خونه، دنیا پر از گرگهای گرسنهایه که فقط نشستن من رو بدرن! کثافتِ غیرتی…
اوا جملهاش را با خندهای کشدار تمام کرد. خانجون مات و مبهوت به نوه اش نگاه میکرد؛ مانده بود که آیا باید به آنهمه توهین و ناسزایی که نثارِ برادرش میکرد بخندد یا به آن پیوندِ عمیق و پنهانی که بینشان بود و در عینِ ناسزا گفتن، ذرهای از عشقش کم نمیشد. نسلِ جدید، واقعاً معمایی حلنشدنی بودند!
— «خب، حالا صاف و پوستکنده بگو ببینم، چه آشی برات پخته که اینقدر از دستش شاکی هستی، قاصدک؟»
قاصدک، دندانقروچهای کرد و چشمهایش را بست؛ تصویرِ دعوایِ چند لحظه پیش با سهند، مثلِ یک فیلمِ تکراری توی ذهنش میچرخید. با حرصی که در صدایش موج میزد، گفت: «به ستوه اومدم خانجون! واسه من ادایِ سایهبالایِ سر رو درمیاره! غیرتِ باد کردهاش گل کرده که چرا میخوام موهام رو کوتاه کنم؛ تهدیدم کرده اگه حتی یه سانت ازشون کم بشه، پوستم رو میکنه! تازه، با متر هم اندازه گرفت که مبادا دست از پا خطا کنم!»
خانجون، ابروهایِ نقرهایاش را بالا انداخت و نگاهی به آبشارِ موهایِ بورِ قاصدک انداخت. با آن پوستِ گچی و چشمهایِ زلالش، شبیه به تابلویِ نقاشیِ زندهای بود که هر کسی را وسوسه میکرد به تماشا. جای تعجب نبود که برادرانش دورش مثلِ پروانه میچرخیدند. اما قاصدک، همانقدر که زیبا بود، سرکش و بیکله هم بود.
خانجون با طعنه گفت: «حالا توقع داری من باور کنم تو ترسیدی و موش شدی؟»
قاصدک خندهی شیطنتآمیزی کرد: «آخه خانجون، این موها کلافهام کرده! دلم میخواد حداقل یه کم سبک بشم که اینقدر توی دست و پام نباشه. ولی وقتی سهند اونجوری با جدیتِ یه قاضیِ دادگاه حرف میزنه، دیگه جرئت نمیکنم حتی به قیچی فکر کنم، چه برسه به پسرونه زدن!»
خانجون دستش را به گونهاش زد و با لهجهای غلیظ گفت: «خدا مرگم بده! بیست و پنج سالته، ولی عقلت قدِ یه بچه پنجسالهست! حیفِ این طلاهایِ بلندی که خدا بهت داده نیست؟ همه آرزوشون داشتنِ چنین مویِ خوشرنگیئه، تو میخوای به همین راحتی قیچیشون کنی؟»
قاصدک پوزخندی زد و زیرِ لب گفت: «حاضرم همهشون رو بدم و یه نفسِ راحت بکشم.» و بعد، با همان ظاهرِ شاد و بیخیالش اضافه کرد: «شما هم شدی طرفدارِ سهند؟ استغفرالله حاجخانوم! من که بالاخره کارِ خودم رو میکنم؛ فقط منتظرم اون بیشعور بار و بندیلش رو ببنده بره مسافرت، تا قشنگ تلافی کنم.»
خانجون سری به تأسف تکان داد: «بیچاره اون بدبختی که قراره با تو زیرِ یه سقف بره! دو روز نکشیده، کادوپیچت میکنه و برت میگردونه خونه، تازه یه مبلغی هم سر میگیره که جنسِ فروخته شده پسگرفته نمیشه!»
قاصدک چشمی غلیظ برایش نازک کرد و ظرفهایِ آش را با حرص توی سینک رها کرد: «من رو داشتن لیاقت میخواد! به قولِ رها، خوشبهحالِ اون آدمبختبرگشتهای که قراره واردِ زندگیِ من بشه؛ چون قراره زندگیش با من منفجر بشه از شادی!»
خانجون، قامتِ موزون و کشیدهی نوه را برانداز کرد و زیرِ لب وردی خواند و به سمتش فوت کرد. قاصدک بیتوجه، چادرِ گلدار و سفیدِ خانجون را از رویِ بندِ رختِ کنارِ دیوار کشید و روی سرش انداخت. هرچه ور رفت، نتوانست سر و تهِ آن پارچهی لعنتی را جمعوجور کند. کلافه زیرِ لب غر زد: «اصلاً من نمیفهمم توی این شلوغپلوغیِ اسبابکشی و اینهمه بدبختی، چه اصراری بود که وسطِ حیاط آشِ نذری بار بگذاری؟»