دانلود رمان ددی شیر میخوام

درباره زندگی دختری که دنیایش با دیگر دختران هم سن و سالش تفاوت زیادی دارد که یه روز …

دانلود رمان ددی شیر میخوام

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان ددی شیر میخوام

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری بی گناه و زجر کشیده است که مجازات میشود و در این بین ...

درباره زندگی عاشقانه زنی روستایی به نام ماه چهره که در برابر ناملایمات زندگی سر ...

بژین که زیر آوارِ دروغِ خودکشی مادرش پناه گرفته بود، با افشاگری برادرش از خانه ...

درباره دختری شیطون و پر انرژی به نام رایکا که دانشجو است و یک روز ...

درباره دختری به نام پرستو در شهر کاشان میباشد که یک کارگاه قالی بافی دارد ...

درباره یه پسر دانشجوی نابغه و شیطون به نام ساتیار است که از هم دانشگاهیش ...

درباره دختری به نام مینو هست که به طور اتفاقی با یه خالکوبی روبرو میشه ...

درباره دختری به نام ریما که خیلی باهوش و شیطون و شاده اما تو ۱۵ ...

درباره مهیا دختر یک جانباز جنگ که قدم در مسیری اشتباه میگذارد اما آشنایی او ...

درباره دختری از یک خانواده پولدار به نام آرامیس که هیچ پسری رو آدم حساب ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختری به نام فریاله که با پسری به نام مهراب در رابطه است . ...

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

شایلین؛ دختری از طبقه‌ی کارگر که تمام دنیای ساده‌اش در هیاهوی یک آرایشگاه زنانه خلاصه ...

درباره رافائلو یک پلیس حرفه‌ای و جذاب است که با یونیفرمش دل خیلی‌ها را برده ...

یک سوءتفاهم و یک تصمیم عجولانه، دختر و پسری را در مسیری قرار می‌دهد که ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان ددی شیر میخوام

ادامه ...

قسمت_1
مادر:
×ببخشید عزیزم این تنها راهیه که میشه پدرت رو بر علیه خودت کن
اول، احساس مسئولیت کنید!
صورتم را بستم و گفتم:
اون بابای من نیست! او یک پسر سرگرم کننده است!
دستم را فشرد و گفت:
×جین من نمیتونم خرجتو بدم واقعا دارم پولم تموم میشه بهتره
مدت
با پدرت باش تا بفهمه در قبال تو وظایفی داره!
+ خب… ȗ
به محض پذیرش نیازی به پرداخت هزینه های تحصیلی خود نخواهید بود
دانشگاه شما
به من بده، من آن را به تو پس می دهم!
چیزی نگفتم که مامان ادامه داد:
معلوم است که شما را فراموش کرده و نسبت به حضور شما بی تفاوت است.
×
نزدیک بودن به او بهتر از دور بودن است!
از یک طرف مادرم را به خاطر شغلش سرزنش نکردم چون واقعا تحت فشار است.
بود
از طرف رفتن و ماندن با پدری که فرزند ناخواسته اش هستم
من بودم
آزار دهنده بود.
کسی که فقط شانزده یا هفده سال از من بزرگتر است! بله، من نتیجه یک شوخی دبیرستانی هستم.
ماشین رو جلوی چمن خونه پدرمون نگه داشت و گفت:
×جین، وسایلت را بردار
قسمت_2
وقتی حرکتی ندیدم پیاده شد و به سمت در آمد.
با اخم به من نگاه کرد و در را باز کرد.
می خواستم آخرین تلاشم را انجام دهم که مامان دست هایش را روی کمرم گذاشت
طلبکار
پرسید:
آیا قرار است برای همیشه در ماشین بمانید؟
پوف و مامان کیفم را گرفتند و از کنارم به سمت در رفتند.
وقتی دستش زنگ در را زد به آرامی از ماشین پیاده شدم.
آفتاب اخم به چهره اش آورده بود! به بدنه ماشین تکیه دادم و منتظر باز شدن در شدم.
باشد
بعد از چند دقیقه بالاخره بیرون آمد و به شما نگاه کرد.
لبخند زدم، شورت به اندازه وجب بلند است و رکابی است
او کاملاً جذب بدن او شده بود، او آن را پوشیده بود. جالب است بگوییم جذاب است
به نظر می رسید…
دختری هفده ساله با اینکه دو سه ساله بود به نام
جین
او برای مدتی مهمان شما خواهد بود.
وقتی مامان بالاخره با صدام صحبت نکرد، لبخند زدم.
انجام داد:
ایکس جین؟
با چشمای گشاد شده از ماشین فاصله گرفتم. به سمت آنها رفتم و راب (پدرم) با نگاهی دقیق به ما نگاه کرد.
با تمسخر گفتم:
سلام بابا!
قسمت 3
لبخند عمیقی به من زد و گفت:
تو بزرگ شدی!
+ درسته چون در دوران بلوغ دو سال پیش عمل های زیادی انجام دادم. هنوز صحبتم را تمام نکرده بودم که مامان کلافه گفت:
× بسه!
کیفم را روی بغلم گذاشت و با لبخندی ساختگی گفت:
× امیدوارم روز خوبی داشته باشید. اتوبوس مدرسه اینجاست
او شما را می برد
سرمو تکون دادم و به راب گفتم:
میتونم بیام داخل؟
ابرویی بالا انداخت و دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت:
البته رفتم داخل خونه ولی باز هم حرف می زدند.
به آنها خیره شدم و از خودم پرسیدم: مامان، بابا… تقصیر آنهاست.
بچه های بروکلین عواد در مدرسه به من سر می زنند و آنها حرامزاده هستند.
صدام؟!
قطعا! شاید باید با یک پارچه یا مایع لباسشویی مرا از روی زمین پاک می کردند.
شستشو
داشتند مرا از روی ملافه می شستند!
فرقی نمیکنه…بهتره ماه آخر مدرسه رو بیاری و بریزی تو حیاط
من می خواهم حمام آفتاب بگیرم. کیفم را روی زمین کنار مبل اول انداختم و دستم را به شورت گیپور بردم.
با صورتم روی کوسن مبل رفتم.
با خنده با کمک کش دور کمرش بلندش کردم و در حالت بند انداختم.
انداختمش تو سطل آشغال
طولی نکشید که در بسته شد و راب وارد شد…
لباس چهارخانه ای که روی تنم بود و همینطور موهایم را در آوردم.
سفارش دادم و گفتم:
آیا صبحانه می خورید؟ کارلا برای آوردن من بسیار هیجان زده بود و مرا فراموش کرد
من باید
شکمم را پر کن!
قسمت_4
به حرفم خندید و گفت:
_خیل خیلی راحت میشه باهاش ​​کنار اومد. فکر کنم ازت خوشم بیاد!
لبخندی زدم و گفتم: + باید بیاد!
با لبخند به او نگاه کردم و در دلم گفتم من پسر اتم حرامزاده هستم، بله
خیر
باید منو قبول کنی ȗ
با لبخند خفیفی جواب لبخندم را داد و گفت:
_بیا روز اول رو خوب شروع کنیم، میدونی که از شکایت های اصراری کارلا خسته شدم.
وقت نکردم آمدنت را قبول کنم!
لبخندی گوشه لبم نشست و بند بلوزم را بلند کردم و باعث شد
سینه های بزرگ من می پرند!
حرکت چشماش رو روی سینه ام دیدم و با لبخند گفتم:
+ کره بادام آسیاب شده با نوتلا برای یک صبحانه عالی!
چند ثانیه چشمانش را بست و برگشت تا وارد آشپزخانه شود.
انجام دادن
توجه، به خودم گفتم:

پارت ۵
«می‌تونم جلوش رو بگیرم… کار سختی نیست. فقط نباید بذارم زیاده‌روی کنه.»

بعد از تکان‌های مسیر، شلوارک کوتاهم پایین آمده بود. آن را مرتب کردم، موهایم را از روی صورتم کنار زدم و یک‌طرفه روی شانه‌ام ریختم. بعد وارد آشپزخانه شدم.

راب پشت کانتر ایستاده بود و با دقت مشغول آماده کردن تستی طلایی و ترد بود. نزدیکش رفتم و گفتم:

ـ خوبه که برای غذا درست کردن مشکلی نداری؛ چون من از آن آدم‌هایی هستم که اگر هر ساعت چیزی برای خوردن پیدا نکنم، دنیا را روی سرم خراب می‌کنم.

راب خندید و در حالی که مشغول چیدن مواد داخل نان بود، پرسید:

ـ تو هم مثل کارلا عاشق آن پاستیل‌های کش‌دار و شکری هستی؟

چشم‌هایم برق زد. دست‌هایم را به هم زدم و با هیجان گفتم:

ـ راب، از آن‌ها داری؟

ـ تو با گفتن کلمه‌ی «بابا» مشکلی نداری؟

ابروهایم را بالا انداختم.

ـ نه، ولی فکر می‌کنم خودت چندان با این عنوان راحت نباشی.

راب کمی نوتلا برداشت و نوک انگشتش را به بینی‌ام زد.

ـ باهوشی!

با انگشتم شکلات را پاک کردم و مزه‌اش را چشیدم. شیرینی‌اش آن‌قدر دل‌چسب بود که برای چند لحظه چشم‌هایم را بستم.

ـ خب، حالا با این رشوه از خطایت می‌گذرم.

چند ثانیه نگاهم کرد، بعد ساندویچ را به طرفم گرفت.

ـ عصر برایت از همان پاستیل‌ها می‌خرم. البته به شرطی که امروز دختر خوبی باشی.

با شیطنت جلو رفتم و گونه‌اش را بوسیدم.

ـ ممنون، بابا!

راب سرش را تکان داد، اما لبخندش را نتوانست پنهان کند. روی کانتر نشستم و شروع به خوردن کردم. پاهایم را آرام تکان می‌دادم و هر از گاهی نگاهش می‌کردم. او هم وانمود می‌کرد حواسش فقط به ساندویچ خودش است، اما معلوم بود شوخی‌های من حسابی تمرکزش را به هم زده.

برای سربه‌سر گذاشتنش گفتم:

ـ راب، فکر کنم سس ساندویچت روی زمین ریخت!

او با عجله به بشقابش نگاه کرد، بعد چشمش را به کف آشپزخانه دوخت. نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم.

ـ آن سس نبود؛ ترکیب کره، شکلات و کره‌ی بادام‌زمینی بود. سس مخصوص فست‌فودهاست!

راب فهمید که عمداً حواسش را پرت کرده‌ام. خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:

ـ از این بازی‌ها خوشم می‌آید.

گاز بزرگی از تست شکلاتی‌ام زدم و با دهان نیمه‌پر گفتم:

ـ پس اعتراف می‌کنی شاگرد خوبی هستم؟

راب نگاهی معنی‌دار به من انداخت.

ـ اندام ورزیده‌ای داری. نتیجه‌ی باشگاه رفتن است یا ژنتیک کارلا؟

لبخند زدم و جواب دادم:

ـ هردو. البته بخش مهم‌ترش اراده‌ی خودمه!

پارت ۶
نگاهم روی بازوهای ورزیده و هیکل تنومند راب ثابت ماند. لباسش هم نمی‌توانست کاملاً زحمت‌هایی را که برای ساختن بدنش کشیده بود پنهان کند.

گفتم:

ـ تو هم برای خودت کم زحمت نکشیدی، راب.

او باقی‌مانده‌ی ساندویچش را روی کانتر گذاشت و با لحنی ساده جواب داد:

ـ آره… راه آسانی نبود.

سپس از آشپزخانه بیرون رفت و در حالی که به سمت در می‌رفت، گفت:

ـ من بیرون می‌روم و با ناهار برمی‌گردم. تا آن موقع، وسایلت را در اتاقِ طبقه‌ی بالا مرتب کن.

چون از من فاصله گرفته بود، صدایم را بلند کردم و گفتم:

ـ راب! فقط یادت نره آن پاستیل‌های شکری را بخری!

او بدون اینکه برگردد، دستش را بالا برد و جواب داد:

ـ اگر اتاقت را مرتب تحویل بدهی، شاید شانس بیاوری!

با خنده از روی کانتر پایین پریدم و زیر لب گفتم:

ـ این آدم حتی برای خریدن پاستیل هم قرارداد می‌بندد!

بعد به سمت پله‌ها رفتم؛ بی‌خبر از اینکه قرار بود آن اتاق، بیشتر از یک جای ساده برای چیدن وسایل، بخشی از ماجراهای تازه‌ی من و راب باشد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

3 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان ددی شیر میخوام»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.