دانلود رمان هانتر

درباره دختری دبیرستانی به نام نسیم سرخوش که بی ادبو شیطونه و تو دبیرستانی که درس میخونه خیلی به پروپای محراب فتوحی ، مشاور تحصیلی مقطع کنکور اونجا میپیچه تا …

دانلود رمان هانتر

رایگان

دانلود رمان هانتر

رایگان

رمان های رایگان

ورود قاصدکِ دلربا به محله، تقابلِ شدیدی را با همسایه‌ی مذهبی و خشک‌مذهبش، حسان، رقم ...

رمان نود و سه روز تا عاشقی روایت زندگی دختری به اسم هیفاست؛ دختری که ...

دخترکی بود به نام پرند؛ دختری که هیچ شباهتی به هم‌سن‌ و سال‌هایش نداشت. وقتی ...

شخصیت اصلی داستان دختری به نام نازلی کسروی میباشد که بعد از درگذشت مادر بزرگش ...

درباره مردی به نام سالار است که زنش اونو ترک میکنه و در ادامه با ...

درباره یوسف ، استاد سرد و بی روحی که از عمارت اشرافی پدرش طرد شده ...

درباره نونا یه دختر خجالتی و آروم که مادرش و عموش خیلی مراقبشن تا اینکه ...

در تمام مدتی که «ایزیدور» خودش را با کار روی سهام و محاسبات غرق کرده ...

درباره دختری شیطون و پر انرژی به نام رایکا که دانشجو است و یک روز ...

درباره شخصی معروف و پولدار که ظاهرا زندگی آرام و خوبی را سپری میکند اما ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان هانتر

ادامه ...

محراب فتوحی، مشاور تحصیلی دبیرستان دخترانه است که تنها در مقطع کنکور فعالیت می‌کند. او فرد بسیار جدی و مصممی است که در حرفه و شغل خود هیچ گونه مسائل اجتماعی و از دست دادن وقت ندارد و به‌طور کامل به کارش متمرکز است. از سوی دیگر، نسیم سرخوش دختری سرزنده و بی‌ادب است که به طور مداوم با جزئیات پر و پا ق تحصیلی آقای فتوحی سر و کار دارد و اغلب شکایت می‌کند. با این حال، در پایان همه چیز در حرفه‌ی محراب فتوحی، همه چیز به جز… -اجازه استاد؟ -با برگشت نگاهی وحشتناک به سمت من، اوضاع طرح شد. هر چند دست زدن به او خودم را به چالش کشید اما چشمانش بود که من را ترسناک می‌کرد. همانطور که لبخند زده بودم ولی با وجود ترس، گفتم: – من استاد نیستم، خانم نسیم سرخوش.

جناب محراب فتوحی چه فرقی دارد؟ شما همانند یک استاد به ما یاد می‌دهید. صدای نفس احدالناسی نمی آمد، بسیار جذاب بود. اما نمی دانم چه کار بود که تا این حد من را مضطرب نمی‌کرد، به راحتی نمی‌توانستم آرامش پیدا کنم. انگار روزم همان لحظه‌ای که شکستش دادم، آغاز می‌شد. با قدم های قاطع و پر قدرت در پشت من قرار گرفت و دستانش را روی من گذاشت و خم شد. نگاهش معتر از سقف بود و ابتدا چشمانم را و سپس سینه‌ام را نقطه قرار می داد. مثل مردکی که چشم‌های‌ش در دست بود! ناخودآگاه قوز کردم. همیشه به خاطر سینه‌های بزرگم دیدگان زیادی به من داشتند و پشتم را میرقصانیدند، اما از زمانی که با سهیلا آشنا شدم، این قلب من به قدری تپیده بود که ناخودآگاه خودم را صاف می کردم. همیشه می‌گفت:
“سینه هایت بسیار زیبایی دارند. نباید به خاطر آنها خجالت بکشی. سر بلند نگه دار و برای خودت افتخار کن.”
این لعنتی به وضوح با نگاه خود کار می‌کرد، تا جایی که زیر شکمم حس عجیبی پیدا کردم. در واقع، لبهایم را گزیده و نگاه او به سمت من بلند شد و چشم‌هایش تنگ شد.

من تنها مشاور تحصیلی شما هستم، آقای/خانم. جایگاه من با جایگاه استاد متفاوت است. لطفاً احترام خودتان و کلمات و لقب‌هایتان را حفظ کنید. سپس به نوشتن ادامه داد… اوه اوه… اوه اوه… به نظر می‌رسد کسی به من رسید! اگر حالا به تو بگویم که نسیم نیستم! صدای خنده‌ی کسی به گوشم می‌رسید و برگشتم تا ببینم غزاله در حال ریسک کردن دنیاست. حرف‌های بی‌معنا… این دوست عزیز، حق با توست، همچنین تو! فتوحی سعی کرد به من فحش دهد و درباره‌ی تجزیه و تحلیل صحبت کرد. او مشاور خوبی نبود، آزمون‌های ما را سخت‌تر کرد و ما این را از دانشگاه‌های سال‌های گذشته شنیده بودیم، باید فرار می‌کردیم. سپس نمودار احتمال را برای هفته‌ی بعد نشان داد و به من به عنوان آخرین نفر رسید. برگه را جلوی چشمانم گذاشت و با انگشت‌اندازی قوی روی آن زد و با صدای بلند و مردانه‌اش، تحذیر داد:

 

زبان:
اگر کسی در امتحان حاضر نشود، پرونده‌اش زیر بغلش قرار می‌گیرد – تمام… سعی نکنید منو به هر دلیلی بپیچونید… شما به این مدرسه آمده و هزینه کرده‌اید تا درس بخوانید… اگر نمی‌خواستید بخوانید، می‌توانستید مدرسه را ترک کنید…
آخ خدای من… مدرسه ترک مداوم برای آدم‌های عقب‌مانده بود و این مرد رسماً داشت همه‌مان را تحقیر می‌کرد.

احساس کردم هوا بدون حرف پرید:
-چطور بود مدرسه ترک؟ آیا کودک خودتان را ثبت نام کردید؟

او برگشت و با نگاه تند و تیزش، باعث شد نفسم در سینه‌ام بماند. اما نه از ترس… بلکه چون داشتم زور می‌گذاشتم تا از خنده جیغ نزنم…
صدای تیک خنده چند نفر باعث شد به سرعت سر به سمت دیگران بچرخانم و همه متوجه نگاه وحشتناکشان شوند.
اما من خوشحال بودم و دلم می‌خواست دوباره به او نگاه کنم. آه خیلی خنده دار بود…

به سمت خودش برگشت و دوباره به من نگاه کرد و گفت:
-اتفاقاً آشنایی دارم با آنجا… یک مکان برای فعالیت‌هایی که افراد مبتلا به سندرم در آنجا قرار دارند و نمی‌توانند خودشان را در کنترل نگه دارند،
زبانشان بسیار گسترده است.
سر افکند و با حالت خاصی گفت:
“بخاطر خواهرزاده‌ام که در آنجا کار می‌کند، اعتبار زیادی دارم. اگر بخواهید، می‌توانم راهنمایی کنم که چگونه ثبت نام کنید.”

 

 

آخ فاجعه… صدای انفجار خنده در کلاس باعث شد عرق سرد روی تنم ببارد.
زنگ درس به صدا درآمد و با احساس خستگی، همه از جای خود بلند شدند و هر کس به نحوی به من نگاه کرد. اما من داشتم به فتوحی نگاه می‌کردم که لبخند نداشت ولی نگاهش خودرضایی نشان می‌داد که از رفتارش راضی است.
باید نسبت به او صادقانه باشم… پوزخنده کشیدم و وقت رفتن سهیلا ر

به دوستان…تو یه حال…آخرش ن
قهوه ایت میکنه رسما…نگرفت ازش گرفتم و گفتم:
-هنوز نفهمیده با کی در افتاده… من یه حالی ازش بگیرم
اون سرش ناپیدا…از جا بلند شدم و جلوی تخته ایستادم و گلوم رو صاف کردم.
چند نفر دیگر هم تو کلاس بودن و با این کار من، همه
.
سمتم برگشتن
گچو دقیقا با همون حالت که اون تو دستش می گرفت،
تو دستم گرفتم و صدام رو یه جور تند و کلفت کردم
و گفتم:
– فراموش نکنید که این رفتار، نشان دهنده نوع برخورد

ک…*..ری من با شماست… چون قصد دارم مشاوره‌های مفیدم را در پایان شبانه‌روزی شما بدهم و از ذهن‌های عقب‌مانده شما یک دانشمند مطلق بسازم که هر لحظه در حال تغییر و بهبود در این
کشور باشد… فهمیدید؟
چشمانم را باز کردم و به جای دیدن نگاه خندان بچه‌ها،
نگاه هراس‌زده همه را دیدم و با همان لحن تندی که سعی می‌کردم مانند فتحی باشد گفتم:

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.