تقابل دو جسم ، گلی و رهام ، در برابر طوفان تقدیر و تلاش برای پیدا کردن آرامش در آغوش یکدیگر.
دانلود رمان بوسم کن
- بدون دیدگاه
- 107 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : نونیم
- دسته : عاشقانه , ایرانی , بزودی
- کشور : ایران
- صفحات : 1263
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان بوسم کن
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾
🎲 اینم رمان های اتفاقی یهویی ▾
🚀 اوف اینم رمان های جدیدمون ▾
- قسمتی از رمان
دانلود رمان بوسم کن
شهر در میان مه غلیظی فرو رفته بود، انگار آسمان تصمیم گرفته بود تمام رنگهای دنیا را با خاکستریِ خود بپوشاند. در آن کوچهی دنج که چراغهای زرد و قدیمی، سایههای لرزانی روی سنگفرشها میانداختند، «گلی» ایستاده بود. او همیشه میگفت که رنگها را در درونش حس میکند، نه در چشمهایش؛ اما آن شب، دنیا برایش کاملاً بیرنگ بود. باد سردی که از میان کوچهها میوزید، لبهی شالگردن پشمیاش را تکان میداد و سرمای آن، تا مغز استخوانش نفوذ میکرد.
او منتظر بود. منتظر کسی که قرار بود معنای دوبارهی رنگها را به زندگیاش برگرداند.
صدای قدمهایی که روی سنگفرشها میکشیده شد، سکوت شب را شکافت. گلی نیازی به چرخیدن نداشت؛ او طنین این قدمها را میشناخت. این ضربآهنگِ آشنا، در حافظهی سلولی او حک شده بود. «رهام» بود. همان مردی که سالها پیش، با وعدههایی به اندازه اقیانوس، از کنار او گذشت و تنها ردپای تنهایی را برایش باقی گذاشت.
دانلود رمان بوسم کن
رهام در برابر او ایستاد. صورتش زیر نور کمجان چراغ خیابان، تکهای از مجسمهی مرموز و نیمهتمام به نظر میرسید. چشمانش، که زمانی مثل دریای آرام بودند، حالا مثل ساحلی پس از یک طوفان سهمگین، پر از سنگریزههای درد و لرزش بودند.
«گلی…» نام او را چنان زمزمه کرد که گویی میترسید با بلند گفتن آن، این لحظهی خیالی فرو بریزد.
گلی نگاهش را به چشمان او دوخت. او نمیخواست آسیبپذیر باشد. میخواست با خشم، با کلمات گزنده، تمام سالهایی را که در تنهایی سپری کرده بود، به روی او بریزد. اما وقتی نگاهشان در هم گره خورد، تمام آن کلماتِ آماده، مثل ذرات گرد و غبار در هوا معلق ماندند و از هم پاشیدند.
«چرا آمدی، رهام؟» صدای گلی لرزید، اما نه از سرما، که از سرِ هیجانی که سعی در سرکوب داشت. «بعد از این همه سکوت، بعد از این همه نبودن، حالا برای چی آمدی؟»
رهام یک قدم جلو آمد. فاصله میان آنها، حالا به فاصلهی میان دو کهکشان تبدیل شده بود؛ فاصلهای که پر بود از سوءتفاهمها، از نامههای ارسال نشده و از چشمبرگشتنهای مکرر.
«اومدم که تمومش کنم، گلی. تموم کردنِ این جنگِ توی سرم. اومدم که بگم من هم مثل تو، توی این مه گم شدم. هیچجا نبودم که بتونم بدون تو، خودم رو پیدا کنم.»
گلی پوزخند تلخی زد. «خودت رو پیدا کنی؟ تو حتی بلد نبودی من رو پیدا کنی، رهام. تو فقط بلد بودی رها کنی.»
دانلود رمان بوسم کن
رهام دستش را دراز کرد، اما قبل از اینکه بتواند پوست سرد گلی را لمس کند، عقب کشید. او میدانست که حق ندارد. میدانست که زخمهای گلی، عمیقتر از هر چیزی است که او بتواند با کلمات ترمیم کند. «میدونم. میدونم که هیچ توجیهی برای رفتنم نیست. اما گلی، اون سالها… من از خودم فراری بودم. فکر میکردم اگه نزدیک تو باشم، این تاریکیِ درون من، تو رو هم سیاه میکنه. نمیخواستم تو هم مثل من بشی.»
گلی چشمانش را بست. اشک، بیصدا از گوشهی چشمش جاری شد و روی گونههای سردش یخ زد. «اما من سیاه شدم، رهام. تو با رفتنت، تمام رنگهای من رو با خودت بردی. من با رنگها زندگی نمیکردم، من با تو زندگی میکردم.»
سکوت سنگینی میان آنها حاکم شد. تنها صدای برخورد قطرات بارانِ ریز و در حال شکلگیری با زمین بود. رهام احساس کرد که اگر همین حالا چیزی تغییر نکند، این سکوت، ابدی خواهد شد. او میخواست تمام دنیا را به پای او بریزد، اما میدانست که گلی، چیزی فراتر از اشیاء میخواست. او معنا میخواست. او حضور میخواست.
رهام با صدایی که از تهِ جانش برمیآمد، گفت: «بهم فرصت نده که ثابت کنم. فقط… فقط اجازه بده همینجا بمونم. حتی اگه برای همیشه توی سایهی تو باشم.»
او دوباره نزدیک شد. این بار، دیگر از عقبنشینی خبری نبود. او آنقدر نزدیک شد که گرمای نفسهایش، لرزش لبهای گلی را آرام کرد. گلی، با تمام آن خشم و غرورِ زخمی، در برابر این نگاهِ التماسآمیز، تسلیم شد. او در چشمان رهام، بازتابِ خودش را میدید؛ روحی که به همان اندازه رنجیده و به همان اندازه تشنهی عشق بود.
گلی دستهایش را بالا آورد و لبهی کتِ رهام را گرفت. انگار که میخواست از او در میان این طوفانِ خاکستری، پناه بگیرد. او سرش را کمی بالا آورد. چشمانشان در هم گره خورد، اما این بار نه برای پرسیدن، بلکه برای پاسخ دادن.
«بوسم کن، رهام…» گلی این را نه به عنوان یک درخواست، بلکه به عنوان یک دستور برای شروعِ دوباره، زمزمه کرد. «بوسم کن تا بفهمم هنوز زندهام. بوسم کن تا این مه، بره. بوسم کن تا دوباره رنگها رو ببینم.»
دانلود رمان بوسم کن
رهام، گویی که بیش از این توانِ تحملِ فاصله را نداشته باشد، سرش را خم کرد. وقتی لبهایشان به هم رسید، گویی زمان در آن کوچهی کوچک متوقف شد. این بوسه، تنها یک تماسِ فیزیکی نبود؛ این برخوردِ دو روح بود که پس از سالها تکهتکه شدن، دوباره به هم پیوند میخوردند.
در آن لحظه، سردیِ هوا از میان رفت. گرمایی که از این بوسهی پر از درد و اشتیاق منشأ میگرفت، تمام وجود گلی را تسخیر کرد. او حس کرد که تمام آن سالهای تاریکی، تمام آن شبهای بیخوابی، همگی برای همین یک لحظه بودند. برای رسیدن به این نقطه، جایی که دو نفر، با تمام نقصها و زخمهایشان، همدیگر را در آغوش میگیرند.
رهام گلی را محکمتر در آغوش کشید، گویی میخواست او را از تمام جهان جدا کند و در قلب خود پنهان کند. او در میانِ بوسه، زمزمه کرد: «دیگه نمیرم… هرگز.»
باران شدت گرفت. اما دیگر برای گلی، باران معنای اشک و تنهایی نداشت. باران حالا شستشوی طبیعت برای شروعِ یک فصل جدید بود. در آن کوچهی مهآلود، زیر نور لرزان چراغها، دو نفر نه تنها همدیگر را پیدا کرده بودند، بلکه راهی به سوی خودشان یافته بودند.
آنها میدانستند که مسیر پیش رو ساده نیست. زخمها هنوز بودند و مه هنوز در آسمان بود، اما حالا، آنها دیگر تنها نبودند. آنها داشتند با هم قدم میزدند؛ در میانِ رنگهایی که دوباره، ذره ذره، در قلبهایشان در حال شکلگیری بودند.
دانلود رمان بوسم کن
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
