رمان نود و سه روز تا عاشقی روایت زندگی دختری به اسم هیفاست؛ دختری که در اصل از یک خانواده سلطنتی و شاهزادهی عربه، اما به خاطر لجبازی با پدرش دست به انتخابی اشتباه میزنه و با مردی ازدواج میکنه که مناسبش نیست. همین تصمیم باعث میشه از خانوادهاش طرد بشه و تنهاییهای سختی رو تجربه کنه. بعد از مدتی همسرش از دنیا میره و هیفا برای اینکه بتونه از دو دختر دوقلویش مراقبت کنه، مجبور میشه وارد یک عقد موقت با مردی به نام امیرمحمد بشه. اما این ۹۳ روزی که کنار هم زندگی میکنن، کمکم همهچیز رو عوض میکنه؛ جوری که رابطهشون از یک اجبار شروع میشه و به عشقی عمیق و آتشین میرسه…
دانلود رمان روز نود و سوم
- بدون دیدگاه
- 130 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : نیلوفر قائمی فر
- دسته : عاشقانه , ایرانی
- کشور : ایران
- صفحات : 397
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان روز نود و سوم
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾
🎲 اینم رمان های اتفاقی یهویی ▾
🚀 اوف اینم رمان های جدیدمون ▾
- قسمتی از رمان
دانلود رمان روز نود و سوم
آخرین قفسهی ویترین رو که چیدم، از دکور اومدم بیرون و یه تکون به مانتو شلوارم دادم. شال مشکیام رو مرتب کردم و رو به آقا مهدی گفتم:
آقا مهدی، کار تموم شد. برید ببینید میپسندید؟
آقا مهدی، همون پسرِ بور و خوشتیپِ سی و یکی سالهای که مغازه مالِ اون بود، از پشت دخل اومد بیرون و با لبخند گفت:
دستت درد نکنه هیفا خانم.
چادر عربیام رو کشیدم رو سرم و دوباره پرسیدم:
راضی هستید واقعاً؟
آقا مهدی نگاهی به چیدمان ویترین انداخت و گفت:
عالی شده! راستی، رنگِ طلایی امسال مُد شده؟
خندیدم و گفتم:
یکی از پسرهای همسایهمون میگفت. از اون مدل پسرای سوسوله که خیلی تو این چیزا سررشته داره!
آقا مهدی کیف پولش رو درآورد و پرسید:
خب، حالا چقدر تقدیمتون کنم؟
آقا این چه حرفیه؟ قابل نداره، اصلاً حرفشم نزنید.
آقا مهدی با تعجب نگاهی کرد و گفت:
مگه میشه؟ چند ساعته داری کار میکنی، این چه حرفیه میزنی؟
آخه شما با بقیه فرق دارید، واقعاً هوای ما رو دارید.
چند تا اسکناس دهتومنی گذاشت روی میز و گفت:
سفارشت رو به چند نفر از بچههای پاساژ هم کردم، انشاءالله سرشون شلوغ میشه.
با خوشحالی گفتم:
دستتون درد نکنه، خدا خیرتون بده.
لبخندی زد و با لحن مهربونی پرسید:
دختر کوچولوهات خوبن؟ حالشون بهتره؟
الحمدالله، خوبن.
چیکار میکنن؟ مهدکودک میرن؟
با خنده و کمی بغض گفتم:
نه بابا! تو مخارج نونشبشون موندم، مهدکودک پیشکش!
آقا مهدی گفت:
یه روز بیارشون ببینمشون.
نه آقا، اگه بیارمشون که کل مغازه رو میریزن به هم، اذیتتون میکنن.
الان پیش کی هستن؟
سپردمشون به صاحبخونهام.
آقا مهدی با کمی مکث پرسید:
از خانوادهات چه خبر؟ آشتی نکردن باهات؟
یه آهِ عمیق کشیدم و گفتم:
نه، کینهشون خیلی عمیقه.
آقا مهدی با دلسوزی گفت:
آخه کوروش که دیگه نیست، سه ساله که رفته زیر خاک. چرا دست از این لجبازی برنمیدارن؟ میخوای پا درمیونی کنم و باهاشون حرف بزنم؟
سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم:
نه… همین که بفهمن رفیقِ کوروش بودی کافیه، ولش کنید.
آقا مهدی ادامه داد:
خواهرم هم دقیقاً مثل تو به زور ازدواج کرد. خونوادهام گفتن یا اون یا ما، ولی خواهرم پای عشقش موند. الان با یه بچه دارن از هم طلاق میگیرن، ولی خونوادهام دوباره پذیرفتنش.
با تلخی گفتم:
خانوادهی من با خانوادهی شما فرق دارن، زمین تا آسمون! شانس منه دیگه… اگه قبولم میکردن، الان وضع و روزم این نبود.
آقا مهدی که انگار میخواست راهی برای کمک پیدا کنه، گفت:
چند بار گفتم، بیا طبقه پایینِ خونهی ما؛ خالیه. تو هم مثل خواهرمی، چه فرقی میکنی؟
خجالتم ندید، خیلی ممنون.
آقا مهدی پرسید:
راستی، شنیدم پدرت برگشته مصر؟
آره، شنیدم ولی فکر نکنم بمونه. صبا میگفت امروز و فرداست که بیاد ایران، آخه اُمّی هنوز اینجاست.
آقا مهدی باز پرسید:
کم و کسری که نداری؟
سرم رو انداختم پایین و با خجالت گفتم:
نه، خیلی ممنون. با اجازتون.
کولهام رو انداختم روی دوشم و راه افتادم. سرِ راه که به کیوسک تلفن رسیدم، دست و پام شروع کرد به لرزیدن. کارت رو گذاشتم و شماره خونهمون رو گرفتم. چند تا بوق خورد و صدای لیلی، خدمتکار خونهمون، پیچید تو گوشم. قلبم تو سینه میکوبید، میخواستم «الو» بگم که یادِ روزی افتادم که ابی (پدرم) من رو از خونه انداخت بیرون. صداش هنوز تو گوشم زنگ میزد:
«میخوای با اون پسره که آه نداره با ناله سودا کنه ازدواج کنی که بعدش سماق بمکی؟»
اون روز بهش گفتم: «چرا همه چی رو با پول میسنجی؟ کوروش من رو دوست داره.»
و ابتاه (پدر) داد زد: «پس نون رو بمال به عشقت و بخور! نه کار درستحسابی داره، نه پول و ارث، نه اصل و نسب! به چه امیدی بهش بدمت؟»
گفتم: «اون مَرده، همین مهمه.»
اونم با تحقیر گفت: «مرد بودن به تفاوتِ جنسیت نیست؛ سگ و گربه هم مَردهان! اگه عشقت از من و مادرت بالاتره، برو بشین پای همون عشقت که هم برات پدر باشه هم مادر هم شوهر. برو ببینم چند سال میتونه نگهت داره؟ برمیگردی و به پام میافتی، ولی اون روز دیگه دیره.»
اما کوروش آنقدر عمر نکرد که بهش ثابت کنم مَرده… کوروش همونجا تو بوتیکِ آقا مهدی کار میکرد. یادمه وقتی اولین بار با ندیمهام رفته بودم خرید، یه دل نه صد دل عاشقِ اون چشمای خمارش شدم. کوروش پسرِ جنگزدهای بود که آقا مهدی زیرِ پر و بالش رو گرفته بود. بیست و دو سالش بود که با من ازدواج کرد و من فقط شونزده سال داشتم. همون موقع ابی پرتش کرد بیرون و گفت: «دامادِ من باید دو برابر خودم ثروت داشته باشه.»
گوشی رو آروم گذاشتم و زیر لب گفتم:
دیدی کوروش؟ به خاطرِ عشقم به کجا رسیدم؟
راهم رو کشیدم و رفتم. سرِ راه یه کیلو میوه برای دخترا گرفتم؛ طفلکیها توی سن رشد بودن و از سوءتغذیه زرد شده بودن، اما دم نمیزدن. یه لحظه دلم گرفت که چرا دوقلو شدن، اما سریع توبه کردم و گفتم: «زبونت رو گاز بگیر! خدایا شکرت… لابد حکمتی داشتی. خودت روزیشون رو برسون، نذار پیششون شرمنده بشم.»
وقتی رسیدم خونه و در رو باز کردم، صدای داد و فریادِ آقا غلام، شوهرِ صاحبخونهمون، توی راهرو پیچید:
خودش کمه، تولههاش رو هم انداخته اینجا و رفته!
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
