درباره بوکسوری حرفه ای به نام عمران است که برای خراب کردن بهزاد با خواهرش وارد رابطه میشود ولی مجبور به ازدواج با او میشود که این خواسته قلبی او نیست. حالا عمران از بهزاد کینه کرده و …
دانلود رمان بهار رسوایی
- بدون دیدگاه
- 4,048 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : حدیث ورمرز
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 1581
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان بهار رسوایی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان بهار رسوایی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری زیبا و جذاب که پسری عاشق او می شود ولی نمیتواند مستقیم با ...
درباره یه دختر و پسر به نام های رها و رادوینه که با هم همکلاسین ...
درباره دختری که تو یه شرکت مشغول به کار میشه و یه روز از رییسش ...
دختری نوزده ساله و تنها… کسی که سایهی بیرحمی روی زندگیاش سنگینی میکند؛ پدرش به ...
رمان اسمارتیز نوشتهی نازنین محمدحسینی، داستانی اجتماعیعاشقانه با تمی تلخ و واقعگرایانه است که روایتگر ...
درباره دختری به نام دیاره که برای انتقام خون برادرش در مسابقات اتوموبیلرانی عضو میشه ...
درباره یک دختر و پسر عاشق به نام آرشام و دلارام است که پستی و ...
روایات از اینجا آغاز میشود: روح یک دختر شاداب و سرسخت و یک پسر که ...
درباره مهیا دختر یک جانباز جنگ که قدم در مسیری اشتباه میگذارد اما آشنایی او ...
درباره دختری دبیرستانی به نام نسیم سرخوش که بی ادبو شیطونه و تو دبیرستانی که ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان بهار رسوایی
در گوشهی چادرم، دستهای عرقزدهام را لابهلای میکنم و با صدای خستهیی که بغض خفهکننده از کنار لانه قلبم بیرون میزد، میگویم: “تو رو خدا، بیا بریم، مریم. آخه ما اینجا چی کار میکنیم؟!” او آرش به من سکوت را نشان میدهد و به حرفش ادامه میدهد. قهقهههایش بیشتر از همیشه سکوت اطراف را پاره میکند و ترسم را زیادتر از پیش میکند. دیگر صبرم تمام شده بود. اگر کسی من را ببیند و به بهزاد و بهنام گزارش دهد، همه کارم تمام شده بود. بدون توجه به مریم و پسر کوچکی که در حالی که روی صندلی نشسته بود، به من نگاه میکرد، از آن پارک فرار کردم. صدای شخصی از پشتم آمده بود: “هویا بهار، کجا میروی؟” جواب ندادم و با گامهای تند ادامه دادم. میدانستم مریم آن پسر را رها نخواهد کرد و پشت من نخواهد آمد. اینقدر تنها دردش این بود که مادرش ببیند دارای من است، بقيهاش مهم نبود. به ساعت مچیام نگاه کردم، ساعت سه بعد از ظهر بود و من باید در این زمان در خانه کنار خانم جون باشم، اما من تنها در خیابانهای پر از ناامنی این سوی شهر پرسه میزدم.
تعریق از سر و رویم سرازیر بود و با تمام تلاشم سعی میکردم تا دلایل قانعکنندهای را برای بهزاد که جلوی در خانه با اخم دست به کمر ایستاده بود، پیدا کنم. “سلام…” هنوز چند قدم داشتم تا به او برسم که از وحشت سلام دادم. “کجا بودی؟” با سختی آب دهانم را فرو کردم و سر به زیر گفتم: “خونهی مریم.” به در زد و فریاد زد: “برو ببینمش! از کی اجازه گرفتی برو؟ این ساعت!” داخل حیاط پشت در رفتم و به سمت بهنام که روی پله ها کنار خانه نشسته بود، رفتم. به هیچکدامشان نگاه نکردم، به آرامی سلام کردم و منتظر شدم تا بهزاد بیاید. “خب بگو، به کی گفتی و رفتی؟” نگاه ترسیدهام را به بهنام دوختم و امیدوار بودم این بار هم به دادم برسد. “وقتی باهات حرف میزنم، تو چشمام نگاه کن.” لب های لرزانم را تر کردم ولی قبل از من، بهنام جواب داد: “سر نزن، مگه نمیبینی حال خان جون خوب نیست؟” او بچه تر بود، اما حرفش وزن داشت و بهزاد بیشتر در مقابل او سکوت میکرد. بهنام با لحن آروم و آرامشبخش، پرسید: “کجا بودی، بهار؟”
نشستم کنار خان جون و با اشکهایی که میریختند، گفتم: “خانهی مریم اینجاست.” به چشمانشان نگاه نکردم تا مبادا دروغ گفته باشم. آخرین بار کجای آن پارک شبیه به خانهی مریم بود؟ تا شب خودم را از دیدشان پنهان میکردم، حتی برای خوردن شام با آنها ملحق نشدم و به خواب رفتم. صبح از صدای خان جون که صدام را خطاب میکرد بیدار شدم. دیشب تا نزدیکی اذان، فکرم درگیر بود و کمتر به خودم توجه میکردم. “دختر پاشو، ظهر شده…” ملافه را از جلوی صورتم کنار زدم و با چشمان بسته سر جایم نشستم تا با صدای خندههای کسی، پلکهایم را باز کنم. با دیدن بهنام که دستش را روی دلش گذاشته بود و میخندید، لبهایم بی اراده به لبخند باز شد. برای این برادری که همه جوره هوایم را داشت، جان هم میدادم. بعد از خوردن صبحانه، از بهنام تشکر کردم بابت اینکه دیروز به دادم رسیده بود. او چیزی نپرسید و با سکوتش، مرا شرمنده ی خودش و مردانگیاش کرد. بوی تند سوختگی بدجور مشامم را قلقلک داد. با عجله قرآن را روی رحل گذاشتم و به سمت آشپزخانه دویدم. بوی عدسپلوی سوخته کل خانه را پر کرده بود. کلافه پوفی کشیدم و با غرز دادن، مشغول باز کردن در و پنجرهها شدم.
بهار، بهار… من از پنجره سرم را بیرون بردم و با صدای بلند جواب دادم:
“اینجام خان جون.”
میدانستم که اگر برسد، مثل همیشه، با نصیحتهایش خواهد آمد و میگوید که صدای دختر را نباید نامحرم بشنود، اما حال شرایطم به گونهای نبود که گوش به نصیحتهایش باشم. ناهار سوخته بود و تکالیف نخوانده بودند، مشکلات به سرم آمده بود.
“دخترم، مگه صد بار نگفتم…”، اما دیدن دودی که فضای خانه را پر کرده بود، حرفهایش را قطع کرد.
“چی شده؟!”
لبهایم آویزان شد. “هیچی، غذام سوخت خان جون!” او سری تکان داد و با خنده از کنارم گذشت. پشتم به او بود ولی سر و صدایی که میآمد نشان میداد که مشغول جمع کردن خرابکاریهای من است.
دوست داشتم کمکش کنم اما نمیشد، امتحان واجب تر از شکم گرسنهام بود. “خدا بمن صبر بده! آخه من این همه به تو نصیحت کردم، دختر کو؟ جواب اون حرفا کو؟…” غرغرهایش را به جان خریدم و دوباره سر رحل برگشتم. آفتاب گرم خرداد ماه درست بر فرق سرم میتابید و اوج گرمایش مرا حسابی کلافه کرده بود.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






