داستان دربارهی دختری است که برای پرداخت بدهی پدرش، ناخواسته مجبور میشود با پسر خان ازدواج کند. اما این ازدواج آغاز یک زندگی رویایی نیست؛ بلکه شروع مسیری پر از اجبار، راز و سختی است. با ورود او به حرمسرا و آشنا شدن با آدمهای تازه، سرنوشتش وارد گردابی از اتفاقات پیشبینینشده میشود.
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
- بدون دیدگاه
- 1,067 بازدید
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
اروند، فوتبالیست مشهور و محبوبی که همه او را «مونتیگو» میشناسند، دلباختهی دخترعمویش نیلوفر میشود. ...
درباره مردی به نام سلیم که به زئوس معروف است . او از دروغ و ...
درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطهای میشود که به ...
درباره لحظات پایانی زندگی دو نفر است که روح هایشان در یک شب طولانی با ...
درباره دختری جوان به نام بتسابه که میخواد کنکور بده و به دانشگاه بره اما ...
داستان یخبندان با حضور یک دانشجوی جوان پزشکی آغاز میشود؛ راوی بینامی که زندگی آرامش ...
درباره دختری سختی کشیده از خانواده ای طلاق که حال بهترین وکیل دادگستری شده و ...
درباره رابطه عاشقانه سارینا و سامیار که …
...درباره یه دختر باهوش و جوان به نام ماهور است که بطور اتفاقی وارد دنیای ...
درباره زندگی یه دختر و پسر است که زندگی معمولی دارن . از قضا روزگار ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشناییاش با پسری به نام پیام، از ...
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
دستم را با زور گرفت و به سمت جلو کشید. با گریه گفتم:
«آقاجان، به خدا ولم کن… من نمیخواهم زن ارباب بشوم.»
نگاه تندی به من انداخت.
«بشی! خفه شو. باید زن ارباب بشی.»
با هقهق روی زمین نشستم تا نتواند مرا ببرد. خودم را سنگین کرده بودم شاید منصرف شود. دستم را از دستش کشیدم و با التماس گفتم:
«نه آقاجان، من نمیخواهم زن ارباب بشوم… او به سن پدرم است. من میخواهم درس بخوانم…»
حرفم نیمهتمام ماند؛ سیلی محکمی به صورتم زد. سرم گیج رفت. بعد موهایم را چنگ زد و مرا جلو کشید.
«دخترهی سرکش! برای من شاخ شدهای؟ وقتی میگویم باید زن ارباب بشوی، یعنی باید بشوی. من پول ندارم شکم تو را سیر کنم. هنوز هفت بچهی دیگر دارم.»
بعد هم کشانکشان مرا به سمت در حیاط برد.
یاد مادرم افتادم و با صدای بلند فریاد زدم:
«خانومجان! به خدا کمکم کنید… نگذارید آقاجان بدبختم کند.»
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
ناگهان جلوی در پرت شدم و حرفم قطع شد. پهلویم محکم به سنگی که همیشه کنار در بود خورد. درد شدیدی در تمام بدنم پیچید و از دهانم جیغی بیرون آمد.
آقاجان با عصبانیت گفت:
«جیغ نزن دخترهی بیآبرو! اگر صدایت دربیاید بدتر باهات رفتار میکنم.»
از درد به خودم میپیچیدم که همان لحظه در باز شد و سایهی مردی روی زمین افتاد. با چشمان اشکآلود سر بلند کردم.
با دیدنش ترس تمام وجودم را گرفت. با آن ابروهای پرپشت و نگاه سنگینش خیره به من نگاه میکرد. دستش را روی سبیلش کشید.
قرار بود زن این مرد بشوم؟
خودم را کمی عقب کشیدم. نگاهش برق عجیبی داشت و فکر اینکه باید همسر او شوم حالم را به هم میزد.
مرد چند قدم جلو آمد، نگاهی به آقاجان انداخت و آرام پرسید:
«همینه؟»
آقاجان سریع سر تکان داد و با لحنی چاپلوسانه گفت:
«بله ارباب کوچک، دختر خودم است.»
با چشمانی پر از التماس به آقاجان نگاه کردم.
مرد پرسید:
«چند سالش است ابراهیم؟ عادت ماهیانه شده؟»
آقاجان کمی دستپاچه شد اما گفت:
«هفده سال دارد ارباب… چند ماهی میشود از مادرش پرسیدهام.»
لبخند کجی روی لبهای مرد نشست.
«خوبه.»
بعد ادامه داد:
«بدهیات بخشیده شد. فقط از امروز فراموش کن چنین دختری داشتهای. انگار مرده. فهمیدی ابراهیم؟»
آقاجان جلو رفت، روی زمین نشست و پای ارباب را بوسید.
«تا آخر عمر ممنون شما هستم ارباب… فراموشش میکنم.»
قلبم فشرده شد. یعنی مرا فروخته بود؟
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
هقهقم بلندتر شد. باورم نمیشد آقاجان اینقدر بیرحم باشد.
ارباب به سمت من آمد. دستم را گرفت و بلندم کرد. تقلا کردم و گفتم:
«ولم کن! من نمیخواهم ازدواج کنم… هنوز بچهام.»
با خشم نگاهم کرد و مچ دستم را آنقدر فشار داد که از درد ناله کردم.
«تو رعیت زیادی حرف میزنی. ادب شدنت با من.»
دستم را کشید و به دنبال خودش برد. آخرین توانم را جمع کردم و شروع به جیغ زدن کردم.
«آقاجان! خانومجان! کمک کنید…»
التماس میکردم اما هیچکس به دادم نرسید.
ارباب درِ ماشین را باز کرد و مرا داخل پرت کرد. خواستم بیرون بیایم که محکم به صورتم کوبید.
«دخترهی عوضی! ساکت شو و همانجا بنشین.»
صدایش آنقدر بلند بود که بدنم لرزید. خودم را به گوشهای کشیدم. اشک از چشمانم جاری شد. این حق من نبود… واقعاً نبود.
آرام شروع کردم به گریه کردن.
ارباب پشت فرمان نشست، پایش را روی گاز گذاشت و ماشین به حرکت افتاد.
زن آرایشگر نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
«چقدر زیبایی! ارباب کوچک حسابی ازت خوشش میآید.»
ارباب کوچک؟
دانلود رمان دلبرک ارباب ( جلد 1 و 2 )
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






