دانلود رمان رقص قاصدک

ورود قاصدکِ دلربا به محله، تقابلِ شدیدی را با همسایه‌ی مذهبی و خشک‌مذهبش، حسان، رقم می‌زند که با دستاویزِ سخت‌گیری بر پوشش او، جنگی تمام‌عیار به راه می‌اندازد. اما در این میان، پیوندِ ناخواسته‌ای میان ایمانِ متعصبانه‌ی حسان و روحِ آزادِ قاصدک شکل می‌گیرد که پیش از آن‌که بفهمد، دلش را در دامِ عشقی ممنوعه گرفتار می‌کند.

 

دانلود رمان رقص قاصدک

رایگان

دانلود رمان رقص قاصدک

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری که از پسری به نام امیر علی خوشش میاد و حالا در هیاهوی ...

درباره دختری به نام ترنج که تو یه خونه باغ تو بن بست ۱۷ زندگی ...

«مهسیما، قربانی لغزش‌های جوانی، در گردابِ پرونده‌های جناییِ واقعی گرفتار می‌آید. این رمان، کشمکشی میانِ ...

درباره یه خواهر دو قلو به نام عزل و دیانا است که دیانا خیلی شجاع ...

درباره یک دختر و پسر روستایی که ماجراهای عاشقانه خاصی بینشون هست . نازپری دختر ...

درباره مردی به نام سالار است که زنش اونو ترک میکنه و در ادامه با ...

عشقِ ما، میراث‌دارِ زهرآگینِ پیمانی در گذشته است؛ گویی تقاصِ شعله‌های پیشینیان، سایه‌ای شوم بر ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام رویا و پسری به نام علی است که …

...

جاناتان، جوانی زاده لندن، پس از پایان تحصیلاتش به ایران بازمی‌گردد. در همان شب نخست، ...

درباره حاجی پولداریه که به رحمت خدا رفته و پای ارث و میراث زیادی درمیونه ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …

...

درباره دختری از یک خانواده پولدار به نام آرامیس که هیچ پسری رو آدم حساب ...

درباره آیناز دختر شیطون قصه که همه خواستگارهاش رو جواب میکنه تا اینکه به اجبار ...

درباره دختری ۱۳ ساله که به عقد پسر خان درمیاد و این پسر یه آدم ...

درباره ی دختری شاد و خوشحال که برحسب اتفاق موقع برگشت از کنکور با پسری ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان رقص قاصدک

ادامه ...

مقدمه

قاصدک‌ها برای آغازِ سرگشتگی، باد را به هم‌سفری برمی‌گزینند. می‌گویند فرشته‌ای به قاصدک گفت پیامی را به دوش بکشد؛ قاصدک لرزید و گفت: «شانه‌های من برای حملِ این بارِ ازلی، بیش از حد ظریف است.» فرشته پاسخی داد که تا ابد در گوشِ باد می‌پیچد: «تو قاصدکی؛ سبکی، اما قرار است بی‌قرارترین حاملِ حقیقت باشی.» از آن روز، هزاران سال است که قاصدک می‌رقصد و می‌چرخد. دیروز که پشتِ پنجره‌ات آمده بود، تو ندیدی‌اش و او با باری که از بویِ ابدیت آکنده بود، گذشت. اگر دوباره دیدی‌اش، پنجره را بگشا؛ شاید همان پیامی باشد که دیگر نباید بگذاری از دست برود.

— خان‌جون، خب چرا نذاشتی اون سهندِ عوضی خودش بیاد؟ چرا من باید بارِ اشتباهاتِ اون بدترکیب رو به دوش بکشم؟

خان‌جون لب گزید و نگاهش را به حیاطِ بزرگ و درخت‌های کهنه‌اش دوخت؛ همان‌جا که هر کنجش، خاطره‌ی اسدالله‌خان را مثل بویِ عطرِ پیری در هوا پخش می‌کرد. نگاهش را با افسوس به «اوا»، همان عزیزدردانه‌ی دردسرسازش دوخت و با لحنی ملامت‌بار گفت:

— خجالت نمی‌کشی؟ برادرت سنگت رو به سینه می‌زنه، اونوقت تو داری این‌طور بهش فحش می‌دی؟ دختره چشم‌سفید!

اوا خنده‌ی ریزی کرد و با همان لحنِ پرشور و بی‌پروا ادامه داد:

— ای بابا خان‌جون! شما هم که همش طرفِ نوه‌های پسریت رو می‌گیری! خب خودت می‌دونی، اون الدنگ اولش ادایِ ناجی‌ها رو درمی‌آورد و قولِ کمک داد، حالا هم رفته واسه میمون‌بازی و مخ‌زنی! بعد اگه من بخوام یه سر برم بیرون، خودش رو به آب و آتیش می‌زنه که کجا رفتی؟ با کی بودی؟ انگار بیرون از این خونه، دنیا پر از گرگ‌های گرسنه‌ایه که فقط نشستن من رو بدرن! کثافتِ غیرتی…

اوا جمله‌اش را با خنده‌ای کش‌دار تمام کرد. خان‌جون مات و مبهوت به نوه اش نگاه می‌کرد؛ مانده بود که آیا باید به آن‌همه توهین و ناسزایی که نثارِ برادرش می‌کرد بخندد یا به آن پیوندِ عمیق و پنهانی که بین‌شان بود و در عینِ ناسزا گفتن، ذره‌ای از عشقش کم نمی‌شد. نسلِ جدید، واقعاً معمایی حل‌نشدنی بودند!

— «خب، حالا صاف و پوست‌کنده بگو ببینم، چه آشی برات پخته که این‌قدر از دستش شاکی هستی، قاصدک؟»

قاصدک، دندان‌قروچه‌ای کرد و چشم‌هایش را بست؛ تصویرِ دعوایِ چند لحظه پیش با سهند، مثلِ یک فیلمِ تکراری توی ذهنش می‌چرخید. با حرصی که در صدایش موج می‌زد، گفت: «به ستوه اومدم خان‌جون! واسه من ادایِ سایه‌بالایِ سر رو درمیاره! غیرتِ باد کرده‌اش گل کرده که چرا می‌خوام موهام رو کوتاه کنم؛ تهدیدم کرده اگه حتی یه سانت ازشون کم بشه، پوستم رو می‌کنه! تازه، با متر هم اندازه گرفت که مبادا دست از پا خطا کنم!»

خان‌جون، ابروهایِ نقره‌ای‌اش را بالا انداخت و نگاهی به آبشارِ موهایِ بورِ قاصدک انداخت. با آن پوستِ گچی و چشم‌هایِ زلالش، شبیه به تابلویِ نقاشیِ زنده‌ای بود که هر کسی را وسوسه می‌کرد به تماشا. جای تعجب نبود که برادرانش دورش مثلِ پروانه می‌چرخیدند. اما قاصدک، همان‌قدر که زیبا بود، سرکش و بی‌کله هم بود.

خان‌جون با طعنه گفت: «حالا توقع داری من باور کنم تو ترسیدی و موش شدی؟»

قاصدک خنده‌ی شیطنت‌آمیزی کرد: «آخه خان‌جون، این موها کلافه‌ام کرده! دلم می‌خواد حداقل یه کم سبک بشم که این‌قدر توی دست و پام نباشه. ولی وقتی سهند اون‌جوری با جدیتِ یه قاضیِ دادگاه حرف می‌زنه، دیگه جرئت نمی‌کنم حتی به قیچی فکر کنم، چه برسه به پسرونه زدن!»

خان‌جون دستش را به گونه‌اش زد و با لهجه‌ای غلیظ گفت: «خدا مرگم بده! بیست و پنج سالته، ولی عقلت قدِ یه بچه پنج‌ساله‌ست! حیفِ این طلاهایِ بلندی که خدا بهت داده نیست؟ همه آرزوشون داشتنِ چنین مویِ خوش‌رنگی‌ئه، تو می‌خوای به همین راحتی قیچی‌شون کنی؟»

قاصدک پوزخندی زد و زیرِ لب گفت: «حاضرم همه‌شون رو بدم و یه نفسِ راحت بکشم.» و بعد، با همان ظاهرِ شاد و بی‌خیالش اضافه کرد: «شما هم شدی طرفدارِ سهند؟ استغفرالله حاج‌خانوم! من که بالاخره کارِ خودم رو می‌کنم؛ فقط منتظرم اون بی‌شعور بار و بندیلش رو ببنده بره مسافرت، تا قشنگ تلافی کنم.»

خان‌جون سری به تأسف تکان داد: «بیچاره اون بدبختی که قراره با تو زیرِ یه سقف بره! دو روز نکشیده، کادوپیچت می‌کنه و برت می‌گردونه خونه، تازه یه مبلغی هم سر می‌گیره که جنسِ فروخته شده پس‌گرفته نمی‌شه!»

قاصدک چشمی غلیظ برایش نازک کرد و ظرف‌هایِ آش را با حرص توی سینک رها کرد: «من رو داشتن لیاقت می‌خواد! به قولِ رها، خوش‌به‌حالِ اون آدم‌بخت‌برگشته‌ای که قراره واردِ زندگیِ من بشه؛ چون قراره زندگیش با من منفجر بشه از شادی!»

خان‌جون، قامتِ موزون و کشیده‌ی نوه را برانداز کرد و زیرِ لب وردی خواند و به سمتش فوت کرد. قاصدک بی‌توجه، چادرِ گل‌دار و سفیدِ خان‌جون را از رویِ بندِ رختِ کنارِ دیوار کشید و روی سرش انداخت. هرچه ور رفت، نتوانست سر و تهِ آن پارچه‌ی لعنتی را جمع‌وجور کند. کلافه زیرِ لب غر زد: «اصلاً من نمی‌فهمم توی این شلوغ‌پلوغیِ اسباب‌کشی و این‌همه بدبختی، چه اصراری بود که وسطِ حیاط آشِ نذری بار بگذاری؟»

 

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.