دانلود رمان عشق یا لذت

یک حضورِ ناخواسته در یک پارتیِ مختلط کافی بود تا دنیایِ مهتاب برای همیشه زیر و رو شود. رویارویی با «سامان»، نمادِ قدرتِ بی‌رحمانه و خشونتی عریان، او را در وضعیتی قرار داد که دیگر راهِ بازگشتی به گذشته نیست. از دست رفتنِ پاکی و حریمِ شخصی، تنها آغازِ زنجیره‌ای از وقایعِ هولناک است که مهتاب را به مرزِ فروپاشی می‌کشاند. آیا در این فضایِ خفقان‌آور، شانسی برایِ فرار از سلطه‌یِ سامان باقی می‌ماند؟

دانلود رمان عشق یا لذت

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان عشق یا لذت

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری شیطون به نام آیلین که با پسرهای جور و واجور آشنا میشه تا ...

درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار ...

درباره دختری که کل عمرش خودش رو شبیه به پسر ها کرده تا اینکه یه ...

درباره شخصی است که برگشته تا انقام بگیرد و زندگی بقیه را به نابودی بکشد ...

درباره دختری تنها و بیگناه که در دادگاه قضاوت های دیگران گناهکار است تا اینکه ...

درباره دختری به نام پرنیان است که به دلیل تجربه ای دردناک دچار اختلالات روانی ...

برخی آدم‌ها نه با رفتن، بلکه با ماندن در سایه‌ی مبهمِ میانِ عشق و غریبی، ...

درباره دختری کم سن و سال که تو یک امارت اربابی کار پیدا میکنه اما ...

درباره دختری به نام پرستو در شهر کاشان میباشد که یک کارگاه قالی بافی دارد ...

درباره دختری شیطون و پر انرژی به نام رایکا که دانشجو است و یک روز ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختری که نمیخواد به اجبار با پسر عموی بی بند و بارش ازدواج کنه ...

درباره دختری به نام ریحانه و معشوقه اش به نام حافظ است که …

...

درباره دختری به نام دلربا که عاشق یه خون آشام میشه و …

...

درباره ترزا دختری پشت کنکوری است که بعد از اینکه در کنکور قبول نمیشه تصمیم ...

داستان درباره‌ی دختری است که برای پرداخت بدهی پدرش، ناخواسته مجبور می‌شود با پسر خان ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان عشق یا لذت

ادامه ...

گرمایِ نفس‌هایش بر پوستم، هشداری بود که بند‌بندِ وجودم را به لرزه می‌انداخت. در آن فضایِ تنگ، تنها چیزی که می‌توانستم حس کنم، ضربانِ تندِ قلبم بود که به دیوارهایِ قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید. به دیوارِ سردِ پشتِ سرم چسبیده بودم، اما او، مثلِ سایه‌ای سنگین، تمامِ فضایِ روبرویم را پر کرده بود. نزدیکیِ بیش از حدِ بدنش، آن‌قدر عریان و بی‌پروا بود که تمامیِ حواسم را به اسارت گرفته بود.

خواستم عقب‌نشینی کنم، اما دست‌هایش در یک حرکتِ قاطع، دستانم را بالایِ سرم میخکوب کرد. دستِ دیگرش همچون چنگالی بر سینه ام نشست، چنان فشرده و تملک‌آمیز که نفسم در سینه حبس شد. با صدایی که از لایِ دندان‌هایِ به هم فشرده‌اش بیرون می‌زد، زمزمه کرد: «اندامت… فراتر از انتظارم است. کنجکاوم بدانم طعمِ این زیبایی چیست.»

دانلود رمان عشق یا لذت

خواستم فریاد بزنم، اما پیش از آنکه صدایی از گلویم خارج شود، لب‌هایش با خشونتی مهارناپذیر بر لب‌هایم نشست. بوسه‌اش، طعمِ سلطه داشت؛ نه درخواستی بود و نه دعوتی، تنها یک یورشِ تمام‌عیار. سرم را برایِ رهایی به هر سو می‌چرخاندم، اما او همچون کوهی استوار، بی‌حرکت مانده بود. وقتی دستانش راهِ خود را از میانِ لباس‌هایم گشود و به حریمِ خصوصی‌ام دست‌اندازی کرد، طوفانی از وحشت درونم به پا شد. زار می‌زدم، بی‌صدا و عاجز؛ نه راهِ گریزی بود و نه امیدی به فریاد. وقتی فشارِ پنجه‌هایش بر حریمِ زنانه ام شدت گرفت، تنها چیزی که آرزو می‌کردم، پایانِ این لحظاتِ تحقیرآمیز بود. او بی‌تفاوت به لرزشِ شانه هایم، با لحنی سرد که بندِ دلم را پاره کرد، نجوا کرد: «بگذار ببینم چقدر مقاومت داری…»

با خشونتی که رنگِ حیوانیت داشت، مرا بر کفِ سردِ اتاق افکند. پارچه‌ها، یکی پس از دیگری، با صدایِ دریده‌شدنِ رویاهایم بر زمین می‌ریختند. هر چه دست و پا می‌زدم، انگار در برابرِ صخره‌ای بی‌روح جان می‌دادم. تمامِ وجودم در بندِ عریانیِ تحمیلی، در پیِ ذره‌ای پناه بود.

او، در حالی که سنگینی‌اش را برای لحظه‌ای از رویِ بدنم برمی‌داشت تا سدِ راهِ خودش را از میان بردارد، با نگاهی که همچون خنجر بر تنم می‌نشست، گفت: «زیباییِ تو، تنها ابزاری برایِ لذتِ من است. باید ببینم تا کجا می‌توانی این بازی را تحمل کنی.»
دانلود رمان عشق یا لذت

«التماست می‌کنم… دست از سرم بردار…» صدایم در گلو خفه شد.

همین که عقب کشید تا گره‌یِ لباس‌هایِ خود را بگشاید، غریزه‌یِ بقا در من بیدار شد. با سرعتی که از ترسِ مرگ سرچشمه می‌گرفت، از جا پریدم. چشم‌هایم وحشت‌زده، دیوارهایِ سنگی را کاوید. اما انگار دنیا به همین اتاقِ تاریک محدود شده بود؛ نه درگاهی برایِ خروج بود و نه روزنه‌ای برایِ دیدنِ نور. اتاق، شبیه به تابوتی بی‌پنجره بود که هوا را از ریه‌هایم می‌ربود. دستم به هر سو کشیده شد، اما هیچ وسیله‌ای، هیچ سلاحی که بتواند سپری برایِ دفاعِ من باشد، در آن چاردیواریِ لعنتی پیدا نمی‌شد. من بودم و سایه‌یِ مردی که حالا با قدم‌هایی شمرده، به سمتِ بن‌بستِ من نزدیک می‌شد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.